روزی که فهمیدم من فرزند دونفرم

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: “نگاه کن این چه جالبه!”. کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. پرسیدم: “چی ش جالبه؟”

ادامه

آلفا/داستانی از مهدی بهمن

نگاهش به دو پنجره گِرد خانهٔ ساحلی افتاد. ذهنش رفت به دانشگاه حقوق. آن روز که داشت توی محوطه دانشگاه رمان «تِس» را می‌خواند. همان روز که احمد برای اولین بار به خودش جرئت داده بود به او نزدیک شود.

«سلام من احمد هستم. فکر کنم یک مورچه داره لای موهای شما دنبال چیزی می‌گرده، البته مدتیه که چشم‌هام ضعیف شده. به همین خاطر دو تا چشم جدید گرفتم.»

ادامه

درباره نقدی بر دو رمان «روزهای روز» و «روز سارا»

مهدیه کسائی زاده:زمانی وقتی کسی درباره زنانه بودن یک نگاه یا یک زبان حرف می­زد، از سخن او نوعی تحقیر و کوچک­ بینی بر می ­آمد که اولین معنای مستتر در زنانگی بود. اما امروزه این توصیف، حاکی از وجود لطافت و زیبایی و ظرافت است و به ظاهر، بقایای فهم گذشته نسبت به این ویژگی را در سیطره کنونی خود، کم­رنگ می­ کند. به بیان دیگر، در دوران ما نسبت زنانه دادن به الگوها و رفتارها، تا اندازه ­ای از تحقیر به تجلیل رسیده است؛ هر چند که آن تجلیل، همچنان سایه­ای از تحقیر را با خود حمل می­ کند.

ادامه

روایت لحظه‌های زندگی با زبانی زنانه

محمد مطلق:من برای شناسایی اسکلت و استخوانبندی و سنجش استحکام ساختار روایت، لااقل نیمی از اصول را کنار می‌گذارم. از این زاویه به اعتقاد من هر دو اثر دارای ارزش‌هایی است که به خواندنشان می‌ارزد؛ از جمله بافت و موسیقی نثر که درنهایت همچون خمیرمایه‌ای برای نمایش نوعی زبان زنانه به کار گرفته می‌شود که این به خودی خود ارزشمند است. ما این زبان زنانه را حتی با حذف نام نویسنده نیز می‌توانیم تشخیص دهیم.

ادامه

جایی برای نشستن، داستانی در باره مهاجران افغان

مهدی بهمن:خنکای یک بعدازظهر شهریور ماه که بوی پا‌ییز را به همراه داشت، مردم دسته‌دسته‌‌ در یکی از ایستگاه‌های مترو منتظر قطار ایستاده بودند. سوت قطار که از دور شنیده شد، وِلوله‌ای در جمعیت درگرفت. قطار در ایستگاه متوقف نشده بود که مردم شروع کردند به هُل دادن همدیگر. مردی قدبلند، با موهایی خرمایی، از پشت حایل همسرش که نوزادی را در آغوش داشت شده بود؛ درحالی‌که خودش دست پسر سه‌، چهار ساله‌ای را گرفته بود.

ادامه

تجربه‌ها و حسرت‌های حضور یک زن در استادیوم

در طول بازی انگار بازی را نمی دیدم. به صدای بوق هایی که قطع نمی شد. به حرکات لیدر مردان و لیدر زنان که تلاش می کرد زنان را با جو استادیوم هماهنگ کند. حواسم به همدلی زنان با هم نیز بود. زنانی که برخلاف تصور من که گزینشی وارد شده‌اند و چهره ومنش دیگری شاید داشته باشند اما از جمله دختران جوانی بودند که محو دیدن بازی بودند و دقایق آخر اشک در چشمانشان حلقه زده بود. از بودن در جایی که از بودن در آن محروم بودند و حالا فرصت کردند تا آن را تجربه کنند.

ادامه

پروین بختیارنژاد و آزادی و رهایی درونش

حبیب الله پیمان:همه کسانی که درموقعیتهای پرمخاطره و دشوار، وطن خویش راترک می کنند، انگیزه واحدی ندارند، گروهی نگران جان یا معیشت خود و خانواده خویش اند، واغلب آن را ازکسی پنهان نمی کنند.، گروهی می روند تا مجبور به زیرپاگذاشتن ارزشهایی که به زندگی شان معنامی دهد نشوند چراکه حس می کنند در تحت آن شریط، قادر به حفظ چیزهایی که زیستن راارزشمند می سازد، نیستند.

ادامه

زخمی را که دوا نمی‌کنید، نمک هم نپاشید

آناهیتا زینی وند – عضو کانون ملی منتقدان تئاتر: نقابها بر صورتها زده میشود بینوایان بر روی صحنه میرود و ما بینوا مردمان، نظاره گر بینوایان می شویم.خبر را همگان شنیده ایم ؛ بینوایان ویکتور هوگو در هتل اسپیناس بر روی صحنه می رود.اینکه کارگردان کیست و بازیگران کیستند و قیمت بلیط و… را همه می دانیم. اما به قول نویسنده اثر، ویکتور هوگو “شاید همه بینوایان را نخوانده باشند اما هر کجا که مردان در جهل و نومیدی هستند، هر کجا زنان برای تکه نانی خودشان را می فروشند هر کجا که کودکان کتابی برای اموزش و یا خانه ای گرم ندارند ، بینوایان در را می زند و می گوید من برای تو آمده ام”

ادامه

یادداشتی بر پرفورمنس آدمیزاد به کارگردانی محیا کمالوند

زنان به سختی می‌توانند به فعالیت‌های اجتماعی خود بپردازند گویا در یک میدان جنگ هستند و باید برای هر حرکت فرهنگی یا هنری مبارزه ای جانکاه داشته باشند تا شایدموفق به اخذ مجوزشوند.

گروه اجرا امکان نقد و بررسی را از دست داد چرا که تنها یک اجرا داشت و علت دوم هم حذف مردان از سالن!

ادامه

زندگی در پناه مرگ

مینو مرتاضی لنگرودی:صبح روزی که نیمه شب اش مهندس سحابی دنیا را ترک گفت. هاله با ان تخیل پر قدرت و ذهن تصویر سازی که داشت برایمان تعریف کرد. درست زمانی که روح بیقرار و مهربان و سرشار از عشق پدرم عزت در تلاطم خروج از تن رنجور و از کار افتاده‌اش در بیمارستان مدرس در تهران بود. من در لواسان در رؤیا صدای پای پدرم را شنیدم و اورا دیدم که سرحال و سرپا و بدون عصا چست و چابک به خانه آمد. با خنده از او پرسیدم از بیمارستان فرار کردی؟ و عزت جوابم داد نه مرخص شدم.

ادامه