آلفا/داستانی از مهدی بهمن

نگاهش به دو پنجره گِرد خانهٔ ساحلی افتاد. ذهنش رفت به دانشگاه حقوق. آن روز که داشت توی محوطه دانشگاه رمان «تِس» را می‌خواند. همان روز که احمد برای اولین بار به خودش جرئت داده بود به او نزدیک شود.

«سلام من احمد هستم. فکر کنم یک مورچه داره لای موهای شما دنبال چیزی می‌گرده، البته مدتیه که چشم‌هام ضعیف شده. به همین خاطر دو تا چشم جدید گرفتم.»

ادامه