اکوفمینیسم و توسعه پایا / سمیه اصفهانی

تغییر برای برابری: واژه اکوفمینیسم اولین بار در دهه هفتاد میلادی توسط فمینیست فرانسوی، فرانسوا دوبون (Françoise D’Eaubonne) به کار رفت. اکوفمینیسم بر مبنای بینش های بوم شناسی (ecology)، فمینیستی و اجتماعی پایه گذاری شده است و بر این باور است که ایدئولوژی سرکوب جنسی، نژادی و طبقاتی با ایدئولوژی سرکوب و تخریب طبیعت از یک جنس است. اکوفمینیسم در معنای عام خود خواهان پایان سرکوب در تمامی عرصه هاست و بر این باور است که تلاش برای آزادی زنان (یا هر گروه تحت سلطه دیگر) با تلاش برای حفظ و آزادسازی طبیعت گره خورده است‎(1).

طبق نظریه اکوفمینیستی، رابطه مردان به فرهنگ و رابطه زنان به طبیعت نزدیکتر است. با این پیش فرض که فرهنگ همواره برتر از طبیعت وحشیِ ناشناخته است، زنان و طبیعت هردو مطیع و منکوب شده اند. از آنجا که سرکوب زنان و طبیعت همزمان اتفاق می افتد، زنان می توانند در برهم زدن این سلطه بر هردو مورد نقش به سزایی ایفا کنند. اکوفمینیسم با آمیختن باورهای فمینیستی و بوم شناختی (اکولوژیکی) در تلاش است عرصه زنان و محیط زیست را به سمت برابری و ساختارهای غیرسلسه مراتبی هدایت کند(‎2).

توسعه پایا و اکوفمینیسم

منظور از توسعه پایدار توسعه ای است با هدف برطرف کردن نیازهای امروز بدون به خطر انداختن توانایی ها و قابلیت های نسل های آینده. این مفهوم از دهه 90 میلادی به صورت گسترده ای در محافل علمی مطرح شد. لازمه بهبود وضعیت جوامع و رفع کاستی های اجتماعی، پیشرفت متعادل، متناسب و هماهنگ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. برای دستیابی به یک توسعه پایدار، حفاظت از محیط زیست باید بخشی از فرآیند توسعه و نه امری مجزای از آن در نظر گرفته شود. اساس توسعه پایدار بر سه پایه ی توسعه اقتصادی، توسعه اجتماعی و حفاظت از محیط زیست استوار است که این سه به هم وابسته و تقویت کننده یکدیگرند. مشارکت زنان در امور اجتماعی و برابری حقوق آنها در جامعه ، بخش جداناشدنی توسعه اجتماعی است چرا که توسعه در جامعه ای میسر است که از نیروی تمامی افراد خود بهره مند باشد و علاوه بر آن، سلامت روحی و نشاط جامعه و بازدهی آن تنها با عدالت و برابری حقوق شهروندان امکان پذیر است. از سوی دیگر، سیاست های اقتصادی و زیست محیطی باید به طور یکپارچه مورد حمایت قرار گیرند تا در کنار محیط زیستی سالم امکان استفاده هرچه مفیدتر و پربازده تر از منابع مهیا گردد.

با ظهور جنبش زنان به خصوص در اواخر قرن بیستم، کنکاش در رابطه بین توسعه و امور مربوط به زنان به دغدغه اصلی بسیاری از سازمان ها و فعالان اجتماعی تبدیل شد. پیش از این زنان به طور تاریخی از چرخه توسعه محروم بودند یا در بهره وری اقتصادی نقش درجه دو داشتند. نظریه مدرنیزاسیون ریشه فقر را عدم مشارکت گروههای سرکوب شده در اقتصاد محلی می پندارد (3). به همین علت، در این تئوری مدرنیزاسیون، اشکال مختلف توسعه با مفاهیم اقتصادی و بدون در نظر گرفتن جنبه های اجتماعی بیان شده اند. هرچند در این تئوری بر لزوم مشارکت تمام افراد در اقتصاد تاکید شد، اما این تئوری تنها توسط مردان و بدون فهم نقش زنان در توسعه به پیش رانده شد. این تئوری نقطه شروع فعالیت های فمینیست های لیبرال آمریکا در اوایل دهه هفتاد میلادی بود تا از پتانسیل های مثبت آن در جهت پیشبرد منافع زنان بهره جویند.

تئوری زنان در توسعهWomen In Development (WID)) ) با هدف تشویق زنان برای شرکت در فعالیت های اقتصادی و شرکت دادن آنها در فرآیند توسعه، شکل گرفت. هدف، تاکید بر سهم تولیدی زنان برای هدایت آنها به سمت رهایی از سلطه بود. در هرحال تئوری WID در به چالش کشیدن ساختار قدرت و ریشه یابی دلایل واقعی سرکوب زنان شکست خورد. این تئوری همچنین متهم به ناکارآمدی در رسیدن به هدف اصلی خود شد که همانا تاکید بر سهم تولیدی زنان بود.

در اواخر دهه هفتاد میلادی، این تفکر در بین فمینیست ها گسترش یافت که زنان بخش جدایی ناپذیر اقتصاد هستند. نقش تولیدی و زادآوردی (productive and reproductive) زنان در جامعه، عنصر حیاتی و غیرقابل انکار جامعه مدنی است (3). تئوری زنان و توسعه (WAD)) (Women And Development در سال ۱۹۷۵ در جریان کنفرانس سازمان ملل با موضوع زنان و توسعه در مکزیک، مطرح شد و به نوعی آغازگر دهه زنان در سازمان ملل بود. هرچند این تئوری بسیار مورد توجه قرار گرفت، انتقادات فراوانی نیز به آن وارد شد. از جمله این که این تئوری همانند تئوری پیشین، در تشخیص ساختار سلطه ناموفق بوده است. در همان زمان این باور پای گرفت که مشارکت زنان در فرآیند اقتصاد باعث رهایی آنها نشده است، بلکه باعث تحمیل فشار مضاعف بر آنان شده است. چرا که علاوه بر نقش زادآوردی آنان مانند مدیریت کارهای خانه و بچه داری، نقش تولیدی مخصوصن در مشاغل غیر حرفه ای و با دستمزد پایین در کارخانجات نیز به عهده آنان گذاشته شده است (‎4).

در دهه هشتاد میلادی، تاکید بر نقش زنان در توسعه، به نفع دیدگاه های اجتماعی، کم رنگ تر شد. تئوری جنسیتی و توسعه )(Gender and Development (GAD)، با قدرنهادن به توانایی های تولیدی و زادآوردی زنان، بر کنکاش در ساختارهای قدرتی که منجر به سلطه گشته اند، تاکید نمود. بر اساس این تئوری، از زنان و مردان هردو خواسته شد تا در نقش های جنسی مجزا که جامعه و فرهنگ برای آنها تعریف کرده است، بازنگری کنند و زنان تشویق شدند که در این تغییر نقشی فعال تر برعهده گیرند.

همزمان با مطرح شدن این سه تئوری، تئوری دیگری برپایه تئوری های سنتی توسعه در رابطه با زنان، اما این بار با رویکرد به طبیعت مطرح شد. تئوری های WID ، WAD و GAD هرسه، متهم می شدند به انسان محور بودن، در اینجا تئوری کلی نگرتری با اذعان به نیاز به طبیعت، با نام زنان، طبیعت و توسعه (WED)، مطرح شد. این تئوری به نظریه اکوفمینیسم شناخته شد که به طور خاص رابطه بین سرکوب زنان و طبیعت را موشکافانه مورد بررسی قرار می داد. WED، گاهی با تئوری عام تر جنسیت (GED) ، طبیعت و توسعه شناخته می شود.

Gender, Environment and Development (GED)


نمونه هایی از مبارزات اکوفمینیستی

در تمامی کشورها و فرهنگهای دنیا به طور تاریخی وظیفه جمع آوری و تهیه غذا، آب و سوخت برای خانواده هموارهبرعهده زنان بوده است. به همین علت زنان تا کنون نقش به سزایی در جهت ممانعت از قطع درختان، جنگل زدایی و آلودن آب ایفا کرده اند.

در دهه های اخیر، نمونه های زیادی از جنبش های محلی در جهت حفظ محیط زیست، توسط اکوفمینیستها و با رویکرد فمینیستی سازمان یافته است که در اینجا به چند نمونه از آنها اشاره می شود.

جنبش چیپکو، هند (Chipko Movement)

در سال ۱۹۷۴، گروهی از زنان برای حفظ بیش از ده هزارمایل مربع جنگل در منطقه هیمالیا در شمال هند، دست به یک اقدام جمعی زدند. جنگل زدایی در جنگلهای هیمالیا باعث ریزش کوه، سیل و رانش زمین شده است و زنان روستایی ناگزیرند برای جستجوی سوخت با پای پیاده به ارتفاعات بروند. این جنبش به نام چیپکو شناخته شده است که به زبان هندی به معنای پیوستن به چیزی است. این نام انعکاس دهنده حرکت معترضانی بود که با حلقه کردن دستها به دور درختانی که برای بریده شدن علامت زده شده بودند، مانع از قطع آنها شدند. این حرکت بعدها به نام در آغوش کشی درخت در منطقه و جهان (tree-hugging) معروف شد)5(.

کمربند سبز، کنیا (Green Belt Movement; Kenya)

چند سال بعد، حرکت اکوفمینیستی مشابهی در کنیا با نام کمربند سبز شکل گرفت. این جنبش، جنبشی محلی بود که توسط وانگاری ماتای، برنده ۲۰۰۴ جایزه صلح نوبل، در سال ۱۹۷۷ در نایروبیِ کنیا در سایه حمایت انجمن ملی زنان کنیا پایه گذاری شد و رویکردی کلی نگر به توسعه با تمرکز بر حفظ طبیعت داشت. پروفسور ماتای در قالب این جنبش، زنان را برای کاشت بیش از ۴۰ میلیون درخت در مزارع، مدارس و کلیساها بسیج کرد. گروهی از زنان معترض به کمبود آب، اثرات فرسایش خاک و مشکلات ناشی از جنگل زدایی نیز به این جنبش پیوستند. زنان کنشگر در جنبش کمربند سبز، همانند زنان فعال در هند، بر این اعتقاد بودند که حفظ و بازسازی طبیعت زمینه توسعه همه جانبه اقتصادی را نیز فراهم می آورد.

کانال عشق (Love Canal – Niagara Falls, US)

در زمانی که جنبش کمربند سبز در حال پایان پذیرفتن بود، حادثه کانال عشق در شمال نیویورک مرکز توجهات جهانی قرار گرفت. کانال عشق، واقع در نزدیکی آبشار نیاگارا، در نزدیکی محل تخلیه فضولات شیمیایی احداث شد. در ۱۹۷۸، فضولات شیمیایی شروع به نشت در خاک و چمنزار و خیابان در سرتاسر محل کرد. تعدادی از خانواده ها امراضی سخت و عجیب را گزارش می دادند که بعدها رابطه همگی با فضولات شیمیایی معلوم شد. زنان و مادران محلی در پیگیری و اطلاع رسانی این بحران نقش به سزایی داشتند. لوییز گیبز، یکی از مادران محلی، خانه به خانه اهالی محل مراجعه می کرد، برای اطلاع رسانی خانواده ها در مورد خطری که بچه های آنها را تهدید می کرد. او بعدها از گزارشی پرده برداشت که عنوان می کرد که کاخانجات به طور کاملن آگاهانه مواد سمی دور ریز خود را در مناطق کم درآمد و فقیرنشین تخلیه می کنند. در سال 1979، آژانس حفاظت محیط زیست آمریکا اخطار داد که میزان تولد نوزادان معلول و همچنین سقط جنین در خانواده هایی در نزدیکی پروژه “کانال عشق” در بین سالهای ۱۹۷۴و ۱۹۷۹ زندگی می کردند به شدت بالا بوده است. رییس جمهور کارتر وضعیت اضطراری اعلام کرد و صدها خانوار جابجا شدند و امکانات برای مهیا کردن خانه جدید برای آنها فراهم شد.

نقدهایی بر اکوفمینیسم

همچون دیگر نظریه ها، اکوفمینسم با نقدها، انتقادات و سوالات متعددی مواجه بوده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره می شود.

آیا دوگانه انگاری پدرسالارانه ریشه تخریب طبیعت و سرکوب زنان است؟

چیزی که اکوفمینیست ها دوگانه انگاری پدرسالارانه (patriarchal dualism) می نامند معنای بسیار قدیمی و گسترده ای دارد. بیشتر شاخه های اکوفمینیسم بر پایه این استدلال شکل گرفته اند که سرکوب طبیعت و زن هردو با تکیه بر نظام مردسالارانه انجام می شوند. جهانبینی مردسالاری غربی بر پایه دوگانگی قرار دارد، بدین معنا که تمام اجزای جهان به دو عنصر متضاد تقسیم می شوند: ذهن و بدن، روح و ماده، زن و مرد، فرهنگ و طبیعت، که در هر جفت یکی بر دیگری برتری دارد. هر دو عنصر تشکیل دهنده ی یک کل دوگانه، در رابطه ای پیچیده، مقوم آن نظام دوگانه اند. شکل کلاسیک سلسله مراتبی ارزشها در نظام پدرسالارانه به این ترتیب است: ۱) خدا ۲) مرد ۳) زن ۴) کودک ۵) حیوان ۶) طبیعت. اما به نظر می رسد دوگانه انگاری پدرسالارانه به تنهایی ریشه تخریب طبیعت و سرکوب زنان نیست چرا که جوامعی طبیعت محور وجود دارند که نقش های دوگانه جنسی شبیه به دوگانه انگاری غربی، در آنها به رسمیت شناخته شده ولی سرکوب زنان در این جوامع وجود ندارد.

آیا دوگانه انگاری اکوفمینیسم به خودی خود ناعادلانه ست؟

به نظر میاید اکوفمینیسم مشکلی با دسته بندی انسانها به دو گروه با خصوصیات مشخص نداشته باشد. این دقیقن کاری است که نظام مردسالار انجام می دهد. به ظاهر اکوفمینیسم به دوگانه انگاری طبیعت- فرهنگ در مقابل دوگانه انگاری زن- مرد در نظام مردسالار اعتبار می بخشد. اما آیا دوگانه انگاری اکوفمینیسم بیش از حد انتزاعی فروکاهنده نیست؟ آیا منطقی است که تنوع بشر را به دو گروه کاملن مشخص دسته بندی کنیم؟ بعضی از اکوفمینیست ها و فمینیست ها از آزار و اذیت های جادوگران در قرون وسطا (که از طبقه زنان محسوب می شدند) به عنوان یک مثال سرکوب مردسالارانه یاد می کنند. اما حداقل 20% این جادوگران مرد بودند و به نظر می رسد آنها گروههای بینابینی ای بودند که در دسته بندی دوگانه، در گروه فرهنگ قرار نمی گرفتند. اگر اینچنین باشد، پس دوگانه انگاری اکوفمینیسم می تواند کاملن ناعادلانه باشد.

تئوری دگرباشی جنسی (Queer) احتمالن قوی ترین انتقادها را به دوگانه انگاری اکوفمینیسم دارد و گمان می رود این انتقادات تاثیر شگرفی در پیشبرد پروژه تبادلات اجتماعی خواهند داشت (5).

آیا زنان به طبیعت نزدیکتر از مردانند؟

اگر “زنانگی” و “مردانگی” برساخته های اجتماعی هستند به چه معنا قابلیت های زنانه به زنان تعلق دارند؟ و به طور مشابه، اگر “طبیعت” و “فرهنگ” برساخته های اجتماعی هستند به چه معنا زنان به طبیعت نزدیکترند؟ شاخه هایی از اکوفمینیسم بر این باورند که زنان هر دو قابلیت های مردانه و زنانه را دارند اما نظام مردسالاری تنها قابلیت های زنانگی آنان را تشویق می کند و آنان را در سیستم ایدئولوژیکی تعیین شده جای می دهد. طبیعت به خودی خود نیز نه کاملن زنانه است نه مردانه، تلفیق هردو آنهاست. جنبه هایی از طبیعت کاملن رقابتی، تهاجمی و سلسله مراتبی است، خصوصیت هایی که در رده بندی خصوصیات مردانه قرار می گیرند. پس به راحتی نمی توان گفت که زنان به طبیعت نزدیکتر از مردانند.

مرجع ها:

1. Gaard, G., (1993) Living interconnections with animals and nature, in Ecofeminism women, animals, nature, edited by Gaard, G, Temple University press

2. Agarwal, B., (1997) The Gender and Environment Debate: Lessons from India in Visvanathan, N.(ed), The Women, Development and Gender Reader, Zed Books, London

3. Visvanathan, N. (ed), (1997) The Women, Development and Gender Reader, Zed Books, London

4. Momsen, J., (1995) Women and Development in the Third World, Routledge, London

5. Harris, A. P., The Green Fuse for environmental philosophy, deep ecology, social ecology, ecofeminism, earth-centered spirituality )http://www.thegreenfuse.org/(

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.