گیس بریده/روایتی از خشونت علیه زنان

دلبر توکلی: داستان گیس بریده بخشی از تلخ ترین قسمت زندگی من است که هنوز باورش سخت است. چند ماهی بعد از طلاقم، یک روز محمود صباحی، شوهر سابقم، با من تماس گرفت و گفت که می خواهد مرا ببیند. پذیرفتن این دیدار برایم بسیار سخت بود اما به توصیه مشاورم رفتم تا ناگفته اش را بشنوم.

ادامه

کوی دانشگاه؛ وقتی صدای لیلا با زنگ تلفن ها لرزید

لیلا می‌گوید آن وقت‌ها ما اصلا نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده، اصلا معنی نیروهای خودسر را نمی‌دانستیم. اصلا آگاهی سیاسی ما شکل‌ دیگری داشت و من همان جا میان صدای فریادها، میان صداهای‌ به هم کوبیده شدن درها ایستاده‌ام و با لیلا تکرار می‌کنم. ما اصلا معنی نیروهای خودسر را نمی‌دانستیم ما اصلا معنی نیروهای خودسر را نمی‌دانستیم. بله ما معنی خیلی چیزها را نمی‌دانستیم. تمام دانسته‌های ما با فقدان، حرمان، رنج و به خاک افتادن امیدهایمان به دست آمد.

ادامه

طلاق و جبر جغرافیایی

قاضی گفت:من نمی‌تونم حکم طلاق شما رو بدهم؛ شاید دارم با این کار در حقت ظلم می‌کنم، ولی دست من نیست. خودت که می‌دونی موقعیت شهر ما چقدر حساسه، هم مذهبیه، هم سیاسی. متأسفانه آمار طلاق توی سال‌های اخیر خیلی رفته بالا؛ برای همین فرماندار و امام جمعه دستور دادن به‌هیچ‌وجه حکم طلاق صادر نکنیم.
و این‌طور شد که من دو سال‌ونیم پله‌های دادگاه رو بالا و پایین رفتم و آخرش هم پرونده‌ام ارجاع داده شد به یک شهر دیگه و بالاخره موفق شدم از دادگاه اون شهر حکم طلاق بگیرم.

ادامه

خاطره ای از یک درد/به یاد رومینا اشرفی

از همه‌مون بزرگتر ولی اعظم، دختر بتول خانوم بود. خوشگل بود و ظریف و مهربون و‌خجالتی. هنوز دوره راهنمایی رو‌تموم نکرده بود که یه تابستون که اومدیم تهران شنیدم عروس شده. یادمه که اوایل با لباسهای تورتوری زیر چادر مشکی، با کمی آرایش و‌کفش پاشنه بلند از یه محل اونطرف‌تر می‌اومد دیدن مادرش اینا و از ته کوچه که پیداش می‌شد چشم دخترای همسایه وسط بازی از رنگ و لعاب زندگی جدیدش برق می‌زد.

ادامه

بهاره هدایت، کتاب و زندان

نام بهاره هدایت را که می‌شنوم، دو تصویر در برابرچشمم می‌آید: زندان و کتاب. در زندان بیشتر وقت‌ها او را با کتاب می‌دیدم. می‌خواند و حاشیه می‌نوشت و یادداشت بر می‌داشت. موضوعی و روشمند، عطش سیری ناپذیرش برای دانستن و ولعش برای کتاب خواندن. مدتی تختم روبروی تختش بود.

ادامه

بوقی تو خوبی، مشاهدات مینومرتاضی از حضورزنان دراستادیوم آزادی

دختران با لحن اعتراض امیز گفتند: بوقی کسی راهمان نداد . ما خودمان راه مان را پیدا کردیم. جوانک در حالیکه در بوقش می دمید گفت به من نگوئید بوقی ، بگویید تو خوبی … بدون توافق پیشینی دختران همسرا شدند بوقی تو خوبی ولی دیگه تو مترو بوق نزن.. سرمون رفت .

ادامه

دو داستان از یک نوع خشونت خانگی

دخترک برای فرار از دست پدر خشمگین، به سگک کمربند رهگذر آویزان شد و شروع کرد التماس کردن، آقا تو رو خدا نجاتم بده، بابام می خواد منو بکشه، آقا تو رو خدا، رهگذر حسابی گیج شده بود و ظاهرا عجله داشت و مرتب می گفت دختر جان ولم کن دیرم شده باید برم و دخترک با زجه و ناله فریاد میزد: تو رو خداااا منو از دست بابام نجات بده، اگه منو ببره خونه می کشه.

ادامه

یادداشتی بر نمایش بختک

هنرِ روی صحنه می‌خواهد که رو در روی یکی از لایه‌های پنهان درد، نگاه از خود برداریم و آنانی را ببینیم که ریسمان بر گردن، سرگردان هویتی ناخواسته‌اند؛ آنانی که کم نیستند؛ آنانی که دردشان در خفا گریبانمان را در چنگ دارد و شاید تا پیش از تماشا هنوز در نمی‌یابیم که بیگانه‌اند یا آشنا. سر بلند می‌کنیم؛ می‌بینیم و به تأمل سر فرو می‌اندازیم تا یافتن راهی به زندگی؛ آن زندگی که اگر باشد، خانه به خانه سرایت خواهد کرد و شادمانی را سخاوتمندانه و یکسان خواهد بخشید.

ادامه

جدال پرولتاریا و بورژوا، پیروز میدان کیست؟ نگاهی به نمایش هفت دقیقه

نمایش “هفت دقیقه”اثر استفانوماسینی به کارگردانی آرش عباسی همراه با مشارکت هنرمندان افغانستانی در تالار حافظ هفت دقیقه ؛ روایت گر تمام لحظات از بین رفته ی کارگران ، به دست طبقه ی بورژوا است ،که تنها با داشتن سرمایه و پول ، برده داری صنعتی را تشکیل داده اند. تا انجا که چرتکه ها را بکار بسته و با به شماره انداختن نفس های کارگران به رشد و سود دهی هر چه بیشتر خود می اندیشند.

ادامه

روزی که فهمیدم من فرزند دونفرم

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: “نگاه کن این چه جالبه!”. کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. پرسیدم: “چی ش جالبه؟”

ادامه