برای نوشین و پروین

عادت ندارم به نوشتن از آدمهایی مشخص با نامهایی آشنا. عادت ندارم احساساتم را در مورد انسانهای دیگر به نمایش بگذارم. مثل یک قطعه سنگ شده ام که از درون می گریم و می خندم. بی اشکی، بی لبخندی. اما این روزها را انگار نمی شود بی کلام گذراند. روزهایی که برای دوستانم دادگاه هایی با آرای مستبدانه بر پا کرده و به نام عدالت برای حفاظت از پایه های قدرت، حق خواهی زنان را جرم اعلام می کنند. و ما هر کدام می دانیم که فرد فرد این زنان، برای احقاق حقی که باید گرفت چه مرارتهایی را متحمل شده اند.نوشین احمدی خراسانی را خوب می شناسم. پروین اردلان را به همان اندازه. و روزهایی که در کنار هم بحث کرده ایم، آموخته ایم و نوشته ایم. کتابهای نوشین پا به پای نوشته های مهرانگیز کار برایم راهنما بوده اند و اندیشه های ناب پروین، کوره ای که در آن خشتهای خام ذهنم رنگی دیگر گرفته اند.

خوب به یاد دارم، وقتی پروین با درد فراوان در سرش، از پس کم خوابی های طولانی کار می کرد و صبور بود خیره می ماندم به دستهایش که چه پر شور ادامه می دهند. خستگی ناپذیر و بی تردید. و این روزها زیر چشمی خطوط چهره اش را در می نوردم و از نگاه استوارش امید می گیرم.

نوشین همیشه مثل یک سرچشمه ی آرزوهای انسانی برایم بوده، کسی که صبحش را به گونه ای آغاز می کند که شب بار بیهودگی را بر خواب هموار نکند. نوشین وقتی هست انگار کسی به وضوح فریاد می زند دردی در زیر پوسته ی این شهر خاموش جاری ست. لازم نیست حتی سخن بگوید، نگاهش کافی ست. برای لحظه لحظه ی وجودش احترامی بس عظیم قائلم توام با عشق به خواهری که هیچ گاه نداشتم و او با بودنش جای خالی همه چیز را پر کرد. همه ی نداشته هایم را. زلالی وجودش آنقدر کمیاب است که گاه دلتنگی هایم را روشنی این همه صداقت با خود می برد.

و حالا در هر طرف می خوانم که این دو و چندی دیگر از زنان حق خواه، محکوم شده اند. جرم؟ فریاد برآوردن که من انسانم. مدام و مدام آنها را در تضاد با امنیت ملی به تصویر می کشند. و من هیچ گاه ندانستم که آیا آنکه قلبش برای زنان آسیب دیده ی وطنش می تپد امنیت ستیز است یا اویی که با باتون و مشت و لگد، زنان مملکتش را آسیب می رساند و به هیچ کس پاسخگو نیست؟

خوب به یاد دارم احساس شیرین امنیت را وقتی فردی در لباسی که قرار بود حافظ آسایش مردم باشد بدترین فحش ها را نصیبمان کرد و بعد هم تهدید به آویزان کردنمان از درخت. هر روز هم وقتی مینی بوس های سبز امنیت آفرین را در حال جمع کردن زنان و مردان به اصطلاح بد حجاب می بینم نیت امنیت برایم آشکارتر می شود.

نمی دانم رای نهایی دادگاه تجدید نظر این زنان چه خواهد شد اما یک چیز را خوب می دانم، در راه تلاش برای ساختن آینده ای که آنها هزینه اش را می پردازند نگرانی امروزم را فرشی خواهم کرد زیر پای نسل جدیدی از زنان برابری خواه. حلقه های به هم پیوسته ی نامرئی ما را هیچ قدرتی از هم نخواهد گسست چرا که آنچه از هم دریده می شود در باطن، همان جهالت است. زنان آگاه، افزون می شوند و دانش هر روز جانی تازه تر خواهد گرفت. جنبش زنان اگر چه روزهای سختی را می گذراند اما هر روز قوی تر از پیش به سوی روشنایی گام بر می دارد و با فشارهای قدرت مداران، بیش از گذشته حقانیت خواسته های خود را آگاه می شود. بی تردید.

جز حق نمی توانم گفت؛

گر سر بریدنم باید،

سر پیش می نهم

وز مرگ

بگریختن نمی خواهم.

“سیمین بهبهانی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.