بوقی تو خوبی، مشاهدات مینومرتاضی از حضورزنان دراستادیوم آزادی

دختران با لحن اعتراض امیز گفتند: بوقی کسی راهمان نداد . ما خودمان راه مان را پیدا کردیم. جوانک در حالیکه در بوقش می دمید گفت به من نگوئید بوقی ، بگویید تو خوبی … بدون توافق پیشینی دختران همسرا شدند بوقی تو خوبی ولی دیگه تو مترو بوق نزن.. سرمون رفت .

ادامه

دو داستان از یک نوع خشونت خانگی

دخترک برای فرار از دست پدر خشمگین، به سگک کمربند رهگذر آویزان شد و شروع کرد التماس کردن، آقا تو رو خدا نجاتم بده، بابام می خواد منو بکشه، آقا تو رو خدا، رهگذر حسابی گیج شده بود و ظاهرا عجله داشت و مرتب می گفت دختر جان ولم کن دیرم شده باید برم و دخترک با زجه و ناله فریاد میزد: تو رو خداااا منو از دست بابام نجات بده، اگه منو ببره خونه می کشه.

ادامه

یادداشتی بر نمایش بختک

هنرِ روی صحنه می‌خواهد که رو در روی یکی از لایه‌های پنهان درد، نگاه از خود برداریم و آنانی را ببینیم که ریسمان بر گردن، سرگردان هویتی ناخواسته‌اند؛ آنانی که کم نیستند؛ آنانی که دردشان در خفا گریبانمان را در چنگ دارد و شاید تا پیش از تماشا هنوز در نمی‌یابیم که بیگانه‌اند یا آشنا. سر بلند می‌کنیم؛ می‌بینیم و به تأمل سر فرو می‌اندازیم تا یافتن راهی به زندگی؛ آن زندگی که اگر باشد، خانه به خانه سرایت خواهد کرد و شادمانی را سخاوتمندانه و یکسان خواهد بخشید.

ادامه

جدال پرولتاریا و بورژوا، پیروز میدان کیست؟ نگاهی به نمایش هفت دقیقه

نمایش “هفت دقیقه”اثر استفانوماسینی به کارگردانی آرش عباسی همراه با مشارکت هنرمندان افغانستانی در تالار حافظ هفت دقیقه ؛ روایت گر تمام لحظات از بین رفته ی کارگران ، به دست طبقه ی بورژوا است ،که تنها با داشتن سرمایه و پول ، برده داری صنعتی را تشکیل داده اند. تا انجا که چرتکه ها را بکار بسته و با به شماره انداختن نفس های کارگران به رشد و سود دهی هر چه بیشتر خود می اندیشند.

ادامه

روزی که فهمیدم من فرزند دونفرم

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: “نگاه کن این چه جالبه!”. کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. پرسیدم: “چی ش جالبه؟”

ادامه

آلفا/داستانی از مهدی بهمن

نگاهش به دو پنجره گِرد خانهٔ ساحلی افتاد. ذهنش رفت به دانشگاه حقوق. آن روز که داشت توی محوطه دانشگاه رمان «تِس» را می‌خواند. همان روز که احمد برای اولین بار به خودش جرئت داده بود به او نزدیک شود.

«سلام من احمد هستم. فکر کنم یک مورچه داره لای موهای شما دنبال چیزی می‌گرده، البته مدتیه که چشم‌هام ضعیف شده. به همین خاطر دو تا چشم جدید گرفتم.»

ادامه

درباره نقدی بر دو رمان «روزهای روز» و «روز سارا»

مهدیه کسائی زاده:زمانی وقتی کسی درباره زنانه بودن یک نگاه یا یک زبان حرف می­زد، از سخن او نوعی تحقیر و کوچک­ بینی بر می ­آمد که اولین معنای مستتر در زنانگی بود. اما امروزه این توصیف، حاکی از وجود لطافت و زیبایی و ظرافت است و به ظاهر، بقایای فهم گذشته نسبت به این ویژگی را در سیطره کنونی خود، کم­رنگ می­ کند. به بیان دیگر، در دوران ما نسبت زنانه دادن به الگوها و رفتارها، تا اندازه ­ای از تحقیر به تجلیل رسیده است؛ هر چند که آن تجلیل، همچنان سایه­ای از تحقیر را با خود حمل می­ کند.

ادامه

روایت لحظه‌های زندگی با زبانی زنانه

محمد مطلق:من برای شناسایی اسکلت و استخوانبندی و سنجش استحکام ساختار روایت، لااقل نیمی از اصول را کنار می‌گذارم. از این زاویه به اعتقاد من هر دو اثر دارای ارزش‌هایی است که به خواندنشان می‌ارزد؛ از جمله بافت و موسیقی نثر که درنهایت همچون خمیرمایه‌ای برای نمایش نوعی زبان زنانه به کار گرفته می‌شود که این به خودی خود ارزشمند است. ما این زبان زنانه را حتی با حذف نام نویسنده نیز می‌توانیم تشخیص دهیم.

ادامه

جایی برای نشستن، داستانی در باره مهاجران افغان

مهدی بهمن:خنکای یک بعدازظهر شهریور ماه که بوی پا‌ییز را به همراه داشت، مردم دسته‌دسته‌‌ در یکی از ایستگاه‌های مترو منتظر قطار ایستاده بودند. سوت قطار که از دور شنیده شد، وِلوله‌ای در جمعیت درگرفت. قطار در ایستگاه متوقف نشده بود که مردم شروع کردند به هُل دادن همدیگر. مردی قدبلند، با موهایی خرمایی، از پشت حایل همسرش که نوزادی را در آغوش داشت شده بود؛ درحالی‌که خودش دست پسر سه‌، چهار ساله‌ای را گرفته بود.

ادامه

تجربه‌ها و حسرت‌های حضور یک زن در استادیوم

در طول بازی انگار بازی را نمی دیدم. به صدای بوق هایی که قطع نمی شد. به حرکات لیدر مردان و لیدر زنان که تلاش می کرد زنان را با جو استادیوم هماهنگ کند. حواسم به همدلی زنان با هم نیز بود. زنانی که برخلاف تصور من که گزینشی وارد شده‌اند و چهره ومنش دیگری شاید داشته باشند اما از جمله دختران جوانی بودند که محو دیدن بازی بودند و دقایق آخر اشک در چشمانشان حلقه زده بود. از بودن در جایی که از بودن در آن محروم بودند و حالا فرصت کردند تا آن را تجربه کنند.

ادامه