واژه‌هایی که خُردم می کند

زیبا فرحزاد:هر آشنا و غریبه‌ای به خودش اجازه می‌داد که در مورد سن و سال من نظر بدهد و نگاه ترحم آمیزی به من انداخته و آرزوی پیدا شدن شوهر برایم بکند. من اما این گوشه و کنایه‌ها را می‌شنیدم و سعی می‌کردم بی اعتنا باشم. سعی می‌کردم که باورم این نباشد که ترشیده و پیردختر شده‌ام و با این باور اشتباه تن به ازدواج با کسانی ندهم که مناسب من نباشند.

ادامه

قطار متوقف می شود

جمله‌ام را که تمام می‌کنم، انگار شب به یکباره تمام می‌شود. مرد سکوت می‌کند. حالا نوبت اوست که رنگ به رنگ شود. معلوم است که آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد. شبیه بادکنک بزرگی شده است که سوراخ ریزی با قدرت ابهتش را می‌بلعد.

ادامه

راه طولانی کابل

بالاخره هزار توی به ظاهر بی پایان، پایان یافت. ما به آخر همه صف‌های انتظار رسیدیم. چمدان‌ها را تحویل دادیم. از گیت‌ها رد شدیم. کارت پرواز گرفتیم و در مواجهه نگاه‌های پرسان همسفرانمان در صندلی هامان مستقر شده‌ایم. آماده‌ایم تا با همه مجهول‌های ذهن خودمان و دیگران درباره سرزمین عجیب و غریبی که فقط از لنز دوربین رسانه‌ها و کتاب‌ها می‌شناختیم پایان دهیم و به فکت‌های دست اول و اطلاعات بدون فیلتر دست پیدا کنیم.

ادامه

بیانیه مشترک روزنامه نگاران ایران و افغانستان:ما درد مشترکیم

ما با همدردی و همنوایی با تمام انسانهای این کره خاکی که قربانی تروریزم شده اند تلاش می کنیم تا جهانیان را متوجه تبعات فاجعه بار و گسترده نفوذ تروریزم در گوشه و کنار جهان سازیم.

ادامه

آنکه دلیری راه سپردن تا چکاد کوه‌ها را داشت   

مینو مرتاضی لنگرودی:دفتر خاطرات هاله را که ورق میزنم از خلال نوشته‌هایش طنازیهای بی‌بدیلش را به خاطر می‌آورم. آنجا که می نویسد :در اردوگاه رامهرمز یکی از برادر ها امد و گفت خواهرم اینجا هستید یک شامی برای ما بپزید ثواب داره و ما گفتیم چون ما در خانه شام درست نمی کردیم مادرمان فرستادمان اینجا !

ادامه