نامه ای به دختر سه ساله‌ام

چقدر امیدبخش بود که دوستانت را به همراه مادرانشان برای شام دعوت کرده بودیم و همراه با این زنان و دختران آینده ای را به ارث خواهی برد جشن گرفتیم. ما تا صبح هم می‌توانیم آهنگ‌های خوانندگان زن را گوش کنیم اما برای این که تو یاد بگیری که گرداننده دنیا باشی، فقط رقصیدن با صدای یک زن کافی نیست، تو باید ببینی که زنی دنیا را بگرداند.

ادامه

مترو نوشت

میان این دویدن‌ها و شیطنت‌ها اما مرکز منظومه چرخش آن‌ها زنی بود که کودکی شیرخوار را در آغوش داشت و گوشه‌ای روی زمین نشسته بود. با ورود فروشنده‌های جدید در هر ایستگاه، خم می‌شد و چیزی از آن‌ها می‌پرسید و چشمانش نگران‌تر می‌شد.

ادامه

زنان چین و چند نکته

بالاخره با یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های زندگی‌ام روبرو شدم و به چین سفر کردم، این کشور بزرگ و پرجمعیت که مردمش غذاهای عجیب و غریب می‌خورند و به سخت‌ترین زبان دنیا حرف می‌زنند. اگر بخواهم راستش را بگویم این تجربه حتی از آن چیزی که تصور می‌کردم هم عجیب‌تر بود.

ادامه

شمع‌های بی فروغ

ساعت پنج عصر با چشمهای گریان از شرکت خارج شدم. با این حال خرابم نمی‌توانستم به خانه بروم. هفت ماه بود که به عنوان آبدارچی در این شرکت استخدام شده بودم. اولین روز مصاحبه‌ام با مدیر داخلی خانم صوفی بود. می‌گفت کار شما خیلی سخت نیست.

ادامه