زنی که صدا را پس گرفت

قصه زنان

فرناز جعفرزادگان

کانون زنان ایرانی

باد سرد عصر، لای شیشه‌های ترک‌خورده‌ی خانه‌ی قدیمی می‌پیچید. لیلا روبه‌روی آینه ایستاده بود و انگار سال‌ها نگاهش را جا گذاشته بود، انگار زنی که هنوز سر پا مانده بود. افراسیاب پشت سرش قدم می‌زد. صدایش لرز داشت، مثل کسی که دیر فهمیده باشد این سال‌ها چه کرده: لیلا… می‌شه یه بار… فقط یه بار توضیح بدی چرا می‌خوای بری؟

لیلا حتی برنگشت. در دلش گفت: چطور توضیح بدهم به مردی که سال‌ها فقط صدای خودش را شنیده؟

و بلند گفت: می‌رم که دخترم یاد بگیره زن، سایه‌ی هیچ‌کس نیست.

افراسیاب مکث کرد. چیزی در گلویش گیر کرده بود. گفت: من عوض شدم… باور کن.

لیلا آرام نشست؛ انگار هزار سال خستگی روی شانه‌هایش افتاده باشد: نو شاید عوض شدی… اما جهان عوض نشده. زن‌ها هنوز تو صف نان، تو صف آزادی، تو صف زندگی… گم می‌شن. من می‌خوام گم نشم افراسیاب. هنوز زخم کتک‌ها و سوءظن‌ها روی تنم مونده. من می‌خوام زندگی کنم.

باران، دخترشان، از اتاق کناری گوش می‌داد. نمی‌دانست طرف چه کسی باشد؛ قلبش دو پاره بود. آهسته زمزمه کرد: کاش عشق این همه سنگین نبود…

در همین لحظه، صدای پیام گوشی لیلا آمد. «او» نوشته بود: لیلا، زن اگر بایستد، تاریخ مجبور می‌شود به احترامش بلند شود.

لیلا لبخند کوتاهی زد؛ شبیه کسی که خودش را به یاد آورده باشد. افراسیاب لبخند لیلا را دید. سایه‌ی شک دوباره روی پیشانی‌اش افتاد: کیه که حرفش برات مهمه؟

لیلا خشک گفت: کسی بدون قضاوت گفت زن بودن یعنی زندگی و جنگیدن.

افراسیاب چیزی نگفت اما سکوتش، مثل یک دیوار بلند، میانشان نشست.

—————

چند روز بعد، وسط خیابان شلوغی که مردم از گرانی و ظلم لبریز بودند، لیلا با نگاهی محکم میان جمعیت قدم می‌زد. پیرزنی پلاکاردی در دست داشت که نوشته بود: صدای زن، صدای وطن است.

زنی گفت: نمی‌ترسی؟

لیلا گفت: نه برای چی… و از ایستادن کمتر از ماندن می‌ترسم. و بلند گفت: برای زن‌ها فریاد بزنید برای زنی که تنهاست، برای زنی که کتک خورد، برای زنی که صدایش را بریدند برای مویی که طناب دار شده!

چشم‌ها می‌سوخت؛ از گاز، از درد، از تاریخ. اما کسی عقب نرفت. باران دوید و خودش را به لیلا رساند: مامان… اگر بگیرنت چی؟

لیلا دستش را گرفت. آرام، اما مطمئن: اگر بگیرنم، تو ادامه می‌دی. این قصه مال یک زن نیست، مال ماست… مال همه‌ی زن‌هایی که سایه شدند.

در همان شلوغی، افراسیاب از دور نگاهشان می‌کرد و بیشتر فهمید لیلا را با تمام ندانم‌کاری‌هایش چگونه از دست داده. قدم برداشت به سمتشان، اما انگار زمین میانشان شکاف داشت. ایستاد و زیر لب گفت: لیلا… حالا من کجای این داستانم؟

جوابی نیامد. جمعیت موج شد و لیلا را برد. افراسیاب فقط سایه‌ی او را دید که در میان زن‌ها، مثل پرچمی آرام اما مقاوم، پیش می‌رفت. باران آخرین بار به پدر نگاه کرد: چشمی پر از پشیمانی، مردی که خیلی دیر فهمیده بود.

—————

شب که شد، شهر در سکوتی نامطمئن افتاد. لیلا روی پشت‌بام به آسمان نگاه کرد و زیر لب گفت: فردا را نمی‌دانم… اما این‌جا، همین‌جا، زن‌ها دوباره صدا دارند.

صدای قدم‌های «او» در دلش پیچید، یا شاید فقط خیال بود که می‌گفت: زن، وقتی راه می‌افتد، جهان مجبور می‌شود جا برایش باز کند.

باد تند شد. پلاکاردها افتادند. چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شدند. لیلا چشم‌هایش را بست. زنی که صدا را پس گرفت و داستان… در همان تاریکیِ روشن، ناتمام ماند اما یک چیز روشن بود:

زن، یک‌بار که ایستاد… برنمی‌گردد.

یک دیدگاه برای “زنی که صدا را پس گرفت”

  • ۲۴ آذر ۱۴۰۴ at ۱۵:۳۸
    Permalink

    ◼️ فرنازِ عزیز
    داستانت را که خواندم، حس کردم نه با یک متن، که با وجدانِ بیداری روبه‌رو هستم که آرام حرف می‌زند و رهایم نمی‌کند. «زنی که صدا را پس گرفت» برای من روایت نبود؛ یادآوری بود. یادآوریِ چیزی که انگار همه می‌دانیم، اما جرأت گفتنش را نداریم. تو لیلا را ننوشته‌ای؛ امکانِ زن‌بودن را نوشته‌ای، آن‌جا که رفتن، اخلاقی‌تر از ماندن می‌شود.

    ◼️ زبانت؛ آرام، اما بی‌امان
    زبانت فریاد نمی‌زند، اما می‌لرزاند. جمله‌هایت کوتاه‌اند، اما پشت هرکدام تاریخی از درد و فهم خوابیده است. تو به‌جای خطابه، مکث را انتخاب کرده‌ای؛ و این انتخاب، به متن وقار داده. گفت‌وگوهای لیلا و افراسیاب، برای من جدال دو نفر نیست، گفت‌وگوی آگاهی و عادت است؛ و تو هوشمندانه هیچ‌کدام را کاریکاتور نکرده‌ای.

    ◼️ ناتمامیِ آگاهانه
    این‌که داستان را ناتمام گذاشته‌ای، به‌گمانم از سر ناتوانی نیست؛ از سر اخلاق است. قصه‌ای که از صدا می‌گوید، اگر بسته شود، خیانت می‌کند. تو قصه را تا جایی آورده‌ای که از آن‌جا به بعد، نوبت ماست. و این همان‌جاست که ادبیات، از زیبایی عبور می‌کند و به مسئولیت می‌رسد.

    ◼️ یک جمله‌ی آخر، صمیمانه
    فرناز، تو با این داستان ثابت کرده‌ای که می‌شود آرام نوشت و جهان را به فکر فرو برد. متن تو نه شعار است، نه گزارش؛ شهادت است. و شهادت، حتی اگر آهسته گفته شود، دیر یا زود شنیده می‌شود.

    Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.