نوروز :
همسر فریبا پژوه، در هشتادمین روز بازداشت او طی نامه ای دلتنگی هایش را برای همسر روزنامه نگارش بازگو کرده است. به گزارش نوروز، فریبا پژوه، نزدیک به 3ماه قبل بازداشت شد. او پس از تحمل بیش از دوماه حبس در سلول انفرادی، چندی پیش به بند عمومی زندان اوین منتقل شد. پژوه هفته گذشته را در اعتصاب غذا به سر برده بود، اما به خاطر ابتلا به آنفولانزای شدید مجبور به شکستن اعتصاب غذای خود شد.
متن کامل نامه امیر بنان خطاب به همسرش را بخوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
فریبای عزیزم سلام
اکنون 80 روز است که زندگی به کامم تلخ گشته، غمی بر دلم سایه افکنده و بِِِغضی راه نفس بر گلویم بسته که حتی به قول تو نوشتن نیز آرامم نمی کند. عزیزم، چقدر سخت است زبان به کام گرفتن و عقده ی دل فرو خوردن. ساز سکوت غمگین ترین ساز عالم است و آنگاه که با بازدم آه می آمیزد سوزناکترین نوا. و چقدر سخت روز به شب می رسد و شب به روز و گویی هیچ کار از تو جز شمارش این روز و شب بر نمی آید. آه از سرخی شفقی که روز را به شب می رساند و آه از دهر آنگاه که بر مراد سفلگان می چرخد ...
چقدر دوست داشتم که اکنون تو در کنارم می بودی و دیگر چه حاجت بود به نوشتن ، حتی به گفتن. مثل همیشه چشم در چشم هم می دوختیم و از نگاه یکدیگر شرح روز های سخت فراق می دادیم، گاهی می گریستیم و گاهی نیز به غم مان می خندیدیم. اما حیف، امان از دهر... .
شاید روزگار مُهری به زبان تو زند که مگو و اگر چنین باشد بار اولی نخواهد بود که تو از غم و اندوه خود، فقط قطره های داغ اشک را بر گونه هایت سرازیر می کنی و می گریی و می گریی ... و این لحظه ها سوزناکترین لحظه های زندگی ام است (و در این 80 روز چه بر تو وچه بر من گذشت ) تحمل این لحظه ها امانم را می بُرد و تو خوب
می دانی که بارها عاجزانه از تو خواستم که از این نیز بگذری و حال که فکر می کنم می بینم که چه درخواست سنگدلانه ای از تو داشتم. با گریستنت درد و رنج فروخورده ات را التیام می بخشیدی و من متعجب از این غم تو، تنها شاهد اشک هایت بودم و این غم نه از برای خودت بود که از برای وطنت.
از کودکی از نزدیک شاهد درد و رنج هایی بودی که شاید خیلی ها آنطور که تو دریافتی، درک نکردند و شاید اگر اکنون نیز بخواهی یادی از آن دوران کنی، گوش شنوا کم باشد. اما زمان، زخم آن دوران را با خود به همراه آورد و این زخم برای تو و عده ای همانند تو هر چه می گذشت عمیق تر گردید و زخم سوزناک شد و سوز نیز آتش و آتش نیز بی رحم ... و چه بسیار که در این آتش سوختند و تو بر این رنج و زخم و سوز و آتش فقط صبر کردی و صبر کردی و صبر کردی ... و چه بسیار انسان هایی که با این سوزرفتند و جاودانه گشتند و این سوز در تاریخ امتداد یافت. این سوز که اکنون وجودت را فرا گرفته نیز ریشه در تاریخ دارد و آن سوز که در امثال پدرت هست و بود نیز اینچنین است.
سپاس حق که حافظه تاریخی مان هنوز پویاست. مپندار که عاشورائیان را تنها بدان بلا آزمودند، صحرای بلا به وسعت هستی گسترده است. تو نیز شاهدی هستی در این امتداد تاریخ و بدان که حق شاهد صبر و تحملت بر این رنج هایی که کشیدی و اکنون نیز تحمل می کنی ( که همچون استخوان لای زخم است ) خواهد بود. و چقدر برایم سخت است که شاهد رنج توهستم و اکنون نیز از تو می خواهم که باز صبر کنی. (خدا هیچ مردی را این گونه نیازماید )
لحظه های غروب، هم دلگیر است، هم دلنواز. غروب نزدیک است و امان از این غروب هایی که بی تو گذشت. چه سری است در این غروب و طلوع خورشید؟ چه بسیار تقدیرها که در اتصال عابد و معبود در این لحظه ها تغییر یافت.
اکنون هشتاد روز است که بی تو شاهد غروب های دلگیرم. خدایا ، آیا می شود تا این غروب هجران با طلوع وصل پایان یابد؟
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
منتظرت هستم فریبای خوب
همسرت