این بار به چه بهانه ای

ناهید کشاورز را ۴ سالی است که می شناسم. آن روزها من تازه به مسائل زنان حساس شده بودم و اولین فعالیت جدی ام در این حوزه را با کمپین مبارزه با خشونت علیه زنان شروع کرده بودم.

یک گروه فیلم ساز پیدا کرده بودیم تا یک مستند درباره آزارهای خیابانی بسازند و دنبال کسی بودم که در این حوزه کار کرده باشد و کمکم کند.

آن وقتها هنوز فعالان زن را زیاد نمی شناختم. رفتم پیش پروین که آن روزها هنوز برایم خانم اردلان بود و او چند نفر را به من معرفی کرد. همه سرشان شلوغ بود و فرصت نداشتند برای پروژه دخترکی که نمی شناختندش، وقت بگذارند. ناهید اما با خوشرویی گفت که کمکم می کند و کمک کرد. آن فیلم هیچ وقت ساخته نشد. من اما در آن نزدیک به ده جلسه ای که با ناهید درباره آزارهای خیابانی بحث می کردم از او بسیار آموختم.

وقتی هم که گفتم می خواهم یک ویژه نامه درباره خشونت علیه زنان برای ۸ مارس دربیاورم، هم خودش مطلب نوشت و هم کمکم کرد تا از بچه های مرکز فرهنگی زنان مطلب و کمک مالی بگیرم.

آن روزها من خسته بودم و بی اعتماد. تازه یک فعالیت چند ساله را کنار گذاشته بودم و اعتماد کردن و تن دادن دوباره به کار گروهی برایم سخت بود. ناهید اما با کمی وقت گذاشتن برای دخترکی که هنوز سری پرشور داشت، بذر امید را در دلم پاشاند.

ارتباطم که با مرکز بیشتر شد، ناهید برای ادامه تحصیل به فرانسه رفته بود و ما تازه واردها بودیم و جای خالی ناهید که هر از چند وقت مادر تقی نیا و نوشین و بقیه به یادمان می آوردند.

۲۲ خرداد ۸۴ را ایران بود. برای تعطیلات میان کلاس هایش برگشته بود و مثل همیشه پر از شور و شوق و مهربانی بود و هیجان زده از آن اتفاق بزرگ. چند روز بعدش هم در تجمعی که برای گنجی برگزار شده بود، حسابی کتک خورد و برگشت که درسش را تمام کند.

جایش همچنان خالی بود. خوب یادم است یکبار که نوشین خیلی از کارهای ما نسل پنجمی ها سر ذوق آمده بود، برایمان نوشت که بعد رفتن ناهید (که آن روزها جوان ترین عضو مرکز بوده) چقدر احساس تنهایی می کرده و جای خالی شور و هیجان و مهربانی اش چقدر زیاد بوده و حالا ما فمنیست های نسل پنجمی توانسته ایم کمی از این دلتنگی کم کنیم و او را به آینده امیدوار.

چند وقت بعد بود که ناهید برگشت تا پایان نامه دکترایش را اینجا بنویسد و کم کم شد حلقه ای بین قدیمی ترها و جوانترها . هم طرف اعتماد نسل چهارمی ها و قدیمی ترهای جنبش زنان بود به خاطر تجربه و سوادش و هم ما نسل چهارمی ها و جوان تر ها با او راحت بودیم و می توانستیم وقت و بی وقت سراغش برویم به خاطر شور و ذوقی که برای کار در حوزه زنان دارد.به قول خودش فمنیست نسل «چهار و نیمی» است.

ناهید کشاورز ما حالا زندان است. این سومین باری است که در این چند ماهی که از فرانسه برگشته دارد بازجویی می شود و زندان می رود.به چه جرمی؟ برابری خواهی.

برای اینکه می خواهد بتواند سرپرست فرزندش باشد. که دیه برابر داشته باشد. که حق طلاق داشته باشد. که او را یک آدم نصفه حساب نکنند، که بتواند کار کند، سفر برود، …. خیلی زیاد است اینها؟

اگر ناهید مانده بود فرانسه حالا حتما داشت با خیال راحت روی پایان نامه اش کار می کرد و از این کتابخانه به آن کتابخانه می رفت. ناهید کشاورز اما، می خواهد روی جنبش زنان ایران کار کند و بهایش انگار این است که به جای کتابخانه ها و مراکز پژوهشی بین بازداشتگاه وزرا و بند ۲۰۹ اوین در رفت و آمد باشد.

از وقتی شنیده ام ناهید و محبوبه را به بند ۲۰۹ برده اند، همه آن لحظه های سخت و دلگیر دارند جلوی چشمم رژه می روند. خواهرم می پرسد به چه جرمی آنها را گرفته اند و من هیچ جوابی ندارم. حرف زدن با مردم جرم است؟ اینکه به خواهران و برادرانمان بگوییم که این قانون تبعیض آمیز چه بر سر زندگی زنان می آورد جرم است؟ اینکه از مردم بخواهیم اعتراضشان به این قوانین نابرابر را امضا کنند جرم است؟

این بار دیگر چه بهانه ای می خواهید برای دربند کردن خواهرانمان بیاورید؟

http://www.maryam-blog.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.