زنان مردسالار
شبکه ایران زنان:
مترجم: طهورا آیتی
خلاصه ای ازدوبخش فصل «نقد فمینیستی» از کتاب نظریات نقد امروز نوشته ی لوئاز تیسن (Critical Theory Today; Lois Tyson)
من خودم را یک زن مردسالار رو به بهبودی می دانم. منظورم از زن مردسالار، البته زنی ست که هنجارها و ارزشهای مردسالاری، که می توان مختصرا هر فرهنگی که با تبلیغ نقش های سنتی به مردان امتیاز می دهد تعریفش کرد، را در خود نهادینه کرده است. نقش های جنسیتی سنتی مردها را در قالبِ منطقی، قوی، حمایت کننده و تصمیم گیرنده؛ و زن ها را در قالبِ احساساتی (غیر منطقی)، ضعیف، پرورش دهنده و مطیع قرار می دهند.
از این نقش های جنسیتی بطرز موفقیت آمیزی در توجیه نابرابریها، که هنوز هم وجود دارند، مثل کنار گذاشتن زنان از دسترسی برابر به موقعیتهای رهبری و تصمیم گیری (هم در خانواده و هم در سیاست، دانشگاهها و اصناف)، پرداخت دستمزد بیشتر به مردان برای شغل یکسان (اگر زنان بتوانند به آن شغل دست پیدا کنند)، و متقاعد کردن زنان به اینکه آنها برای مشاغل حوزه های ریاضیات و مهندسی مناسب نیستند، استفاده شده است.
امروزه بسیاری از مردم فکر می کنند این نابرابریها متعلق به گذشته ها هستند چون قوانین ضد تبعیض، مثل قانونی که تضمین می کند زنان برای کار برابر دستمزد برابر دریافت کنند، تصویب شده اند. در حالی که این قوانین غالباً دور زده می شوند. برای مثال، یک کارفرما می تواند بسادگی با دادن یک عنوان شغلی متفاوت، برای انجام کار یکسان با کار یک مرد (یا حتی کاربیشتراز یک مرد) دستمزد پایین تری به یک زن پرداخت کند. بنابراین زنان همچنان تقریباً بین پنجاه و پنج تا هشتاد سنت، بسته به نژاد و سن شان، در برابر هر یک دلاری که مردان در می آورند دستمزد می گیرند.
بنابراین مردسالاری این عقیده را ترویج می دهد که زنان بطور ذاتی پست تر از مردانند. این باورِ به پستی ذاتی زنان، شکلی است از آنچه آن را ضرورتگرایی بیولوژیکی می نامند،چرا که اساس آن تفاوتهای بیولوژیکی بین دو جنس است که بخشی از جوهره ی تغییرناپذیر ما بعنوان مرد و زن محسوب می شوند. یک نمونه روشن کلمه ی هیستری است که از واژه ی یونانی هیسترا به معنای رَحِم می آید و به اختلالات روانی اشاره دارد که مختص زنان فرض می شوند و مشخصه آن ها رفتار به شدت احساسات زده و به شدت غیر منطقی ست.
فمینیست ها تفاوت های میان مردان و زنان را انکار نمی کنند؛ در حقیقت بسیاری از فمینیست ها از این تفاوتها تجلیل می کنند. امّا آنها موافق نیستند که تفاوتهایی مثل اندازه ی فیزیکی، شکل و فعل و انفعالات شیمیایی بدن مردان را بصورت طبیعی برتر از زنان و مثلاً رهبرانی باهوش تر، منطقی تر و شجاع تر می کند. بنابراین فمینیسم بین جنس که به ساختار بیولوژیکی بعنوان مذکر و مؤنث و جنسیت که به تدارکات فرهنگی با عنوان زنانه و مردانه اشاره دارند، تفاوت قائل می شود. به زبان دیگر، زنان زنانه ومردان مردانه به دنیا نمی آیند، بلکه این طبقه بندی های جنسیتی توسط جامعه ساخته و پرداخته می شوند و به همین خاطر است که این دیدگاه نسبت به جنسیت نمونه ای ست از آنچه ساختارگرایی اجتماعی نامیده می شود.
باورِ به اینکه مردان برتر از زنان اند، به زعم فمینیست ها، در راستای توجیه و حفظ انحصارطلبی مردان در حوزه ی قدرت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و به عبارت دیگر، در راستای بی قدرت نگه داشتن زنان توسط ندادن ابزار آموزشی و شغلیِ تحصیل قدرت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به آنان، استفاده شده است. در واقع، موقعیت پستی که دیری ست زنان آن را اشغال کرده اند توسط فرهنگ بوجود آمده نه بصورت بیولوژیک. برای مثال، این باوری مردسالارانه است، نه یک حقیقت، که زنان بیشتر از مردان به هیستری دچارند. اما از آنجایی که این اختلال مسئله ای زنانه فرض می شود، رفتار هیستریک در مردان رفتار هیستریک نامیده نمی شود. بلکه یا نادیده گرفته می شود یا اسم کمتر مخرب دیگری مثل تندمزاجی به آن داده می شود. البته تمام مردان ایدئولوژی مردسالارانه را نمی پذیرند و- آنهایی که مثلاً اعتقاد ندارند که چون مردان بطور طبیعی عضلات قوی تری دارند پس برتری طبیعی دیگری نیز به آنها داده شده-،معمولاً هم توسط زنان و هم مردان مورد استهزاء قرار می گیرند و ضعیف و فاقد مردانگی خطاب می شوند،انگار که تنها راه مرد بودن، مردِ مردسالار بودن باشد.
من خودم را زنی مردسالار می دانم، چون بصورت اجتماعی برایم اینطور برنامه ریزی شده بود- مثل بیشتر زنان و مردان-که روشهایی که زنان توسط نقش های سنتی سرکوب می شوند را نبینم. می گویم رو به بهبودی ام چون یاد گرفته ام این برنامه ریزی را بشناسم و در برابرش مقاومت کنم. برای من چنین شناخت و مقاومتی همیشه مستلزم تلاش خواهد بود- من رو به بهبودی ام نه بهبود یافته- نه فقط به این خاطر که سالها توسط چنین برنامه ریزی ای شستشوی مغزی داده شده ام، بلکه به این دلیل که این برنامه ریزی همچنان در دنیایم آزادانه اظهار وجود می کند: در فیلم ها، برنامه های تلویزیونی، کتاب ها، مجلات، و تبلیغات و همچنین نگرش فروشنده هایی که گمان می کنند من نمی توانم با یک دستگاه ساده کار کنم، تعمیرکارهایی که فکر می کنند من نمی فهمم سمبَل کاری کرده اند ورانندگان مردی که به نظرشان من از متلک های جنسی که از ماشین های رهگذر به طرفم پرتاب می شوندخوشم می آید (یا بدتر از آن، یک لحظه زحمت فکر کردن به احساسات من را به خود نمی دهند و باز هم از آن بدتر، دوست دارند احساس حقارت کنم تا آن ها حس کنند قدرتمندند). نکته در این جا خیلی ساده است: مردسالاری پیوسته نیروهایی را اعمال می کند تا اعتماد به نفس و جرأت زنان را تحلیل ببرد و بعد دقیقاً همین را گواه می گیرد تا ثابت کند زنان بصورت طبیعی و بنابراین به درستی، ترسو و مطیع هستند.
برای ذکر نمونه ی مشابهی از برنامه ریزی مردسالارانه، در گذشته و (گاهی امروز) به دختربچه ها در اوایل مسیر آموزشی شان گفته می شد که آن ها نمی توانند ریاضی حل کنند،حتی اگر صریحاً به آنها (توسط خانواده، دوستان یا معلمان) چنین گفته نمی شد، توسط زبان بدن، تن صدا، یا حالات صورت بزرگسالان یا هم سن ها به آنان اینچنین القا می شد. از آنجایی که معمولاً گمان می رود که دختربچه ها نمی توانند ریاضی حل کنند و علاوه بر آن این نقص اهمیت چندانی ندارد چون بعدها به ریاضیات احتیاجی پیدا نخواهند کرد، معلم ها دخترها را به اندازه ی پسرها پای تخته نمی برند تا ریاضی حل کنند. درواقع، دختران همیشه به خاطر موفق نشدن در حل ریاضیات «تشویق» می شوند: آن ها همذات پنداری ها و ناز و نوازش ها و رفتارهای تضعیف کننده،اما اغواگرحاضر و آماده ای در ازای زنانه بودن دریافت می کنند. اگر دخترها بتوانند در ریاضی موفق باشند به رغم موانع شان، استثنائات این قانون به حساب می آیند (که از منظر کودک معمولاً یعنی «خُل و دیوانه»). خلاصه اینکه، برای دخترها برنامه ی شکست ریخته می شودوبعد تفکر مردسالارانه به نمره های پایین تر دخترها در ریاضی وشکست شان در متخصص ریاضیات شدن اشاره می کند تا ثابت کند که آنها از نظر بیولوژیکی برای مطالعه ی ریاضی مناسب نیستند که با توجه به رابطه ی نزدیک ریاضیات و منطق یعنی زنان غیر منطقی تر از مردانند. به عبارت دیگر، تفکرمردسالاری شکستی راکه سپس توسط آن فرضیاتش درباره ی زنان را توجیه می کند، خود خلق می کند.
از آنجایی که من یک زن مردسالار رو به بهبودی ام، همیشه نسبت به روشهایی که توسط آن نقش های جنسیتی سنتی برای مردان هم مثل زنان مخرب هستند، حساسم. برای مثال، چون نقش های جنسیتی سنتی دیکته می کنند که مردان باید قوی (از لحاظ فیزیکی قدرتمند و از لحاظ عاطفی خونسرد) باشند، نباید گریه کنند،زیرا گریه نشانه ی ضعف است، نشانه ی اینکه فرد مغلوب احساساتش شده است. بخاطر دلایل مشابه، برای مردان مردانگی محسوب نمی شود اگر ترس یا دردشان را بروز دهند یا برای دیگر مردان همدردی نشان دهند. بروز همدردی (یا هر احساس محبت آمیز دیگری) برای مردان دیگر بخصوص تابو بحساب می آید چون مردسالاری گمان می برد تنها گنگ ترین و خونسردانه ترین (یا خشن و پسرانه ترین) اشکال روابط مردان خالی از ابعاد همجنس گرایانه است. به علاوه، مردها اجازه ندارند در هیچ چیز شکست بخورند چون شکست در هر زمینه ای دلالت بر شکست در مردانگی یک مرد دارد.
شکست در فراهم آوردن حمایت اقتصادی برای خانواده تحقیرآمیز ترین شکستی محسوب می شود که یک مرد می تواند تجربه کند چون معنی اش این است که او در آنچه نقش بیولوژیکی اش به عنوان نان آور به حساب می آید شکست خورده است. این الزام برای مردان که باید به لحاظ اقتصادی موفق باشند موقعیت به غایت پر استرسی را به وجود آورده،زیرا درجات موفقیتی که از مردها انتظار می رود همچنان رو به افزایش است: برای یک مرد «واقعی» بودن در این روز و روزگار، آدم باید خانه و ماشین گران تری از پدرش، خواهر و برادرهایش و دوستانش داشته باشد و باید بچه هایش را به مدرسه ی گران تری بفرستد. اگر مردها نتوانند چنین مقاصد اقتصادی غیرواقع گرایانه ای که در آمریکای معاصر برایشان در نظر گرفته شده را برآورده کنند، پس باید علائم مردانگی شان را در حوزه های دیگری افزایش دهند: باید از لحاظ جنسی فعال تر باشند (یا اینطور وانمود کنند) یا باید بتوانند الکل بیشتری مصرف کنند یا بیشترین مقدار خشم را از خود بروز دهند. حیرت آور نیست که در این زمینه، خشم و دیگر احساسات خشونت آمیز تنها احساساتی اند که اجازه شان صادر شده،حتی برای مردان تشویق شده، چرا که خشم مؤثرترین ابزار بلوکه کردن ترس و درد که اجازه ی بروز ندارند است، و خشم معمولاً رفتارهای پرخاشگرانه و سلطه جویی را تولید می کند که به مردانگی مردسالارانه نسبت داده می شود.
در این مقطع من به برنامه ریزی برای مردان اشاره می کنم به دو دلیل که هر دو جهت گیری های فمینیستی شخصی ام را انعکاس می دهند. می خواهم مردانی که این را می خوانند در فمینیسم پتانسیل یاد گرفتن در مورد خودشان علاوه بر زنان را ببینند می خواهم خواننده های هر دو جنس ببینند که حتی وقتی از مردان حرف می زنیم داریم درباره ی زنان هم صحبت می کنیم، زیرا که در مردسالاری آنچه به مردان مربوط می شود معمولاً دلالتِ (معمولاً منفی ای) در موردزنان نیز دارد.مثلاً مهم است بگویم تمام رفتارهایی که در دو پاراگراف قبلی توصیف شد- رفتارهای ممنوعه برای مردان- «زن صفت» تلقی می شوند که یعنی پست، کسر شأن مردان. مردان و حتی پسربچه هایی که گریه می کنند «اوا خواهر» خوانده می شوند. اواخواهر که خواهر درش دارد یعنی «بزدلانه» یا «زنانه»، کلماتی که در این زمینه مترادفند. به وضوح، یکی از ویران کننده ترین تهاجمات کلامی که مردان می توانند در معرض آن قرار گیرند مقایسه شدن با یک زن است. همجنس گرایی در لیست رفتارهای «زنانه» قرار می گیرد، برغم نمونه های زیاد مردان همجنس گرای دارای صفات مردانه، کلیشه ی مرد همجنس گرا مردی به شدت زنانه است. این پدیده نشان می دهد که هرگاه مردسالاری بخواهد رفتاری را پست بداند آن رفتار را زنانه به تصویر می کشد. بنابراین، در فرهنگ مردسالارانه مرد «واقعی» بودن مستلزم این است که آدم صفات زنانه را خوار بشمارد. مهم است بگویم که مفهوم مردسالارانه ی زنانه بودن- که پیوند با ضعف، تواضع و کمرویی دارد- قدرت زنان را در دنیای واقعی سلب می کند: این که در کسب و کار موفق بشوی، بسیار ذکاوتمند باشی، پول خوبی در بیاوری، عقاید بزرگی داشته باشی، اشتهای زیاد (برای هرچیزی) داشته باشی یا از حق و حقوقت دفاع کنی، زنانه نیست.
اگر بخواهم مختصراً اثرات ناتوان کننده ی نقش های جنسیتی مردسالارانه را هم بر روی زنان و هم مردان نشان دهم، قصه ی «سیندرلا» را در نظر بگیرید. فمینیست ها مدت های مدیدی نقش سیندرلا که مردسالاری به تخیل دختربچه ها تحمیل می کند را نقشی مخرب دانسته اند،چرا که زنانگی را با تمکین یکی می داند و زنان را تشویق می کند تا سو استفاده های خانواده را تحمل کنند و صبورانه منتظر بمانند تا یک مردی نجاتشان بدهد و ازدواج را تنها پاداش دلپذیر برای رفتار «شایسته» بدانند. به همین ترتیب، اما نقش شاهزاده ی رویاها – که می طلبد مردان ناجیان ثروتمندی باشند که وظیفه شان خوشحال کردن زنانشان «تا ابد» باشد- نقشی مخرب برای مردان است،زیرا این باور را ترویج می دهد که مردان باید فوقِ نان آوران تزلزل ناپذیری باشند که هیچگونه نیاز عاطفی ندارند.
شوربختانه، ایده ی نقد فمینیستی قصه های پریان توسط صاحب نظران اجتماعی ای هدف استهزا واقع شده است که تفسیرهای مضحک و پوچ و آنطور که خودشان مدعی اند سیاسی ای از قصه های پریان کلاسیک ارائه می دهند تا نشان دهند به قول خودشان فمینیست ها و دیگر «متمردان» چقدر شورش را درآورده اند. اما ملاحظه ی فمینیستی قصه های پریان می تواند در واقع ابزاری شگفت انگیز برای نشان دادن این باشد که راههایی که ایدئولوژی مردسالاری توسط آن خودش را بروز می دهد به نظر معصومانه ترینِ فعالیت های ما هستند.
مثلاً شباهت های «سفید برفی و هفت کوتوله»، «زیبای خفته» و البته «سیندرلا» را در نظر بگیرید. در تمام این ها، یک دختر زیبای دلپسند (چرا که جنس مؤنث اگر قرار است لیاقت ستایش رمانتیک را داشته باشد باید زیبا، دلپسند و جوان باشد) از یک موقعیت مهلک توسط یک مرد جوان جذاب و بی باک که او را برمی دارد و می برد تا با او ازدواج کند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کنند نجات داده می شود (چون دختر از نجات خویش به دست خودش ناتوان است). بنابراین طرح قصه دلالت می کند که ازدواج با مرد مناسب ضمانت خوشبختی ست و پاداش صحیحی برای زن دارای عقل سلیم است. در همه این قصه ها، کاراکترهای اصلی مؤنث یا بصورت «دختر خوب» (آرام، مطیع، باکره، فرشته گون) یا «دختر بد» (وحشی، خشن، دنیایی و هیولاوار) کلیشه بندی شده اند. این شخصیت پردازی ها می گویند که اگر زن نقش جنسیتی که مردسالاری معین کرده را نپذیرد، پس تنها نقشی که برایش می ماند نقش هیولاست. در تمام این قصه ها، «دخترهای بد»- ملکه ی بدجنس در «سفید برفی»، پری بدجنس در «زیبای خفته» و نامادری و ناخواهری های بدجنس در «سـیندرلا»-هم خودبین، تهی، مبتذل، و حسودند و هم عصبانی اند که چرا به زیبایی کاراکتر اصلی نیستند و یا چرا به جشن دربار دعوت نشده اند(درموردپری بدجنس)! چنین انگیزه هایی این مفهوم را می رسانند که زنان حتی وقتی شرّند مسائل و مشکلاتشان مبتذل و سطحی ست. در دو تا ازاین قصه ها، خدمتکار جوان از خواب مرگ گونه با بوسه ی قدرتمندِ (بهرحال دختر را زنده می کند) یار بالقوه اش بیدار می شود. این پایان یعنی زن جوان شایسته ی مردسالار از لحاظ جنسی خواب است تا زمانی که توسط مردی که او را مطالبه می کند بیدار می شود. می توانیم این قصه ها را بیش تر هم تجزیه و تحلیل کنیم یا قصه های دیگری هم اضافه کنیم ولی نکته اینجاست که ببینیم ایدئولوژی مردسالاری تا چه حد نافذ و فراگیرنده است و چگونه بدون رضایت و آگاهی مان ما را شستشوی مغزی می دهد.
اشاره می کنم به «دختر خوب» و «دختر بد» پاراگراف بالا، این مفهوم به توجه بیشتری نیازمند است،چرا که روش دیگری را نشان می دهد که توسط آن ایدئولوژی مبتنی برجنسیت همچنان روی ما اثر می گذارد. همانگونه که دیدیم، ایدئولوژی مردسالار تلقین می کند دو هویت وجود دارد که زن می تواند داشته باشد:اگر نقش های سنتی جنسیتی اش را قبول کند و قوانین مردسالاری را اطاعت کند «دختر خوب»ی است؛ اگر نه «دختر بد»ی است. این دو نقش- که «بانوی مقدس» و «فاحشه» یا «فرشته» و «هرزه» نیز خوانده می شوند- زنان را تنها برحسب رابطه شان با قانون مردسالارانه نگاه می کند. البته، این که «دختر خوب» و «دختر بد» چگونه تعریف شوند بسته به مکان و زمان زیستی شان فرق می کند. اما این مردسالاری ست که تعریف را معین می کند،چرا که هر دو نقش برآمده ی خواست مردِ مردسالار است: مثلاً تمایلِ صاحب زن «باارزش» شدن برای همسر و مادر بودن، تمایل به کنترل تمایلات جنسی زنان برای اینکه تمایلات جنسی مردان به هیچ روی مورد تهدید قرار نگیرد، و تمایل به سلطه جویی در تمامی امور اقتصادی و مالی. به این آخری کاملاً توسط ایدئولوژی مردسالارخدمت می شود که کارهای خاصی را برای «دخترهای خوب» نامناسب می داند، ایدئولوژی ای که بسیاری از زنان را در عصر ویکتوریایی مجبور کرد آثارشان را با اسم مستعار مردانه چاپ کنند و زنانِ هر دو سوی آتلانتیک را واداشت هنرشان را با توقعات مردسالاری منطبق کنند یا در غیر این صورت با عواقبش روبرو شوند (همانگونه که کیت شوپن در اواخر قرن بیستم اثرش را به خاطر محتوای فمینیستی زیر خاک دفن کرد، که در اواخر دهه ی ۱٩۶٠ توسط فمینیستها دوباره کشف و چاپ گردید).
مطابق ایدئولوژی مردسالار که در دهه ی ۱٩۵۰ با تمام قوایش در جریان بود،وتفسیرهاونسخه هایی از آن امروزه هم با ما هستند، «دخترهای بد» ازهنجارهای جنسی مردسالاری تخطی می کنند: رفتار یا ظاهرشان سکسی است و یا چند شریک جنسی دارند. مردها با «دخترهای بد» می خوابند ولی با آن ها ازدواج نمی کنند! از «دخترهای بد» استفاده می شود و بعد کنار گذاشته می شوند،ون لیاقتشان همین است و خودشان هم احتمالاً انتظار بیشتر از این ندارند. آن ها لیاقت گرفتن اسم مرد یا داشتن فرزندان مشروعش را ندارند. این نقش تنها برای «دختر خوب» مطیع مناسب است. فرهنگ مردسالار «دختر خوب» را به خاطر رفتار شایسته اش، بالای طاق می نشاند. تمام فضیلت هایی که وابسته به زنانگی و رام شدگی مردسالارانه اند به او نسبت داده می شوند: او متواضع، افتاده، فداکار و پرورش دهنده است،از خودش هیچ نیازی ندارد چون با خدمت به خانواده اش کاملاً قانع می شود. گاهی، ممکن است بخاطر مشکلات خانواده یا دیگران ناراحت شود و معمولاً نگران افراد تحت مراقبتش است،ولی هیچوقت عصبانی نیست. در فرهنگ ویکتوریایی انگلستان او«فرشته ی توی خانه» بود. خانه را پناهگاه امنی برای شوهرش می ساخت، جایی که او می توانست قبل از از سر گرفتن کشمکش های روزمره در محل کار، از لحاظ روحی تجدید قوا کند و برای بچه هایش، جایی که آنها می توانستند رهنمودهای اخلاقی برای به دست گرفتن نقش های سنتی خودشان در دنیای بزرگسالی را دریافت کنند.
بالای طاق نشانده شدن چه اشکالی دارد؟ یکی این که طاق کوچک است و برای زن جایی برای انجام چیزی غیر از نقش تجویز شده باقی نمی گذارد. برای مثال، برای بالای طاق ماندن، «دختر خوب» می بایست به سکس علاقه ای نشان ندهد،مگر برای تولید مثل مشروع، چون برای زنان داشتن تمایلات جنسی غیر طبیعی بود. در واقع، از زنان «خوب» انتظار می رفت سکس را ترسناک و چندش آور بدانند. دیگر این که، طاق متزلزل است. آدم براحتی از آن به زیر می افتد، و یک زن وقتی بیفتد تنبیه می شود. در بهترین حالت، از سرزنش خودش به خاطر عدم شایستگی و «غیر طبیعی» بودن رنج می برد. در بدترین حالت از طرف جامعه یا شوهرش تنبیه فیزیکی می شود که تا همین اواخرتوسط آداب و رسوم و قوانین تشویق می شد و هنوز هم در اکثر مواقع بطور ضمنی توسط یک سیستم قضایی ناکارآمد یا شریک در جرم مورد اغماض قرار می گیرد. جالب است بگویم در این زمینه مردسالاری هم از «دختران خوب» و هم از «دختران بد» استفاده ی ابزاری می کند. بدین معنی که مردسالاری با زنان، نقش شان هر آنچه که باشد، مثل اشیاء رفتار می کند: برای مردسالاری زن ها مثل اشیاء وجود دارند تا بدون توجه به افکار، احساسات یا عقایدشان مورد استفاده قرار گیرند. به هر روی، از نقطه نظر مردسالارانه، افکار، احساسات و عقاید زنان تا زمانی که از مردسالاری پیروی نکنند اهمیت ندارد.
در فرهنگ سیال و رو به ترقی طبقه متوسط امریکا، امروز زن بالای طاق زنی ست که بطرزی موفقیت آمیزی شغل و خانواده اش را مثل شعبده بازان روی دو دست میزان نگاه دارد،یعنی در محل کار و سر میز شام عالی بنظر برسد، هیچوقت آنقدر از کار خسته نباشد که نتواند شام درست کند، خانه را تمیز کند، به نیازهای بچه ها برسد و در تختخواب شوهرش را ارضاء کند. به بیان دیگر، نقش های جنسیتی مردسالار با ورود متأخر زنان به محل کار ِتحت حاکمیت مردان از بین نرفته، حتی اگر بعضی از آن زن ها حالا عهده دار مشاغلی باشند که بطور سنتی از آن مردان بود. چرا که بسیاری از همان زنان همچنان موظف به نقش های جنسیتی مردسالارانه در خانه هستند، که حالا باید علاوه بر اهداف شغلی شان آن ها را نیز برآورده سازند!
وانگهی، مداومت نگرش های سرکوب گرانه نسبت به جنسیت زنان هنوز هم در زبان ما مشهود است. برای مثال، ما کلمه ی منفی خراب را برای توصیف زنی که با چند مرد رابطه دارد بکار می بریم در حالیکه کلمه ی مثبت اسب نر را برای مردی که با چند زن می خوابد استفاده می کنیم. و با وجود اینکه مُد زنان بطرز بنیادی از قرن نوزدهم تغییر کرده، «زنانه» ترین لباس ها هنوز ایدئولوژی مردسالار را ترویج می دهد. مثلاً کرست های بی نهایت تنگی که زنان در قرن نوزدهم می پوشیدند از رسیدن اکسیژن لازم به آنان جلوگیری می کرد و نمی گذاشت به لحاظ فیزیکی فعال باشند: نفس تنگی یا حالتهایی ازحال رفتن که خیلی زنانه به شمار می آمدند و ثابت می کردند زنان برای شرکت در دنیای مردانه زیادی شکننده و احساساتی اند.
مطالعات جنسیتی و فمینیسم
برای شروع ما به جایگزین هایی برای روش کنونی که بواسطه آن درباره ی جنسیت فکر می کنیم نیازمندیم،چرا که این روش نارسایی های بسیاری دارد. برغم اینکه یافته های تحقیقاتی درباره ی جنسیت، مثل یافته های تحقیقاتی در هر رشته ی دیگری، می توانند متناقض و پیچیده باشند، با این حال می توانند به ما درباره ی عقاید و افسانه هایی درباره ی جنسیت که ما گمان می کنیم حقیقت هستند هشدار دهند. اجازه بدهید دو نمونه ی برجسته را ذکر کنم و با باوری شروع کنم که فکر می کنم بیشتر ما درباره ی اعمال بیولوژیکی «هورمون مردانه» یا تستوسترون داریم.
غالباً می شنویم درباره ی مردی که رفتار بیش از حد خشنی نشان می دهد گفته می شود: «او فقط تستوسترونش زیادی است». یعنی رفتار خشن در مردان عموماً یک غریزه تلقی می شود به جای اینکه محصول عواملی چون تربیت، محرک های روانشناختی در خانه، در محیط خطرناکی در بیرون از خانه بودن، و مثل اینها تلقی گردد و زمانی که رفتاری غریزی تلقی شود و به جنسیت پیوند داده شود برای خیلی ها دیدن آن از زاویه ای دیگر یا بصورتی دیگر سخت می شود. رابرت ام. سپولسکی اما خاطر نشان می کند، مطالعات بر روی میزان تستوسترون در جنس مذکر نشان می دهد که تستوسترون تنها خشونت را همراهی می کند. یعنی هیچ پژوهشی نشان نداده میزان افزایش یافته ی تستوسترون باعث بروزخشونت می شود.
به بیان دیگر، تستوسترون فقط در صورتی به خشونت اجازه ی بروز می دهد که آن خشونت «توسط عوامل اجتماعی و محیطی که در آن خشونت بوجود آمده» (سپولسکی) برانگیخته شده باشد.
همانطور که عقیده غیر مستند درباره ی نقش تستوسترون در خشونت مردان عموماً حقیقت تلقی شده- نقشی که همچنین برای بسیاری از ما به «غریزه» ی نان آور بودن و حمایت از خانه ی مردان وابسته است- عقیده ی غیر مستند درباره ی غریزه ی مادری جنس مؤنث یک حقیقت تلقی می گردد. باز هم چون مراقبت کردن، مخصوصاً مراقبت از نوزادان و بچه ها یک غریزه ی مادری نامگذاری شده، برای بسیاری از ما دیدن این مسئله به صورتی دیگر مشکل است. اما همانطور که لیندا برَنِن می گوید: « پژوهش بر روی…عاطفه آشکار ساخته است که تفاوتهای جنسیتی بسیار اندکی در تجربه ی درونی عاطفه وجود دارد. تفاوتهای جنسیتی در چگونگی و زمان ابراز عاطفه ظاهر می شوند،نه چگونگی و زمان احساسِ عواطف بخصوص”، برنن می گوید: «پژوهش درباره ی تفاوتهای جنسیتی در واکنش به نیازهای نوزادان، طبق پرسشنامه های خودسنجی، تفاوتهایی نشان می دهد، ولی در فعل و انفعلات فیزیولوژیکی در واکنش به نوزادان تفاوتی نشان نمی دهد.» بنابراین «دختران و زنان واکنش و علاقمندی بیشتری به نوزادان نشان می دهند چون عقیده دارند باید اینطور باشد… بخاطر دلیل مشابه پسران و مردان علاقمندی کمتری به این مسئله دارند.»
البته زنان هنوز هم بیشتر از مردان درگیر مراقبت از بچه ها هستند و زنانی که از بچه ها مراقبت می کنند هم لذت بیشتر و هم ناراحتی بیشتری در مراقبت از آنان گزارش می کنند. اما جالب است بگویم مردهایی که زمان زیادی رابرای مراقبت از بچه ها می گذارنند غالباً واکنش های مشابهی گزارش می کنند (برنن). هرآینه،خیلی از مارویه ی رو به افزایش درگیری هر چه بیشتر پدران در زندگی کودکانشان را دیده ایم. علاوه بر این، برنن می گوید: «پژوهش نشان می دهد مفهوم غریزه مادری هیچ توضیحی بر اساس بیولوژی برای مراقبت در ورای خودندارد و هم مردان و هم زنان عواطف مشابهی در رابطه با مراقبت دارند.» هیچکس نمی خواهد بگوید زنان مراقبت کنندگان خوبی برای کودکان نیستند،بلکه بیانی مناسب تر این است که خیلی از زنان و مردان مراقبت کنندگان خوبی برای کودکانند و از این نقش لذت بسیار می برند؛ هم زمان اما خیلی از زنان و مردان ممکن است اگر اختیارش را داشتند این نقش را به عنوان نقشی ابتدایی در خانه نمی پذیرفتند. کوتاه سخن آنکه پرورش دهنده بودن نقشی نیست که بصورت بیولوژیکی با جنس مرتبط باشد،در حالیکه خیلی از مردم دیرزمانی چنین می پنداشتند.
هر دو این مثالها نشان می دهند که جنسیت به صورت اجتماعی ساخته و پرداخته می شود نه بصورت بیولوژیک: زنان و مردان معمولاً بطور اجتماعی برنامه ریزی می شوند تا اینگونه رفتار کنند،نه به این دلیل که این رفتار برای آنها طبیعی باشد. اما اگر جنبه ای از مطالعات جنسیتی وجود داشته باشد که وادارمان کند حتی بیشتر هم درباره ی روش مرسوم قضاوت درباره ی جنسیت خود تجدید نظر کنیم، مطالعات بین فرهنگی درباره جنسیت است. زیرا همانطور که جون زی. اسپید و کترین جی. ولنتاین می گویند: «تنوعات وسیالیت تعاریف و اصطلاحات در باب جنسیت در بین فرهنگ ها نشان می دهند سیستم جنسیتی آمریکایی جهانی نیست.»
سیستم جنسیتی امریکایی سیستمی دوتایی خوانده می شود چون از دو جنسیت زنانه و مردانه تشکیل می شود که بر اساس دو جنس مذکر و مؤنث هستند و چون این دو جنس متضاد انگاشته می شوند،هیچ چیز در این میانه نیست: شما یا مردانه اید یا زنانه چون شما یا مذکرید یا مؤنث و اگر شما یکی یا دیگری از این دو نباشید یک اشکالی دارید. در فرهنگ های پرشمار دیگر، اما، سیستم های جنسیتی وجود دارد که دوتایی نیستند. بیاید نگاه مختصری به چند نمونه جالب بیندازیم. بخصوص، بگذارید به فرهنگ های آسیای جنوب شرقی نگاه کنیم که در آن ها زنان و مردان بیشتر شبیهند تا متفاوت-آنقدر که اصلاً جنسیت های متفاوتی آنطور که ما می پنداریم محسوب نمی شوند- و فرهنگ های بومیان آمریکا که در آن ها بیشتر از دو جنسیت وجود دارد.
کریستین هلی ول برای مثال می گوید جوامع بسیاری در آسیای جنوب شرقی وجود دارند که بر شباهتهای بین زن و مرد تأکید می ورزند. برای نمونه، به قبیله ی گرایی در اندونزی اشاره می کند:
” هیچ مفهومی به عنوان یک مردانگی و زنانگیِ دوگانه شده (به دو قطب متضاد تبدیل شده) وجود ندارد،بلکه این دیدگاه وجود دارد که مردان و زنان توانایی ها و تمایلات (گرایشات، مخصوصاً نسبت به رفتار اعتراض برانگیز) مشابهی دارند… در رابطه با صفت مرکزی پرورش و پرستاری (احتمالاً با ارزشترین صفت در قبیله ی گرایی )هیچ فرقی بین زن و مرد قائل نیستند.”
تصویرمناسب دیگری از تشابهات بین زنان و مردان- این بار در رابطه با پویاشناسی قدرت که قابل یافت در فرهنگهاست- مثال ماریا الکساندرا لپوسکی از قبیله ی واناتینایی ست که در جزیره ای در نزدیکی گینه ی نو زندگی می کنند و «ایدئولوژی های برتری مرد یا حق داشتن اتوریته بر روی زنان بطرز قابل توجهی غایب است، و ایدئولوژی های تساوی جنسیتی آشکارا نمود دارد.» مردان و زنان در این فرهنگ حقوق یکسانی در باب کارومحصولات کارشان دارند و دسترسی یکسانی به انباشت ثروت مادی و به اعتبار و نفوذ در جامعه دارند. «زنان ضعیف و پست تلقی نمی شوند. برای زن و مرد به خاطر صفات مشابه توانمندی، ذکاوت و سخاوتمندی ارزش قائل می شوند» (لپوسکی). همانطور که فرهنگ های جزیره نشینان گرایی و واناتینایی نشان می دهند نمی توانیم ادعا کنیم سلطه ی مردان طبیعی یا جهانی ست و بنابراین نمی توانیم مدعی شویم رفتار سلطه جویانه در بشر ربطی بیولوژیک به جنس دارد.
خلاصه ای از مبانی فمینیسم
● زنان به لحاظ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و روانی توسط مردسالاری سرکوب می شوند؛ ایدئولوژی مردسالار ابزار اولیه ی این مسئله است.
● در هر زمینه ای که مردسالاری حکم می راند، زن دیگری ست: او را یک شی ء و حاشیه ای می کنند، و تنها با تفاوتهایش نسبت به معیارها و ارزشهای مردانه، با آنچه او (بنا به گفته ی بعضی) ندارد و آنچه مردان (بنا به گفته ی بعضی) دارند، تعریف می شود.
● سر تا سر تمدن غربی (انگلو اروپایی) عمیقاً در ایدئولوژی مردسالار ریشه دارد، همانگونه که شاهد آن هستیم، برای نمونه می توان به زنان مردسالار و هیولاهای مؤنث ادبیات و اساطیر یونانی و رومی ؛ استنباط مردسالارانه از حوّای انجیل به عنوان سرمنشأ گناه و مرگ در جهان؛ نمایش زن به عنوان موجودی غیر منطقی توسط فلسفه ی سنتی غرب؛ و اتکا به تفکر نرینه محور (تفکری که در لغات، قواعد منطقی، و معیار آنچه دانش عینی شناخته می شود مرد محور است) توسط مؤسسات آموزشی، سیاسی، قانونی و کسب و کار می باشد. همانگونه که پیشتر ملاحظه کردیم، حتی ظهور و رشد تشکیلات غربی ادبیات والا، از جمله قصه های پریان، محصول ایدئولوژی مردسالارانه بود.
● بیولوژی جنس ما (مذکر یا مؤنث) را تعیین می کند، درحالی که فرهنگ جنسیت ما (مردانگی یا زنانگی) را تعیین می کند. بدین معنی که برای بیشتر فمینیست های انگلیسی زبان کلمه ی جنسیت نه به آناتومی بلکه به رفتارمان به عنوان مردان و زنانی که به طور اجتماعی اینطور برنامه ریزی شده اند، اشاره دارد. من «مثل یک زن» رفتار می کنم (مثلاً، فرمانبردارانه) نه به این خاطر که این برای من طبیعی باشد، بلکه چون به من این گونه یاد داده اند. در واقع، همه ی مشخصاتی که ما به رفتار مردانه یا زنانه می بخشیم آموخته می شوند؛ ذاتی نیستند.
● تمام فعالیتهای فمینیستی، از جمله نظریه و نقد ادبی فمینیستی، هدف نهایی شان تغییر جهان توسط ترویج برابری زنان است. بنابراین، همه ی فعالیت های فمینیستی می توانند شکلی از کنش اجتماعی باشند، گرچه این واژه معمولاً به فعالیتهای فمینیستی ای اطلاق می گردد که مستقیماً تغییر اجتماعی بواسطه ی فعالیت سیاسی مثل تظاهرات عمومی، بایکوت ها، آموزش در رابطه با رأی دادن، تدارک خط مستقیم تلفنی برای گزارش تجاوز جنسی توسط قربانیان و پناهگاه برای زنان آسیب دیده و از این دست، را ترویج می دهند.
با وجود این که معمولاً مبارزات فمینیست ها، ضد «ارزش های خانواده» خوانده می شوند، فمینست ها به تلاش شان در راستای خط مشی های بهتر برای خانواده مثل بیمه درمانی و تغذیه برای مادران و کودکان؛ ارث والدین، و مراقبت از کودکان با کیفیت بالا و هزینه مناسب، ادامه می دهند.

