نسلی که دوران کودکی خود را در جنگ گذراند

مریم یحیوی:سر سفره سه‌نفره شام بودیم. من، برادرم و مادرم. پدر که آن سال‌ها پزشک جوانی بود اکثراً در جبهه جنگ بود. آن شب صدای آژیر قرمز خانه را برداشته بود مادرم دست من و برادرم را گرفت از جلوی سفره بلند کرد چراغ‌ها را خاموش کرد و با شتاب ما را به سمت زیرزمین هدایت کرد. در یک لحظه دست مادر را رها کردم و برگشتم سر سفره یک مشت ماکارونی را در دهانم فروکردم و دو مشتم را پر از ماکارونی

ادامه

در جنگ همه بازنده‌ایم

هلیا عسگری:راستش هرچقدر هم با واژگان بازی کنم عمق خشونت و نفرت‌پراکنی و غم ناشی از جنگ را نمی‌توانم بیان کنم و در نهایت هم کاری از دست من ساخته نیست. من فقط می‌توانم خشم خودم را از جنگ به رویایی دست نیافتنی تبدیل کنم. رویایی که مطمینا هیچوقت به واقعیت تبدیل نمی‌شود. رویایی که خیلی‌ها در ذهن خود داشته اند و بارها آن را با صدای بلند فریاد زدند و بارها از آن نوشته‌اند. من هم فقط می‌توانم بنویسم. حتی شده به سبک داستان‌های پندآموز در کتب قدیمی این مانیفست را می‌نویسم؛ کاش قدرتی وجود نداشت تا طمع آن انسان‌ها را به جان هم اندازد. کاش قدرتمندان انسان‌ها را قربانی طمع خود نمی‌کردند. کاش از انسان‌ها ماشین‌های نفرت و خشم نمی‌ساختند که فقط بتواند مرگ را به هم‌نوع خود هدیه دهد.

ادامه