آمنه بهرامی:کتاب دومم در باره بخشش است/ناشر آلمانی ام گفت تو ما را فریب دادی
کانون زنان ایرانی- حسبن زندی: حدود یک سال پیش از این توسط آقای رضا مقدم با آمنه بهرامی قربانی اسید پاشی آشنا شدم ،این آشنایی همزمان با سفر آمنه به زادگاهش همدان اتفاق افتاد.نتیجه این دیدار گفتگوی مفصلی است که در پی می آید .این گفتگو پس از دیدار آمنه بهرامی ،با طاهره بهرامی یکی دیگر از قربانیان اسید پاشی در همدان انجام شد. آنروزها کتاب آمنه منتشر نشده بود.آمنه پیشنهاد کرد در تقویم رسمی روزی به عنوان بخشش نامگذاری شود تا از آمار خشونت در جامعه کاسته شود:
• خانم بهرامی من از آخرشروع می کنم یعنی اتقاقات اخیر، شما وقتی متهم را بخشیدید یعنی اجازه ندادید فاجعه ای که برای شما رخ داده بود، تکرار شود. افکار عمومی خیلی به شما نزدیک شد، نظر مردم درباره شما تغییر کرد و با شما همسو شد. نظر خودتان در این باره چیست؟ چه احساسی دارید؟
من امروز «گنج نامه» بودم. خیلی برام جالب بود، مردم آنقدر دور من جمع شده بودند که بچه ها می گفتند خیلی طرفدار داری، اصلا غافلگیر شده بودم. همه خیلی خوشحال بودند و به من تبریک می گفتند. همه می گفتند :حقش بود، ولی کار خیلی بزرگی انجام دادی . خشونتی که در جامعه ما هست و مدام تکرار می شود، مانند اسیدپاشی به طاهره که در همدان اتفاق افتاد، یا گونه های دیگرش مانند بریدن دست و پای افراد، یا خودسوزی هایی که در ایلام اتفاق افتاد می افتد، بالاترین آمار را در این زمینه داریم. مسئله اسیدپاشی نیز اخیرا در ایران رواج یافته است.
• حالا برای اینکه این مسایل کمتر شود و اتفاق نیفتد و چنین فاجعه ای برای دیگران تکرار نشود، شما چه پیشنهادی دارید؟
خوب ببینید من برای همین حکم قصاص گرفتم و آن را تا مرحله اجرا رساندم. ولی خودم که نمی توانستم این کار را انجام دهم. یا مثلا خانم طاهره بهرامی در عرض یک سال توانست حکم قصاص را بگیرد و به نظر من می تواند اجرا کند. من این کار را کردم که از این اسیدپاشی جلوگیری کنم. یعنی حالا دیگر اگر کسی بخواهد روی صورت دیگری اسید بپاشد می¬داند که حکمش قصاص است. شاید این خودش بازدارنده باشد. حالا درست است که آمنه اجرایش نکرد. این یک چیز شخصی بود. ولی گرفتن حکم و رساندنش تا مرحله اجر وبخشیدن کاری بود که میتوانستم برای مردمم انجام دهم، برای اینکه از اسیدپاشی جلوگیری کنم.
• پیشنهاد شما برای دیگر قربانیانی که چنین اتفاقی برایشان می افتد چیست؟
من پس از بخشش، رفته بودم دیدن طاهره بهرامی. گفت: آمده ای از من بخواهی که ببخشم؟ گفتم: نه اصلا، من آمده ام بگویم من پشتت هستم و تو کسی هستی که پس از من این حکم را می گیری و من این حکم را حکم خودم می دانم، برای اینکه تو بتوانی این کار را انجام دهی من پشتت هستم. اگر حکم را بگیری و بگذری که بزرگواری کرده ای و اگرنه …. در هر دو صورت حق باتوست.
• حالا پیشنهاد شما چیست؟می خواهید راه و روش شما را برود یا اینکه…؟
نه نه! من هیچ پیشنهادی ندارم. یک مسئله شخصی است و بستگی به آن شخص و زندگیش دارد. هر کس با توجه به شرایط زندگیش تصمیم می گیرد.من احساس می کنم اجرای حکم شخصی است و کسی نمی تواند بگوید اجرا کن یا نکن. ولی حالا کسی که اسید به دست می گیرد، می داند حکمش اعدام یا رهایی نیست و روزی این اسید روی صورت خودش پاشیده می شود. این می تواند تا حدی بازدارنده باشد.
• شما عامل این خشونت را چه می¬دانید؟ آیا مثلا عرف جامعه است؟
بی فرهنگی!
• این بی فرهنگی از طرف کیست؟ مردم یا حاکمیت؟ یا روشنفکرانی که از خود مردمند؟ شما کدام را مقصر می دانید؟
من احساس می کنم جامعه ما ریشه ای آسیب دیده و باید تغییر اساسی داشته باشد. ریشه ما دارد می پوسد و ما برایش هیچ کاری نمی کنیم. روز به روز هم بدتر می شود.
• مصداق آنچه که می گویید چیست؟
مصداق های زیادی دارد. مثل همین سفره ها و مجالس زنانه ای که در خانه ها می گذارند. در آنجا کورکورانه حرف هایی می زنند که واقعیت ندارد و متاسفانه عامه مردم آنرا می پذیرند. در حالیکه وقتی به قرآن مراجعه می کنی متوجه می شوی اصلا چنین مسایلی در قرآن نیامده است. مثلا می گویند: تلویزیون و آهنگ هایی که پخش می کند حرام است! عمه خودم هم به این دلیل در خانواده تلویزیون را حرام می داند. اما در همان مجالس، مثل سفره ابوالفضل، خانمی به سبک آهنگ های عربی نوحه می خواند ولی از آنجا که عربیست چندان معلوم نیست که چه می گوید! آنها فکر می کنند ثواب است. من یک بار رفتم و به خودم گفتم: واقعا برای ایرانیانی که این فرهنگ را ترویج می کنند متاسفم. باید از دوره مدرسه، از دبستان ریشه سازی شود. اجتماع ما آسیب جدی دیده است. ما آنقدر خودخواه شده ایم، مثلا منِ آمنه می گویم اول شما عوض شوید من هم عوض می شوم.
• یعنی باید از خودمان شروع کنیم؟
بله. نباید منتظر باشیم همسایه رو به رویی شروع کند! مثلا دوست داریم صبح که بیدار می شویم به همسایه رو به رویی سلام کنیم. ولی منتظر می شویم اول او به ما سلام کند.
• حرف ما الان سر خشونت است. شما برای اینکه این خشونت تکرار نشود چه پیشنهادی دارید؟ چه کار عملی می توانید انجام دهید؟
ببینید کار عملی من بود که توانستم حکم را بگیرم.
• نه منظورم این نبود، خیلی از جامعه شناسان معتقدند که اجرای حکم قصاص خشونت را بازتولید می کند. یعنی خشونت دوباره تکرار می شود، تاثیر این بخشش بسیار بیشتر است.
من خیلی فکر کردم، اتفاقا همین را می خواستم بگویم؛ شاید این بخشش من خیلی بیش از آن قصاص روی اجتماع و مردم تاثیرگذاشت. دیدن این موج مثبتی که در ایران پیچید چقدر زیبا بود. من دیدم که خیلی ها حتی گریه کردند، به من زنگ می زدند و می گفتند: دخترم تو ما را به زندگی امیدوار کردی، کارت خیلی قشنگ بود. یا اینکه بعضی ها زنگ زدند و گفتند :ما احساس کردیم هنوز خوبی ها در این دنیا جایی دارد. این موجش شاید همان کار عملی باشد که تاثیرش هم خیلی بیشتر از قصاص بود. فرض کنید من قصاص می کردم، شاید همان وقت بعضی ها می گفتند: «حقش بود» ولی موج منفی که منتشر می شد، خیلی تاثیرگذار بود.
• ممکن بود فراموش شود؟
بله. این امکان هم وجود داشت.
• اینکه شما برای دیدن خانم طاهره بهرامی که در همدان برایش چنین اتفاقی افتاده،رفتید کار بسیار ارزنده ای بود. حرف من این است شما که بخشیده اید به عنوان کار اجرایی می توانید به عنوان مثال گروه تشکیل دهید، کمپین تشکیل دهید که تمام قربانیان را دور هم جمع کنید برایشان یک حرکت اجتماعی بکنید و به این وسیله کمک هایی برای هزینه های پزشکی، درمانی، بهداشتی و حتی خانوادگی آنها جمع کنید. اینکه شما سردمدار چنین حرکتی باشید را چگونه ارزیابی می کنید؟
خیلی ها چنین پیشنهادی به من می دهند .مثلا در تهران خیلی از روزنامه نگاران گفتند: NGO تشکیل بده ما از تو پشتیبانی می کنیم. ولی برای داشتن NGOاول باید قدرتی پشت من باشد. من در فیس بوکم نوشتم: مردم از من چنین کاری را میخواهند، کسانی که میتوانند در این NGO همکاری کنند؛ پزشکان، وکیلان و… خودشان را معرفی کنند. اصلا ما این افراد را داریم. مثلا من به خانم بهرامی گفتم: اگر موافق باشی دکتری که در انگلستان حاضر است مرا درمان کند، به شما معرفی کنم. که ایشان گفتند : من می ترسم بروم. گفتم: اشکال نداره، با دکترهایی که در ایران هستند صحبت میکنم. حالا قرار شد صحبت کنم. می دانید برای این کار باید دکترها را بشناسیم.
• شما باید حرکت را آغاز کنید.
من به تنهایی دارم سعی می کنم کاری انجام دهم، کمکی بکنم.
• شما مثلا آموزش و پرورش را مثال زدید. من در حوزه محیط زیست و میراث فرهنگی که فعالیت می کنم، همیشه پیشنهاد می کنم که برای میراث فرهنگی یا محیط زیست یک واحد درسی داشته باشیم. که نداریم. حالا این رسالت آموزش را انجمن ها بر عهده دارند NGO هایی که با آنها برخورد هم می شود. مسلما تاثیر آنها از فرد بیشتر است. به نظر شما اگر حرکت جمعی باشد بهتر نیست؟
من الان آمنه ام. دلم بخواهد حرفی بزنم می زنم، هر جا دلم بخواهد می روم، دلم نخواهد نمی روم. دلم بخواهد کاری را انجام می دهم و اگر نخواهد انجام نمی دهم. ولی وقتی افراد زیاد می شوند افکار تقسیم می شود و یک مسیر مشخص تعیین می شود. معمولا من دیده ام که این مسیرها به جایی می رسند که در نهایت سیاسی می شوند.
من دوست ندارم مسیر آن به شهرت و این جور کارها کشیده شود. الان دارم سعی می کنم از راه روزنامه ها، خبرگزاری ها و آدم هایی که می گویم کسانی که می خواهند کمک کنند.
• شما چه بخواهید و چه نخواهید مشهور هستید، خوب می توانید از این شهرت در کار گروهی بهره بگیرید. منظورم این است که اگر خودتان هم نمی خواهید فعالیت کنید به دیگران پیشنهاد کنید که کسانی که این ضربه را خورده اند و این اتفاق برایشان افتاده گردآیند و یک NGO تشکیل دهند.
اتفاقا یک کمپین برای اسیدپاشی هست که بارها از من خواسته اند کمکشان کنم. همین کمپین از معصومه حمایت می کند.
• بین دولت و ملت شما از کدام بیشتر راضی هستید؟ دولت اصلاحات یادولت اصولگرا شما با این اتفاق خیلی رفت و آمد کردید.
من از هیچ کدام از دولت هاراضی نیستم!
• از مردم هم راضی نیستید؟
از مردم بیشتر از دولت راضی هستم ولی در کل نه از مردم راضی هستم ونه از دولت.
• از مردم چرا راضی نیستید؟
ببنید من هفت سال از مردم کمک خواستم، به من کمک نکردند. طاهره بهرامی میگفت: من چند بار در روزنامه ها آگهی دادم، کسی کمکم نکرد. من گفتم: من هفت سال در روزنامه ها نوشتم نه دولتی کمکم کرد و نه مردمی.
• علت اینکه مردم کمک نکردند چه بود؟
من علت را نمی دانم. ولی واقعا کمک نکردند. حتی یک سری از خیریه ها بود که نام هم می برم. خیریه «نور احسان» برای من پول جمع کرد اما پول ها به دست من نرسید! ولی در کل برای هزینه درمان من اگر هر یک از هفتاد میلیون ایرانی هزار تومان می دادند هزینه درمان من تامین می شد، حتی پنج هزار تومان یا ده هزار تومان هم چندان پولی نیست. ولی مردم ما هنگام حرف زدن خوب هستند ولی هنگام عمل هیچ. من بعد از هفت سال وقتی بخشیدم.
• یعنی به حرفتان عمل کردید. به هر حال بخشش عمل مثبتی بود؟
بله ولی تنهایک روزنامه کمکم کرد و صد و پنج میلیون برای من جمع کرد. هیچ کس دیگری چنین کمکی به من نکرد.
• قربانیان یا کسانی که عامل اسیدپاشی هستند؟
بیشتر کسانی که عاملش هستند، شما نگاه کنید مثلا مجید موحدی یا همسر طاهره بهرامی، اینها همه از خانواده هایی هستند که ازنظر فرهنگی و حتی اقتصادی در سطوح پایین جامعه هستند البته بیشتر از نظر فرهنگی. مثلا مادر مجید موحدی فکر می کرد که چرا خود من مواظب صورتم نبودم؟! چرا صورتم را نمی پوشاندم که پسرش از من خوشش نیاید؟! من باید خودم را بکشم که پسر او به من علاقه مند نشود؟! تو برو پسرت را درست تربیت کن. او حتی هنوز هم قبول ندارد که تربیتش نادرست بوده است. آمنه چرا باید قبول می کرد؟
برنامه شما برای آینده چیست؟
من دارم کتاب دومم را شروع می کنم.
• با چه کسی کار می کنید؟ مشاور دارید؟
ناشرم گفته نگویید.
• نه با ناشر کار ندارم. به هر حال کسی که بنویسد؟ ویرایش کند؟
نه من با هیچ کس کار نمی کنم.
خودتان می نویسید یا…؟
من کتابهایم را به صورت گویا در سال ۸۷ ضبط کردم.
• ویراستاری؟
چرا. وقتی کتاب را ضبط کردم می خواستم چاپ شود. با انتشاراتم در آلمان که صحبت می کردم، به من گفتند: «تو در کتاب دروغ گفتی و ما را فریب دادی» گفتم:« من کسی را گول نزدم. آن کتاب باید آنگونه نوشته می شد تا من حکم را بگیرم. اگر غیر از این نوشته می شد هرگز حکم را من نمی دادند. کافی بود آن کتاب یک ذره لطیف صحبت کند.» من داشتم فکر می کردم که در قسمت دوم کتاب که دارم شروع می کنم، معلوم نمی شود سرنوشت این حکم چه می شود؟ من اجرایش می کنم یا نه؟
• یعنی در اختیار خواننده می گذارید؟
ناشرآلمانی که آمد با من قرارداد ببندد، من به پولش خیلی احتیاج داشتم.
• برای کتاب؟
بله. یکی از ناشران.
کتاب من در همه جا منتشر می شود. اولین بار از آلمان به سراغم آمدند. یکی از ناشران اسپانیایی زبان ، که من گفتم کتابم را گذاشته ام حکم تمام شود و یک کتاب کامل بنویسم. وقتی متن را دادم ، گفتند: «شما کتاب را تا همین جا که نوشته ای به ما بفروش.» من خیلی به پول نیاز داشتم. امتیاز کتاب را شصت میلیون به ناشر آلمانی فروختم.
• یعنی اولین ناشرتان آلمانی است؟
بله؛ آلمانی بود. کتاب تا اینجا تمام می شود که من به همدان میآیم، با پدربزرگ و مادربزرگم صحبت می کنم. پدربزرگم می گوید:« بگذر و فامیل ما را با این قصاص بدنام نکن». من می گویم:« نه، قصاص شدن حق اوست و من حکم را می گیرم. کسی بدنام نمی شود من جلوی ظلم را می گیرم». کتاب تمام می شود و معلوم نمی شود بالاخره این پسر قصاص می شود یا نه؟ و می گویم ادامه را در بخش دوم بخوانید .
کتاب دوم را که می خواهم شروع کنم بخشش است و اینکه چرا تاکنون پنهان کرده ام. هیچ کس خبر نداشت که آمنه می خواهد ببخشد. یکی از دلایلم این بود که به قول شما درسی که بخشش می دهد خیلی بیش از درسی است که قصاص می دهد. ما مردم ایران دیگر به خشونت عادت کرده ایم. اتفاقا من به دفتر آقای احمدی نژاد رفتم و ایشان را دیدم. گفتم: یک روز را به نام « بخشش» بگذارید نه به نام آمنه. من اصلا دنبال این مسایل نیستم. روز بخشش را انتخاب کنید و این را تبلیغ کنید که نکردند. حتی پسری که می خواهد به خواستگاری دختری که دوستش دارد برود و آن دختر او را دوست ندارد، بگوید من او را بخشیدم. من عاشقش هستم، دیوانه اش هستم اما بگذار برود و زندگیش را بکند. یعنی آنقدر روی این کار کنیم که آن کسی که می خواهد این کار را بکند اسید نپاشد یا کار غیر معقولی نکند. از خودخواهی دست بردارد و به این جنبه مثبت بیاندیشد که اگر او را ببخشد و رهایش کند شاید فرد بهتری در زندگیش پیدا شود. شاید اصلا مسیر زندگیش عوض شود. در کتاب دومم می خواهم داستان زندگی زنان ایرانی را هم بنویسم. چند زن ایرانی که واقعا زندگی واقعی زن ایرانی را به تصویر می کشند، و نه زنی که برقع می پوشد.
• درباره زنی که قربانی خشونت است یا دیگر اقشار جامعه؟
نه، زن ایرانی. در خارج از ایران فکر می کنند زن ایرانی برقع می پوشد. زن ایرانی هر چه همسرش بگوید می گوید چشم. یا زن ایرانی اصلا از خانه بیرون نمی رود. آنها شناختی ندارند. زن ایرانی امروز دارد کار می کند. درست است که برخی فکر می کنند نصف مرد است! و زن اصلا ارزشی ندارد. من می خواهم چهره واقعی زن ایرانی را نشان دهم؛ زنی که کار می کند، تحصیل کرده است، در کنار همسرش به راحتی زندگی می کند. گاهی زنی تحصیل کرده در کنار شوهری بیسواد زندگی می کند چرا که او را ناچار کرده اند با آن مرد ازدواج کند. هیچ کدام از این مسایل ربطی به سیاست ندارد. به فرهنگ جامعه و خانواده آن فرد مربوط است.
من وقتی پس از شش سال به ایران برگشتم ( البته سه سال گذشت برگشتم و دوباره رفتم و آمدم) دوستانم به دیدنم آمدند، دوستان دانشگاه و دبیرستانم. ازدواج کرده بودند، بچه دار شده بودند. هربار یکی از آنها مرا به خانه اش دعوت می کرد زندگیشان با هم خیلی متفاوت بود. یکی خیلی پولدار بود و مدرن زندگی می کرد. یکی خیلی بیچاره بود. این مرا به فکر انداخت که بیایم و اینها را نشان دهم. اینها زنان ایرانی هستند. روزی یکی از دوستانم زنگ زد و گفت: آمنه کاش من هم هر دو چشمم را از دست داده بودم ولی هرگز با مردی که الان زندگی می کنم ازدواج نکرده بودم. هر روز دارم هزار بار می میرم. چون ترسیدم مرا بکشد به او بله گفتم.
من گفتم: چه اتفاقی افتاده؟ گفت: ببینمت برایت تعریف می کنم. او را دیدم و زندگیش را برایم تعریف کرد. زندگی خیلی غمگینی داشت.گفت: ای کاش بتوانم طلاق بگیرم. اما شوهرش نمی گذاشت او طلاق بگیرد. با خودم گفتم ریشه داستان دومم داستان خودم است ولی این سرفصلش ظاهرا داستان زندگی دوستانم است. دوست دارم دنیا، این زنان ایرانی را بشناسد منِ آمنه را ،لیلا را، ما آدم های ایرانیم. شوهر لیلا معتاد بوده، ترک کرده، لیلا با او ساخته. زن دایی خودم هم همینطور، دایی ام معتاد بوده، بدترین رنج ها را دیده، نرفته و مانده است. زنانی که خیلی مدرن اند، دارند زندگی شان را می کنند و زندگی خوبی هم دارند. ما برقع نپوشیدیم که در خانه بنشینیم و کار خانه انجام دهیم. دوست دارم این چیزها را در کتاب دومم نشان دهم. می خواهم همین کتاب اولم را که در هفت فصل است و همه داستان زندگیم است به سبک پیکاسو نقاشی کنم، البته فقط یک فصل به اسیدپاشی اختصاص دارد و همه کتاب غم و غصه نیست، داستان زندگی دختریست که مدام زمین می خورد و بر می خیزد. اصلا وقت ندارم ولی امیدوارم وقت پیدا کنم و این کارها را انجام دهم.

