روایت یک ازدواج ایرانی-افغانستانی

ابراهیم احمدی نیا

کانون زنان ایرانی

همه چیز از نمی‌دانم کجا شروع شد که تصمیم گرفتم با کسی ازدواج کنم که بعد از حدود سی سال زندگی در ایران، هیچ مدرک شناسایی معتبر و رسمی ایرانی نداشت، و همینطور همه اعضای خانواده‌اش، حتی پدرش که حالا دیگر چهل سال است که در ایران زندگی می‌کند و هنوز هیچ مدرک ایرانی معتبری ندارد.

پیش از ازدواجم چند سالی می‌شد که در حوزه مهاجران و پناهجویان افغانستانی / یا افغانی ساکن ایران فعالیت می‌کردم و دغدغه ذهنی‌ام، موانعی بود که برای دانش‌آموزان افغانستانی وجود داشت. موانع بی‌شماری که برداشته نمی‌شدند، حتی اگر شخص اول مملکت، دستور شفاهی صریح، روشن و بدون ابهامی داده است. می‌دانستم که برای ازدواج با یک فرد خارجی، یا غیرایرانی باید از بعضی جاها «اجازه» گرفت، اما تا چند روز قبل از ثبت عقد در دفترخانه، نمی‌دانستم که همسرم بعد از ازدواج با من، تابعیت ایرانی خواهد گرفت.

در این یادداشت بخشی از مسیر ثبت ازدواج مرد ایرانی با زن غیرایرانی و مشخصاً افغانستانی دارای مدارک رسمی افغانی (تذکره، گذرنامه و گواهی ولادت) را خواهید خواند. این روال برای کسانی که گذرنامه یا تذکره ندارند متفاوت خواهد بود.

قبل از آنکه بخواهید برای ثبت عقد ازدواج به دفترخانه‌های رسمی ازدواج بروید، باید مدارک شناسایی فردی را که می‌خواهید با او ازدواج کنید تکمیل کنید. اولین مرحله رفتن به اداره پلیس مهاجرت است که فهرست مدارک مورد نیاز را روی بنر نوشته‌اند. از آن جا که شهروندان افغانستانی، شناسنامه ندارند و در مدارک شناسایی‌شان (تذکره و گذرنامه)، وضعیت تأهل‌شان نوشته نمی‌شود، باید به سفارت افغانستان در تهران مراجعه کنید و درخواست «گواهی تجرد» بدهید که هزینه‌اش به دلار گرفته می‌شود! برای صدور این گواهی باید چند شاهد ببرید که از بستگان یا به فارسی رایج در افغانستان، از اقارب‌تان باشند، البته از آن جایی که خیلی از مهاجران و پناهجویان در ایران فامیل و بستگانی ندارند، در آن ازدحام چند صد نفری سفارت و خیابان‌های اطراف، کسانی که به شاهد نیاز دارند، با همدیگر توافق می‌کنند و برای یکدیگر شهادت می‌دهند، شهادت‌های برد-برد.

مرحله بعدی مراجعه دوباره به اداره پلیس مهاجرت و گذرنامه است. این بار برای پرکردن فرم‌ها و تحویل مدارک. اولین نهادی که باید صلاحیت شما برای ازدواج با یک فرد خارجی را تأییدکند،‌ اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی (استانداری) است.

از این جا به بعد، کارتان نه از طریق اداری، بلکه از کانال امنیتی پیگیری خواهد شد و شما به عنوان یک متهم دیده می‌شوید. متهم به چی؟‌ متهم به انجام ازدواج صوری برای گرفتن تابعیت ایرانی برای یک فرد خارجی. ذهن ساده من، تا مدت‌ها نمی‌توانست این اتهام را باور کند، تا اینکه بارها از زبان چند نفر که به نحوی جزئی از این تشکیلات عریض و طویل تأیید صلاحیت بوده‌اند، شنیدم و مطمئن شدم.

ورودم به اتاق حراست اداره اتباع استانداری، مثل ورود به هر اتاق حراست دیگری بود که قبلاً تجربه کرده بودم. سرشار از تحقیر. مردی که مسئول بررسی پرونده‌های ازدواج ایرانی‌ها با غیرایرانی‌هاست، از «انگیزه» ام برای ازدواج می‌پرسد. انگیزه‌ای که هنوز هم نمی‌دانم چطور باید شرح دهم؟ آیا کسی هست که بخواهد ازدواج صوری کند و به مأمور تفتیش‌کننده بگوید «قصدم گرفتن تابعیت ایرانی برای این مهاجر افغانی است، جناب آقا»؟

نمی‌دانم از کجا فضا به تنش کشیده شد، البته می‌شد از لحن تند و رفتار تحقیرآمیزش پیش‌بینی کرد که بالاخره سؤال و جواب به جر و بحث کشیده خواهد شد. سؤال‌های بی‌ربط از جزئیات رابطه‌مان، گذشته من و همسرم، بالاخره طاقتم را طاق کرد. گفتم «جواز ازدواج صادر می‌کنید یا بازجویی می‌کنید؟» که او هم شاخ و شانه کشید که: «می‌دانی اگر من مجوز ازدواجت را صادر نکنم چه می‌شود؟» بیچاره نمی‌دانست که گیر یکی بدتر از خودش افتاده! جوابش را دادم: «هیچی! می‌ریم با هم زندگی می‌کنیم.» و حسابی بُراق شد. آن جلسه یک ساعته به جر و بحث و تنش گذشت. از آن جا خارج شدیم و بعد باید دوباره به پلیس مهاجرت و گذرنامه می‌رفتیم تا معرفی‌نامه‌ای به دست‌مان بدهند و ما را به کلانتری محله بفرستد.

حالا نوبت پلیس محله بود که در تحقیقات محلی‌شان، بررسی کنند و ببینند آیا واقعاً قصد ما ازدواج است و آیا همسایه‌ها خبر دارند؟ آقایان، سال‌ها از قافله عقب بودند و فکر می‌کردند اگر کسی بخواهد با دیگری ازدواج کند، به همسایه‌ها خبر می‌دهد و آن قدر می‌رود و می‌آید که کل محله باخبر شوند. برای ما این مرحله هم پر از نگرانی و اضطراب بود چون واقعاً اهالی محله از این وصلت خبر نداشتند و اصلاً زمان زیادی از نامزدی ما نمی‌گذشت.

هفته‌ها می‌گذشتند و خبری از پیشرفت در کار ما نبود. بارها به کلانتری و استانداری و پلیس مهاجرت مراجعه کردیم. هیچ خبری نبود. گویا آقای مأمور تحقیقات محلی در کلانتری و آقای حراستی مسئول مصاحبه و تعیین صلاحیت ازدواج ما به مرخصی رفته بودند.

قصه کوتاه، بعد از یکی دو ماه، بالاخره آقایان صلاح دیدند که ما با هم ازدواج کنیم. با سرخوشی، برگه یا

 پروانه ازدواج را از پلیس مهاجرت گرفتیم و به دفترخانه رفتیم تا مرحله نهایی را انجام دهیم.

البته که این مرحله نیمه‌نهایی بود، چون غول مرحله آخر، گرفتن شناسنامه بود، که در واقع چندان غول هم نبود. چرا که آقایان اداره اتباع و کلانتری محله، پیش‌تر صلاح دیده بودند ما با هم ازدواج کنیم. در این مرحله با شناسنامه من که شامل نام همسر غیرایرانی‌ام شده بود به‌علاوه پروانه ازدواج صادره از پلیس مهاجرت و گذرنامه و باقی مدارک شناسایی هویتی، دوباره به پلیس مهاجرت رفتیم تا یک معرفی‌نامه دیگر صادر کنند و به اداره ثبت احوال برویم. با همه این مدارک به اداره ثبت احوال رفتیم و درخواست صدور شناسنامه دادیم و بعد از چند هفته، بالاخره همسرم توانست اولین مدارک شناسایی ایرانی‌اش را دریافت کند. اما این پایان ماجرا نبود…

چرا که حالا باید تمام مغایرت‌هایی که در اسناد و مدارک تحصیلی دوران دبیرستان و دانشگاه پیش آمده بود، برطرف می‌شد. روندی که هنوز و بعد از گذشت دو سال همچنان ادامه دارد و همچنان به نتیجه نرسیده است. گویا وزارتخانه‌هایی مثل آموزش و پرورش و علوم، هنوز نمی‌دانند در مواجهه با چنین وضعیتی که فردی تابعیتش را از افغانستانی به ایرانی تغییر داده است، چطور باید آن همه کدهای شناسایی متعدد را به کد ملی ایرانی تغییر دهند؟

پی‌نویس:باوجود مراحل دشوار ازدواج یک مرد ایرانی با زن افغان/خارجی این پروسه درباره ازدواج زن ایرانی با مرد افغانستانی/خارجی بسیار سخت‌تر است و یک مرد افغانستانی (یا هر مرد خارجی)پس از ازدواج با زن ایرانی نمی‌تواند تابعیت ایرانی بگیرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.