خاطره ای از یک درد/به یاد رومینا اشرفی
از همهمون بزرگتر ولی اعظم، دختر بتول خانوم بود. خوشگل بود و ظریف و مهربون وخجالتی. هنوز دوره راهنمایی روتموم نکرده بود که یه تابستون که اومدیم تهران شنیدم عروس شده. یادمه که اوایل با لباسهای تورتوری زیر چادر مشکی، با کمی آرایش وکفش پاشنه بلند از یه محل اونطرفتر میاومد دیدن مادرش اینا و از ته کوچه که پیداش میشد چشم دخترای همسایه وسط بازی از رنگ و لعاب زندگی جدیدش برق میزد.
ادامه


