به دنبال اتاقی از آن خود

«لورا به طرف پسربچه سر میگرداند که عصبی و مشکوک و ستایش آمیز به او زل زده است. بالاتر از هر چیز خسته است. بیش از هر چیز دلش میخواهد به رختخواب و کتابش برگردد. دنیا، این دنیا ناگهان سرگیجه آور و بازدارنده و دور از دسترس می شود.
از خود پرسید آدم همینجوری دیوانه می شود؟ وقتی به کسی، زنی مثل خودش فکر میکرد، هرگز به خواب هم نمیدید که اینجور عقل ببازد. تصور میکرد جنون با داد و بیداد و جیغ و فریاد، با توهم همراه باشد اما در آن لحظه به‌روشنی می‌دید که راه دیگری، راهی بسیار آرام تر هم هست؛ راهی که کند و کرخ و نومیدوار و یکدست بود چنانکه احساسی به قوت اندوه می تواند تسکین خاطری بوده باشد.»

ادامه