چرا ما نمی‌میریم

عمادالدین باقی

باور کنید نمی خواهم آرامش تان را برهم بریزم. نمی خواهم اشک تان را بر گونه ها جاری ببینم. نمی خواهم دیگران را در اندوه خویش شریک سازم به همین روست که چند سال است این کلمات را در جان خسته خود ریخته ام اما دیگر این جان هم به لب رسیده است و یاری می خواهد. از چند سال پیش که آگاه شدم دخترکی از کودکی و در سن ۱۲ سالگی از ۱۳۶۹ یعنی همان زمان که من و شمایانی سودای عشق و زندگی داشتیم یا در تدارک تشکیل خانواده بودیم، در دیاری دیگر در زندان رشت بسر می برد و تا امروز (که حدود ۲۲ سال می گذرد) هنوز در قفسی ناعادلانه است.

هر گاه به یادش می افتم پریشان می شوم. وقتی به رشت سفر می کنم ، هوای بهاری و روح افزای آن دیار می خواهد جان را جلا و صفا دهد که ناگهان یاد دخترکی در زندان آن شهر، چنان سنگینی می کند که در این هوا احساس خفقان به انسان دست می دهد و تصور اینکه چه بسا صغراهای دیگری هم در بند هستند این خفقان را طاقت فرسا تر می کند. هنگامی که دوسه سال پیش برای جلب رضایت از اولیای دم به رشت رفتیم وهمسر و دخترم ساعت ها با خانواده کودک مقتول سخن گفتند ابتدا امیدی پدیدار شد وقتی که مادر مقتول آنها را به سبب پافشاری هایشان راه داد، انتظار انعطاف داشتند. برای آنها باور کردنی نبود که کسی مادر باشد و حس مادری داشته باشد و نسبت به زنده به گور شدن دخترکی بی تفاوت باشد و شب ها را آرام بخوابد. حیرت آنگاه افزون تر می شود که این مادر در پستوی ذهن و دل خویش نیز تردید دارد که صغری واقعا قاتل فرزندش باشد.

وقتی به دیدن صغری رفتند گفتند دست های او پس از تحمل سالیان مدید زندان یکسره می لرزید به ویژه که سه بار تا پای چوبه دار رفته بود ووحشت گام برداشتن به سوی مرگ را تجربه کرده بود و با اعطای فرصتی دیگر او را به همخانگی دوباره هراس های دائمی فراخوامده بودند. غم و یاس سراسر وجود صغری را گرفته بود.او از زندگی، جز چهار دیواری زندان را لمس نکرده است. همه آنچه مردمان لذت های زندگی می شناسند را درک نکرده است. او طعم آزادی را نچشیده است و سال هاست با رؤیاهای آزادی دوران کودکی اش می زید اما آنانکه تجربه زندان را دارند می دانند که رؤیاها نیز ته می کشند و زمانی می رسد که دیگر از بس تکرار شده اند ملال آور می شوند و رؤیای آزادی در روزگار کودکی هم دیگر لذتی ندارد. او می گوید دیگر طاقت ندارم و ای کاش زودتر مرا به دار آویزند. اعصاب او ویران شده بود. دختر، لطیف الطبع و نازک خیال و موجودی عاطفی است اما این موجود نحیف در چنگال دیوارهای سرسخت زندان سالیان است در حال پوسیدن است.طبیعت لطیف و صبور زن است که به او توان و قابلیت مادر شدن را بخشیده است اما صغری این صبوری را به جای مادری برای فرزند، در تحمل در قفس بودن صرف کرد و گویی برای دیوارهای بی رحم زندان مادری کرده است و برای برخی از همبندی هایش. اوکه خود سال ها بود در حبس بسر می برد به این ملاقات کنندگانش گفته بود “دل آرا” را دریابید و نگران حال او بود.

صغری اگر هم از زندان آزاد شود دیگر یک انسان عادی نیست. باید به کجا پناه برد؟ با کدام توشه زندگی خود را سامان دهد؟ اگر برایش این توشه نیز مهیا شود اما او تمام سن طراوات و جوانی و زندگی را در قفس بوده است و مابقی زندگی را باید با عوارض این دوران دست و پنجه نرم کند. آیا آنانکه توانایی برای آزاد کردن او داشته اند یک لحظه تصور کرده اند اگر او دخترشان بود چگونه عمل می کردند؟ گرچه برای مسئولان کشور باید همه جوانان چون فرزندان آنها محسوب شوند.

پدر و مادر صغری نجف پور در روستایی از توابع فومن می زیستند که فقر و فاقه یارای تامین معاش فرزند را نمی داد . آنان دخترک ریز نقش ده ساله را برای کار کردن در خانه ای به شهر رشت آوردند. او با پسر خردسال ۶-۷ ساله خانواده مخدوم خویش دوست و همبازی بود. دوازده ساله بود که به اتهام قتل پسرک و انداختن او در چاه بازداشت و زندانی شد و در دادگاه محکوم به قصاص گردید. اگر حکم قاطع فقهی و قانونی این است که ” ادرؤو الحدود عندالشبهات” و باید هنگام بروز کمترین شبهه ای در اجرای حدود به ویژه اگر قصاص باشد توقف کرد اما یافتن شبهات عدیده در پرونده صغری دشوار نیست.

او در خردسالی بدون حضور وکیل و خانواده، محاکمه و محکوم شد. نص صریح قانون است که عدم حضور وکیل در دادگاه کیفری و جنایی موجب نقض رأی است. بسیاری آدم های بزرگسال و دارای حامی و خانواده و وکیل در دادگاه، مرعوب می شوند و همین سال گذشته در مطبوعات خواندیم که استاد دانشگاهی در دادگاه بر اثر اضطراب سکته کرد چه رسد به کودکی بی حامی در دادگاه.

شبهه دیگر اینکه صغری از همان سال های نخستین، منکر قتل دوست همبازی اش و اعترافات در بازجویی دوره کودکی اش بوده و ماجرایی دیگر را بازگو می کند. اساسا همین شبهه بس که او کودکی بیش نبوده است. او نه جرم رابطه نامشروع زن شوهر دار و مشارکت در قتل همسر را داشت و نه قاچاق مواد افیونی و سرقت(که اگر آنها را هم داشت من موافق مجازات بودم اما نه موافق مرگ) او کودکی ۱۲ ساله و ضعیف الجثه بود.

شاید گفته شود کسی نمی داند اما داستان صغری بارها در گوشه و کنار مطبوعات آمده است؟ مگر می شود متولیان امور ندیده باشند. دیدن و بی تفاوت ماندشان و ندیدن شان هر دو قابل توجیه و بخشایش نیست. او نه وبلاگ نویس بود نه فعال سیاسی و حزبی و نه فعال حقوق زنان و نه روزنامه نگار و نه نویسنده و نه فرزند فلان مقام و مسئول و مقرب درگاه و نه….. او یک دختر روستایی فقیر و بی کس بود و گویی در چنین جامعه ای او هیچکس نبود، پس آدم هم به شمار نمی آید!! و نباید حامی داشته باشد!! این بخت را هم نداشت که سوژه شود. وقتی کسی سوژه شود حتی اگر گناهکار هم باشد قدیس می شود. اما سوژه نشد که همگان برای اینکه از قافله حمایت عقب نمانند مسابقه بگذارند. راستی ملاک سوژه شدن و یا برعکس درگمنامی نفله شدن چیست؟

دیگران را نمی دانم چرا؟ اما ما نیز عزمی برای سوژه شدن او نداشتیم چون گاهی همین امر سر سوژه را بر باد می دهد و فرایند رسیدگی منطقی را به لجبازی و مظهر پیروزی و عقب نشینی نیروها تبدیل می کند و صغری بی پناه تر از آن بود که در چنین وادی خطرناکی بیفتد.

راه دیگری برگزیده شد. در این چند سال شخصاً با چند مقام عالی و مؤثر قضایی گفتگو کردم و گزارش شفاهی و مکتوب بزرگترین ستم به یک شهروند بدون حامی و دخترک فقیر روستایی را داده ام اما جز ابراز تاسف و قول پیگیری هیچ حاصلی نداشت. هنگامی که داستان دخترک را می شنیدند آه و افسوسی از نهادشان برمی خواست اما دریغ از یک کار و گام عملی برای نجات دخترک. مانده ام که چگونه می شود کسی این حکایت را بداند و شب بتواند با آرامش سر بر بالین بگذارد؟

آیا اگر صغری دختر یکی از همین مردان سیاست و قضای کشور بود باز هم او را همینگونه فراموش می کردند؟ آیا بازهم همین سرنوشت را داشت و آنان و خانواده هایشان می توانستند سر بر بالین نهند؟ آیا گناه صغری این است که فرزند یک مقام دار و نشان دار نیست؟ از مشهورترین سخنان امام علی است که وقتی شنید خلخال از پای زن یهودی برکشیده اند گفت:«شنیده ام که یکى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و دیگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است . و آن زن جز آنکه از او ترحم جوید چاره اى نداشته است . آنها پیروزمندانه ، با غنایم ، بى آنکه زخمى بردارند، یا قطره اى از خونشان ریخته شود، بازگشته اند. اگر مرد مسلمانى پس از این رسوایى از اندوه بمیرد، نه تنها نباید ملامتش ‍ کرد بلکه مرگ را سزاوارتر است.»(خطبه ۲۷ معروف به خطبه جهادیه)

اما اگر ربودن خلخال از پای یک زن یهودی ما را سزاوار مردن است ، نابودی یک عمر برای یک کودکِ دختر، سزاوار هزار بار مردن است پس چرا ما نمی میریم؟ چرا این سان جان سخت و قسی القلب شده ایم؟ آیا این به تنهایی دلیل کافی برای این همه آشوب و رنج نیست؟ آیا اگر مسئولان ومردم و نخبگان ما نسبت به این صغراها حساس بودند و خواب از چشمشان ربوده می شد امروز ما در این کوران بلاها بودیم؟ اگر چشمان مان هر دم پر آب شوند و اگر چون سیل ببارند و اگر ما را در خود غرق کنند پدیده غریبی نیست بل غریب آن است که حتی چشمان مان خیس نمی شوند. هیچ گاه دلم هوای رفتن به شمال را ندارد وقتی با خود می اندیشم در لحظه های انبساط خاطر ما صغری کجاست و چه می کند. باران لطیف شمال که می بارد به جای احساس لذت گمان می کنم آسمان زیبای شمال برای صغراها می گریند ولی جان سختی ما صدای هق هق آنان را نمی شنود و در خیال این است که طبیعت، برای تفرجِ ما می بارد نه برای در قفس بودنِ دیگری.


برگرفته از وب سایت شخصی
عمادالدین باقی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *