وسواس بانوی سینمای ایران در گیلانه

«گیلانه»، روایتی است صمیمانه از رنج مقدس یک زن، یک مادر و حکایتی است، هنرمندانه از واقعیت‌های به ظاهر فراموش‌شده جنگی تحمیل‌شده.

«گیلانه» می‌خندد، می‌رقصد و… با دلی که دیگر خوش نیست، هرچند که آن را از جوانش به عشق، پنهان می‌کند. کلبه‌ای قرار گرفته در کنار جاده و رهگذرانی که در سوداهایی دیگرند. در بهشتی که دیگر شاد نیست…”

قهرمانی متفاوت از جنگ

تأملی بر «گیلانه»، آخرین ساخته رخشان بنی‌اعتماد

حسین نصیری

درباره یکی از اپیزودهای آخرین فیلم خانم بنی‌اعتماد، «گیلانه» و ساختار منسجم، قوت تصویری و تأثیرگذاری‌های آن، مطالب پراکنده‌ای شنیده، اما مجال دیدن و درک ظرایف آن را نیافته بودم، تا دو روز پیش که توفیق یار شد و آن ساخته و «تافته» باوقار را ـ که اکنون در قالب فیلمی کامل، سامان جدیدی گرفته بود ـ به تماشا نشستم.

با خود اندیشیدم، خون دل خوردن‌های بسیار و وسواس نفس‌گیر بانوی ارجمند سینمای ایران و همه دست‌اندرکارانی که به گوهر اندیشه و پشتوانه‌ای سرشار از تجربه، خلاقانه این اثر ماندگار را گره به گره به هم بافته‌اند، شکرانه‌ای باید.

می‌دانم و می‌دانیم که در «حرمت گیشه»،‌ کسانی به اعتبار آن قضیه معروف، با انتخاب کوتاهترین راه، ره به کژی برده‌اند و دیگرانی، دل سپرده به ایران و همه داشته‌های عزیز آن چشم دوخته و به دوردست‌ها در افق، به جرم این عشق، به محنت رسیده‌اند و… کسانی که باید اندیشه و عشق را یار باشند، گرفتار در روزمرگی‌ها، چرخه حوادث را به نظاره نشسته‌اند.

رخشان بنی‌اعتماد و تمامی کسانی که در کار آفرینش‌های هنری و تلاش‌های خلاقانه فرهنگی این سرزمین خدایی، بی‌اعتنا به بیم‌های هرز، سخت‌کوش در میدان حاضر می‌شوند، بی‌تردید شایسته احترامند و خواهند بود، حتی اگر زمانی بر این قصه بگذرد.

«گیلانه»، روایتی است صمیمانه از رنج مقدس یک زن، یک مادر و حکایتی است، هنرمندانه از واقعیت‌های به ظاهر فراموش‌شده جنگی تحمیل‌شده.

در سبزی فراگیر «قطعه‌ای از بهشت»، گیلان، با دلنشینی فضا، گشاده‌دستی آسمان و خرمی فراز و فرود زمین، در آبادی‌ای دور از جاده‌ها، آنجا که فقر در شادابی زمین پنهان می‌شود و آنجا که شادی و فقر ـ‌ آن‌گونه که رسم این کهن‌دیار است ـ به آشتی رسیده‌اند، مردمانی سخت‌کوش زندگی را بازتعریف می‌کنند. «گیلانه»، روایتی است با وقار از آدم‌های آن دیار؛ روایتی که در گوشه گوشه پنهاور ایران‌زمین، می‌توان سراغی از آنان گرفت.

در آغاز، آنچه مسحور می‌کند، زیبایی شورانگیز طبیعت است و شادابی آدم‌ها. فقر هست اما، در برابر آن همه طراوت و آن همه امید، هیچ خود نمی‌نمایند. این زندگی است که همچنان جاری است و… آن جوانی که سوار بر اسب بر زمین مخملین می‌تازد و نه، گویا پرواز می‌کند، او بی‌ترس، پرامید و شاداب رهسپار جبهه است و… زلالی آن عشق… .

بنی‌اعتماد، آن زمان که پسر بلندبالای «ننه گیلانه» را روانه جبهه می‌کند، به بهانه یافتن شوی دخترش، به هنرمندی، بیننده را در سفری سخت و پرحادثه، با واقعیت‌های ملموس، اما تلخ آن روزگار، تبعات کینه‌توزی دشمن و جنگ نابرابر شهرها آشنا می‌کند تا… پانزده سال بعد (سال ۸۱).

اینک با «ننه گیلانه‌ای» مواجه می‌شویم در هم شکسته، پیر و خمیده، شادی از حرکاتش و شادابی از چهره‌اش، رخت بر بسته است و … جوانی به خزان نشسته از جنگ، او که می‌توانست قهرمانی باشد (و هست هر چند به رسمیت شناخته نمی‌شود!) اکنون، افتاده در بستری که یارای جدا شدن از آن را ندارد، با تنی رنجور و ناتوان، تنها و ناامید، با غروری شکسته و بی‌چاره از نظاره دایمی حسن سرباری خود و عذاب بی‌وقفه مادر.

او که همه امید و معنای زندگی مادر بود، اکنون گناه ناکرده، همه رنج مادر است. چشمان او گواهی می‌دهند که غرور شکسته‌اش، نه از جراحت‌ها که از این درماندگی است. شرمنده از این‌که بقای او، همه شکنج مادر است و … مادر.

«ننه گیلانه‌» فرتوت، رنگ‌باخته و بی‌فروغ، با کمری خمیده از سنگینی و سختی بار سرنوشت، با تنی خسته و دلی شکسته، بی‌امید و بی‌قرار و… کلبه‌ای محقر. اوست که می‌شوید، اوست که می‌پزد، اوست که در فکر آذوقه و زمستان است و … اوست که آن مرد چسبیده بر بستر را تیمار می‌کند؛ آن مرد، تمام معنا و تنها دلیل بقای اوست.

«گیلانه» می‌خندد، می‌رقصد و… با دلی که دیگر خوش نیست، هرچند که آن را از جوانش به عشق، پنهان می‌کند. کلبه‌ای قرار گرفته در کنار جاده و رهگذرانی که در سوداهایی دیگرند. در بهشتی که دیگر شاد نیست.

قرار نبود این نوشته، نقدی باشد، چراکه نقد را بضاعتی دیگر باید، گفتم به شکرانه و به رسم ادب، ادای احترامی داشته باشم بر اندیشه، تخصص، تعهد و تلاشی که این فیلم به اعتبار آنها قوام گرفت و نیز، به عشقی که در صحنه صحنه آن موج می‌زند.

«گیلانه»، روایت اندیشمندانه و صمیمانه‌ای است از واقعیت‌های نهفته در ضمیر مردم ما، هرچند به ظاهر در دود و دم «حوادث»، پاره‌ای، آنها را از خاطرات خود به کلی زدوده‌اند.

فیلمبرداری و صحنه‌آرایی‌های خوب، زوایا و ظرایف عالی، گریم بسیار سنجیده، دیالوگ‌های گزیده، بازی‌های روان و به دور از تصنع و به ویژه بازی بسیار هنرمندانه و مینیاتوری «فاطمه معتمدآریا» که به قوت تمام به «گیلانه» جان داده است و بر فراز همه، سپاسی که باید به بانوی سینمای ایران، «رخشان بنی‌اعتماد» نثار شود.

من بر این باورم که «ننه گیلانه»، شخصیت‌پرداخته‌ است که خواهد ماند؛ جلوه‌ای گزارش‌گونه و برگرفته از واقعیت‌های این سرزمین.

قطعه‌ سبزی از یک بهشت، فقر، تبعات جنگی تحمیل‌شده. بمباران شهرها، زندگی‌هایی که گسسته و شادابی‌هایی که دزدیده شد. جانبازی شیمیایی و قطع نخاع، رنج آن کسی که می‌توانست به اعتبار غیرت، در صدر نشیند و اکنون با تنی شکسته و روحی خسته، پایان را انتظار می‌کشد، اما بیش از همه، این فیلم روایتی است از رنج‌های یک زن، یک مادر.

قصه مادرانی که می‌سوزند و در سوختن، به اطرافیان خود روشنایی می‌بخشند تا… آن زمان که به پایان رسند.

«گیلانه»، فیلمی است خوش‌ساخت و تأثیرگذار که همگان را می‌توان به دیدن آن توصیه کرد و پیرامون آن بسیار نوشت.

به راستی، چه خوب می‌شد، اگر هنرمندان توانای ما، در مسیر خلق آثار ارزشمندی که فرهنگ ایران را قوام، دوام و اعتلا می‌بخشند، دغدغه‌های کمتری داشتند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.