تجربۀ زنی که هم مادرفرزندش است و هم زن عمویش
سارا کریمی
در دفتر مدرسه بحث شده بود؛ در زنگ تفریح! چندسال پیش خواهر یکی از معلمان بود که این تصمیم را گرفته بود و حالا خواهرانه کمک خواستن از زنان دیگری تا راهی دیگر را شاید نشان دهند برای تعیین این تکلیف!
موضوع اینطور طرح شد که اگر یکی از نزدیکان شما زندگی مشترکش به وجود کودکی بند باشد، شما حاضر هستید که برای آنها کودکی به دنیا بیاورید؟
ماجرا از این قرار بود که برادر شوهر و جاریاش پس از درمانهای طولانی و سخت برای باردار شدن به نتیجه نرسیده بودند و گویا پدرشوهر هم اجازۀ آوردن کودکی از پرورشگاه را به آنها نداده و سرسختانه مخالفت کرده بود. حالا زندگی این زوج در نزدیکی او در حال فروپاشیدن بود و او اعلام کرد که برای نجات این زندگی حاضر به اهدای یک بچه به آنها است. بنابراین باردار شد و پس از به دنیا آوردن نوزادش او را در بیمارستان به برادر شوهر و همسرش سپرد.
داستان آنقدر برایم تکان دهنده بود که برای ملاقات با او و دیدن شخصیت قوی و مستقلاش که شکنندگیاش را پیوسته پشت یک شوخ طبعی ظریف پنهان میکرد عجله داشتم :
می خواستم راجع به تجربه ای که داشتید با شما صحبت کنم؛ اگر میشود ابتدا کمی از خودتان بگویید. چند سال دارید و مادر چند فرزند هستید؟
– من ۳۴ سال دارم و مادر سه فرزند هستم؛ دو پسر و یک دختر. پسرها ۱۳ و ۱۵ ساله و دخترم ۱۰ ساله است. خانهدارم و تحصیلاتم دیپلم است.
– پس خیلی زود ازدواج کردید؟
– بله تقریبا هفده سال داشتم. در خانۀ شوهر بزرگ شدم و البته خیلی هم زود بچه دار شدم.
– چه شد که تصمیم گرفتید زندگی برادرشوهر و همسرش را نجات دهید؟
– خب، شاهد پاشیدن زندگی یکی از نزدیکان بودن آسان نیست؛ مخصوصاً اینکه این برادرشوهرم را مثل برادرم دوست دارم و جاریام هم دختر خوبی بود و واقعاً مستأصل شده بود. افسرده بود و زیر بار فشار داشت له میشد. خیلی به این در و آن در زدند و کارهای زیادی کردند که بچهدار شوند اما نشد که نشد. از حرف مردم هم نمیتوانستند فرار کنند و فکر میکنم که برای خودشان هم خیلی مهم بود که بچهدار شوند.
– چرا کودکی را به فرزندی نپذیرفتند؟
– پدرشوهرم نگذاشت. نمیخواست بچۀ غریبه بیاید توی فامیل، زیاد راجع به نحوۀ شکلگیری نطفه و ذات بچه حرف میزد و اینکه تخم بد عاقبتش بد میشود و ما نمیدانیم پدر و مادر این بچهها چه جور آدمهایی بودند. اعتقاد داشت که بیشتر بچههای پرورشگاه نامشروعاند. بالاخره اجازه نداد که کودکی از بیرون بیاورند. من هم که دیدم این بیچارهها راهی برایشان نمانده و میخواهند طلاق بگیرند به فکرم رسید حالا که ما میتوانیم بچهدار شویم، نوزادی بیاوریم و به آنها بدهیم.
– وقتی شنیدند چه گفتند؟
– خوشحال شدند و زود قبول کردند. پدرشوهر و مادرشوهرم هم خیلی خوشحال شدند و همه امیدوار شدند که راهی پیدا شده است.
– وقتی باردار شدید چه حسی داشتید؟
– اولاش که به نیت آنها بچهدار شده بودم هیچی. یعنی فکر میکردم و با خودم میگفتم که امانت کس دیگری را حمل میکنم، اما آخرهایش پشیمان شده بودم. بچه که بزرگ شده بود و در شکمم حرکت میکرد نسبت بهش احساس پیدا کرده بودم و نمیخواستم به آنها بدهماش. خیلی اضطراب گرفته بودم . با شوهرم که حرف زدم به شدت مخالفت کرد و گفت حالا که قول دادی باید به قولت وفا کنی. نمیشود بزنی زیرش. میگفت فامیل به هم میخورد و …
البته برادرشوهرم و خانماش هم خودشان را آماده کرده بودند، اتاق درست کرده بودند و وسایل چیده بودند. اگر این کار را نمیکردم معلوم نبود چه بلایی سرشان میآمد. پدرشوهر و مادرشوهرم هم که تمام این مدت از فداکاری و بزرگواریم تعریف کرده بودند حتما عصبانی میشدند و فکر کنم دعوایی به راه میافتاد. اما گوش من بدهکار نبود. من بچهام را میخواستم و دلم نمی خواست از او جدا شوم. هر لحظه منتظر به دنیا آمدن و بغل کردنش بودم. اصلا باورم نمیشد که چطور این قول را داده بودم.
– بچههای دیگر چه نظری داشتند؟
– دخترم که کوچک بود، پسرها هم نظر نمیدادند، اما آخریها زیاد با شوهرم بحث میکردیم و این جنگ و جدلها روی روحیهشان تاثیر گذاشته بود. ولی با سکوت حرف های ما را میشنیدند.
– بعد چه شد؟ فرزند را به آنها دادید؟
– آخرش شوهرم هرطور که بود با داد و بیداد، حرف، مهربانی و نرمی، هرطور که بود راضیام کرد. روزی که به بیمارستان رفتم آنها هم با ساک کامل وسایل بچه و مادر آمدند و منتظر بودند.اما من عصبانی بودم و اضطراب داشتم. از یک طرف هم به آنها حق میدادم و دلم میسوخت. خیلی امیدوار بودند. خوشحال بودند. اما من افسرده و خشمگین بودم.
بچه که به دنیا آمد در همان بیمارستان بعد از یک یا چندبار در بغل گرفتن و شیر دادن دادمش به آنها. سختترین جایش به خانه آمدن بدون بچه بود. انگار یک جایی از دلم کنده شده بود. انگار نصفم همراهم نبود. چند وقتی افسردگی شدید داشتم. فردای روزی که به خانه رفتم جاریام با یک سرویس طلا آمد دیدنم و خیلی تشکر کرد. خیلی گریه کرد و گفت که خیلی خانومی! اما هرچه کردم نتوانستم سرویس را قبول کنم و چند روز بعد بردم بهش دادم و گفتم نمی توانم قبول کنم.
– دختر است یا پسر ؟
– پسر است و خیلی هم شیرین.
– فقط یک بار به او شیر دادید ؟
– بله ، دیگر خودم نمیخواستم بیشتر وابسته شوم، شوهرم هم نمیگذاشت. نگران بود که بزنم زیر حرفم. ولی خیلی سخت بود شیری که میآمد و بچه نبود. بالاخره با درد زیادی خشک شد. من هم که توی آن دوران به شدت افسرده بودم.
– واکنش اطرافیان چه بود؟ خانوادۀ خودتان؟ خانوادۀ همسرتان؟
– خواهرانم خیلی دخالت نمیکردند ولی معلوم بود راضی نیستند. من کمی رُک و تندزبانم. به خاطر اخلاقم کمتر کسی راجع به کارهایم اظهارنظر میکند. ولی خانوادۀ شوهرم همه تشکر میکردند و راضی بودند که البته به دردم نمیخورد. گفتم اینقدر افسرده بودم که از تعریفهایشان خوشحال نمیشدم و این حرفها آرامم نمیکرد.
– شوهرتان چطور؟
– راضی و خوشحال بود. برای اینکه مرا هم راضی کند مدام میگفت به تو افتخار میکنم.
– پدرشوهرتان چه میگفت؟
– راضی بود و میگفت که بالاخره اینطور بهتر است و بچۀ غریبه را بزرگ نمیکنند و جلوی چشم ما هم هست.
– الان چند وقت از این ماجرا گذشته؟
– هفت سال
– به خاطر این زمان طولانی الان میتوانید راجع به آن حرف بزنید؟
– بله، اوایل که نمیتوانستم. دو سال قرص ضد افسردگی میخوردم و هرجا که بچه بود مردد بودم بروم یا نه؟.هنوز هم یادم میآید بهم میریزم. فکر می کنم همیشه اثراتی از این ماجرا بر دلم بماند.
– رابطهتان با آن پسربچه الان چطور است؟
– خیلی خوب. بدون آنکه بداند عاشق من و بچههایم است و هرجا که ما باشیم و آنها هم باشند میآید مثل کنه میچسبد به من. زمین که میخورد تمام گوشت تنم آب میشود، خون است دیگر، میکشد.
– اگر روزی بفهمد که به خاطر نجات زندگی دو نفر این گونه به دنیا آمده فکر میکنید چه کار کند؟
– نمیدانم… لابد برایش حتما توضیح میدهند.
– فکر نمیکنید خیلی صدمه بخورد؟
– بستگی دارد چطور بفهمد و کِی بفهمد. البته از زندگیاش راضی است و خب وضع مالی پدر و مادرش هم از ما بهتر است. خیلی هم دوستش دارند. ولی نمیدانم….
– الان پشیمان نیستید از کاری که کردید؟
– الان نه. خوشحالم که زندگی آنها را نجات دادم. ولی بازهم سخت است نمیتوانم بگویم راحت است و هرکسی میتواند این کار را بکند همیشه ته دلم اندوهی هست .

