به تعداد هر خانوار یک دیکتاتور

زینب غالبی

کانون زنان ایرانی

وقتی کلمه دیکتاتور بیان میشود اولین تصویری که به ذهن میرسد تصویری از خشونت،ظلم،استبداد،خون….است.واژه که حتی گاه صرف بیانش نفس را در سینه حبس می کند،کلمه ای که می توان گفت بیشتر انسان ها آنرا نفرت انگیز و زشت می دانند.کلمه ای که قدرتش رنگ عدالت و آزادی را محو می کند.نمی دانم انگار حتی واژه های کلمه دیکتاتور هم ثقیل هستند.اما آیا تعریف ما از دیکتاتوری از فردی به فرد دیگر،از خانواده ای به خانواده دیگر، از محله ای به محله دیگر،از کشوری به کشور دیگر متفاوت است؟و یا همه ما انسان ها یک نوع رفتار را دیکتاتوری می دانیم و معتقدیم این نوع رفتار در هرجای دنیا و در هر مکان و در هر زمان ودرتحت هر شرایطی که اتفاق بیافتد مصداق دیکتاتوری است؟ و یا برعکس دیکتاتور خواندن فردی نسبی است؟یعنی ممکن است من فردی را به دلایلی مشخصی دیکتاتور بنامم ولی فرد دیگر برای دیکتاتور خواندن دلایل من را کافی ویااساسا صحیح نمی داند و این نوع دلایل نمی تواند برایش صفت دیکتاتور را تداعی کند.

واژه دیکتاتور در فرهنگ نامه دهخدا به معنای: خودکامه، خود رای، مستبد، مطلق العنان آمده است.

در واقع این نشان دهنده این است که وجود یک یا همه این صفت ها در یک فرد می تواند او را برای ما دیکتاتور جلوه دهد.اما چرا اینگونه است که هرزمان حرف از فرد دیکتاور به میان می آید،فرد سیاسی حاکم بر یک کشور به ذهن میرسد؟فردی که با قدرتش افراد را تحت سیطره خود درآورده و خودکامه و مستبدانه رفتار می کند.حاکم دیکتاوری که می تواند با هر عنوانی اعم از قانون،دین مردم،موروثی بودن(همان قانون حاکم)یا انتساب خود به خدا(بیشتر در پادشاهان قدیم این مورد دیده میشود)برای خودش مشروعیت حاصل کند و این کانال ها می توانند به او اجازه بدهند یا بهتر است بگویم قدرت می دهند که خود رای باشد،این کانال ها دست حاکم را باز می گذارند و دست مردم را کوتاه.قدرت حاکم،اجازه ظلم خارج از حد عدالت و اخلاق و انصاف را به او میدهد.آما آیا این صفات تنها به حاکم یک کشور یا دولت می تواند محدود شود؟یا به نظور میرسد در یک جامعه کوچک تر مثل خانواده نیز می تواند دیکتاتوری به وجود بیاید؟چه چیزی می تواند صفت دیکتاتور را به یکی از اعضای خانواده بدهد؟

در واقع خانواده یک بخش کوچکی است از جامعه. گرچه پیکره اصلی این خانواده را زن و شوهر تشکیل می دهند اما در قانون مدنی کشور ما ریاست خانواده با مرد است. در واقع با ماده 1105قانون مدنی که بیان داشته در روابط زوجین، ریاست خانواده از خصایص شوهر است، قدرت ریاست بر خانواده به مرد خانواده داده شده است. اما دامنه این ریاست به چه میزان است؟ اینجا عرف است که تعیین کننده دامنه حد و حدود این ریاست است که با بیان مطالب بعدی به وضوح نظریه عرف را در این مورد می توان فهمید. از مواد دیگری که در آن حکومت مرد بر خانوده در آن دیده میشود ماده 1117 قانون مدنی است که بر اساس ان شوهر می تواند زن خود را از حرفه و صنعتی که منافی مصالح خانوادگی یا حیثیات خود یا زن باشد منع کند. در واقع این ماده قانون مدنی حکومت و ریاست مرد بر زن در چارچوب خانواده را کاملا واضح نشان میدهد به این صورت که زن قبل از ازدواج بر اساس اصل 28قانون اساسی قدرت پیدا کردن شغل را دارد اما بعد از وارد شدن در چارچوب خانواده این مرد خانواده است که می تواند شان زن و شان خانواده را تشخیص دهد و بعد از تشخیص شان زن و خانواده ، زن را از حرفه یا صنعتی که مشغول میباشد یا مایل به اشتغال است و خلاف شان است محروم می کند. در واقع این ماده زن را فاقد قدرت تشخیص شان خودش می داند و اینکه تشخیص شان خانواده با مرد است.

نوع دیگر از حکومت مرد بر خانواده حکومت مرد خانواده بر ازدواج دختر خانواده است که دختر باکره خانواده برای بستن عقد ازدواج نیازمند اذن (اذن به معنای رضایت قبل از عمل اما اجازه رضایت بعد از عمل) پدر خانواده است و حتی اینکه نام خانوادگی فرزندان خانواده و نوع تابعیتشان منتسب به مرد خانواده است که این قدرت بیشتری به مرد خانواده میدهد و ریاست او را بر خانواده چندین برابر میکند.

از دیگر موادی که توانسته حکومت مرد بر خانواده را افزایش دهد ولایت پدر بر فرزند است قوانین ولایت قدرت اداره امور مالی فرزند (صغیر،مجنون،غیررشید) را به مرد خانواده داده است و هم چینین سخت گیری های که برای پایان دادن به ازدواج و زوال بنیان خانواده به زن خانواده داده شده است در مقایسه با مرد نشان میدهد که مرد خانواده با قدرت حاصل از کانال قانون می تواند تصمیم بگیرد که پایه های خانواده محکم بماند یا فرو بریزند.

و دیگر اینکه کانال قدرت مند قانون به مرد اجازه داده است که در صورتی که شاهد خیانت زن باشد او را بکشد در حالی که این اجازه به زن خانواده داده نشده است. گرچه ریشه حکومت مرد بر خانواده به این مواد محدود نمی شود اما نگاه مختصر به شرع نیز نشان میدهد که مرد می تواند زنش را تحت شرایطی مورد ضرب و شتم قرار دهد و حتی او را مورد فشار روانی ناشی از امکان آمدن 3هووی دیگر و نامحدود صیغه دیگر در کنار شوهرش قرار دهد.
کلا این گونه است که کم کم زن خانواده به عنوان عضو اصلی تشکیل پیکره خانواده کم کم به کنار می رود و تحت سیطره مرد قرار می گیرد و بعد از تحت سیطره قرار گرفتن می تواند مورد دیکتاتوری فردی واقع شود که از قدرت نامحدودش سو استفاده می کند و در کنار هم قرار گرفتن قانون و شرع و .. عرف مردم عادی را به این سمت و سو می کشاند که حتی به خودش اجازه میدهد که خیلی فراتر از قانون و شرع عمل کند. در عرف مردم آنقدر حکومت مرد بر خانواده (اعم از زن و فرزند) زیاد است که او را محق به انجام هر کار می داند به دلیل قدرتش. مگر نه مردان همانند حاکمان نمی توانند بدون وجود کانال یا نهاد تایید کننده و حتی در مواردی تشویق کنند به دیکتاتوری بر اعضای خانواده بپردازند.

دیکتاتوری که از مجوع کانال قانون و عرف به خودش اجازه میدهد که زن را مورد ضرب و شتم قرار دهد حتی گاه خیلی بیشتر از آنچه شرع اجازه داده است.دیکتاتوری که به خودش اجازه می دهد زن را در منزل حبس کند،و حتی گاه با قدرت نامحدودش سالها زنی را از دیدن خانواده اش محروم کند،که حتی توانسته زن را از تمام علاقه هایش محروم کند اعم از تحصیل شغلو … در واقع مرگ تدریجی یک زن را برایش رقم میزند. این دیکتاتوری به پشتوانه سالها حمایت کانال های مختلف صاحب این قدرت شده است تا زن را وسیله ای بداند برای زندگی بهتر ش که اگر وسیله خوبی نبود یا حتی بی دلیل می توان از سایر وسایل استفاده کرد. مطلق العنان بودن نشان دهنده دیکتاتور یاست، مستبد بودن نشان دهنده دیکتاتوری است و هیچ دلیل و مصلحتی پذیرفته نیست مگر نه این است که هر حاکم دیکتاتوری برای خود رای بودن،مستبد بودنش دلایلی دارد.دلایلی که می تواند از لزوم اداره یک کشور تا تشخیص منفعت مردم باشد.پس دیکتاتوری مرد بر خانواده را با کانال های مشابه دیکتاتوری حاکم بر مردم را نمی توان با دلایل و مصالح پوشاند.چون که تاریخ دیده است که عمر دیکتاتوری نامحدود نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.