در شهر من، در شهر تو
در شهر من دختری زندگی میکند فقیر و شاید بیکس. فقیر بودنش را خیلی راحت میتوان از لباسهایش فهمید؛ از کهنگی و رنگ و رو رفته بودنشان و البته از کفشش. دختر خودش هم رنگ و خونی به چهره ندارد. خیلی راحت میشود فهمید تغذیه قابل قبولی نداشته. او اصلا آرایش هم نمیکند…
ay_ferangi@yahoo.com
آیدین فرنگی
پاییز و زمستان فصلهای مناسبی هستند برای نوشتن از رنج و بدبختی و فقر. هفته نخست مهرماه میتواند زمان خوبی باشد برای نوشتن از فاصلهها و شکافهای طبقاتی: دانشآموزی با لباسی شیک و کیفی نو و دانشآموزی دیگر با لباسی کهنه و دستهای کتاب زیر بغل… . امکان استفاده از تعبیر «غروبهای غمانگیز» در برابر تعبیر «غروبهای دلانگیز بهاری»، پاییز را به فرصتی بدل میکند برای نوشتن از غصه و حرمان ناشی از عشق و جدایی.
سوز و سرما و برفی که تا زانو میرسد نیز به زمستان قابلیتی میدهد تا بتوانیم رنج فقرا را در آن فصل بهتر تشریح کنیم: برف و یخبندان و لباس نامناسب و کفش پاره و بامی که از فشار برف شکم داده است. راستی برای نوشتن گزارشی درباره کارگران روزمزد عالیقاپوی اردبیل چه فصلی را بهتر از زمستان میتوان سراغ گرفت. دستها و پاهایی یخزده و پیتی از آتش که کارگرها دست خود را با زبانه شعلههایش گرم میکنند؛ سرمایی که برنده است و ابزاری که از شدت سوز به دست میچسبد و کارگران روزمزد منتظر کار… برف هم که دانه – دانه بریزد (توجه داشته باشید این برف رقصان و آرام روی زمین ننشسته است) فضای ایدهآلی پدید میآید برای تحریک حس همدردی خواننده…
عصر اولین روز سرد مهرماه بود (پس تا اینجای کار بخت با من یار است). رفتم به پارکی که در مرکز شهرمان جا خوش کرده. پارک هم که البته نه؛ باغ. باغ ملی سابق که برای ما همواره باغ ملی باقی خواهد ماند. باغی که در زمان پهلوی اول، نو اندیشان شهر پدیدش آوردند و چند سال پیش رییس جمهور فعلی نصفش را کوبید و در آن عمارت استانداری بنا کرد. برگهای زرد روی زمین بودند، صدای غارغار کلاغ میآمد و بوی مدرسه. نیمکتها را سیر کردم؛ نیمکتهایی که برای من یادآور عشقی چند ساله هستند و این عشق در ذهن من به بخشی از هویت باغ بدل شده. (توجه داشته باشید این پاراگراف شامل یک سری کدهای به ظاهر نامربوط است که من هم نمیدانم چرا باید نوشته شوند. ادامه این متن چیز دیگری است و گویا هیچ ربطی به باغ ملی و من و عشق چندسالهام ندارد).
در شهر من دختری زندگی میکند فقیر و شاید بیکس. فقیر بودنش را خیلی راحت میتوان از لباسهایش فهمید؛ از کهنگی و رنگ و رو رفته بودنشان و البته از کفشش. دختر خودش هم رنگ و خونی به چهره ندارد. خیلی راحت میشود فهمید تغذیه قابل قبولی نداشته. او اصلا آرایش هم نمیکند.
لبته توضیحهای من تا این قسمت میتواند شامل صدها دختر دیگر شهرم نیز باشد؛ اما دختری که وجودش عامل خلق این متن شده، یک ساعت تمام در کنار خیابان میایستد تا شاید کسی در ازای دادن مبلغی او را مدتی در اختیار داشته باشد. ولی یک ساعت تمام میگذرد و تنها توجه کسانی به او جلب میشود که یا میشناسندش یا به دلیل رفت و برگشتشان در آن مسیر متوجه حضور وی شدهاند. چشمهای دختر روی چهرهاش درشت مینماید. از وسعت سفیدی چشمهایش میشود وحشت را حدس زد. وحشت از مردم، وحشت از مردانی که به انتظارشان کنار خیابان میایستد و وحشت از پلیس که وقتی اتومبیلش را از دور میبیند، آرام و لرزان میخزد بین جماعت در حال گذر پیادهرو. دختر جوان شهر من مظلوم است و بیپناه، اما توجه داشته باشید که این یادداشت به هیچ وجه قصد تشریح علل مظلومیت و بیپناهی او را ندارد.
عصر نخستین روز سرد مهرماه در باغ نشسته بودم و در نیمکتهایش نشانههایی از عشق چند ساله خودم را جستجو میکردم؛ نیمکتهایی که بخشی از اولین نامه عاشقانه عمرم را روی یکی از آنها نوشته بودم… . دختر مثل همیشه آمد توی باغ. چشمهایش مثل همیشه روی صورتش درشت نشان میداد. لاغر و بیخون. من دفعه اول او را در همین باغ دیدم. یک سال و نیم پیش و در همان روز شنیدم که معتادان و ولگردان در ازای دادن یکی – دو هزار تومان…
البته کسی از آشنایانم چیزی بیشتر از این نمیدانست… و چند روز بعد دیدمش با مردی ولگرد و معتاد که چشمهایش همه چیز را عریان میکرد. و بعد و بعد و بعد… . و من البته چیزی بیشتر از این نمیدانم. تنها چشمهای دهشتزده دختر است که در ذهنم خانه کرده و کابوس بیداریهایم شده. آن روز دختر با خودش حرف میزد؛ درست مثل همیشه، اما نه مثل همیشه؛ اینبار با صدای بلند با خودش حرف میزد. میرفت و میآمد و حرف میزد و میخندید. بلند و بلند. انگار که هذیان بگوید و چشمهایش… همان چشمهای وحشتزده که روی چهرهاش بزرگ مینمایند.
من ترس برم داشت: «شاید قاتی کرده باشد… ». توجه داشته باشید که این متن قصد خیالپردازی کردن در مورد کسی را ندارد و چیزی ندیده است جز دختری جوان (هیجده یا بیست ساله)، ضعیف، با چشمهای دهشتزده، با لباسی کهنه و چادری پوسیده که مردانی ولگرد، معتاد و خشن را میزبان میشود. این متن قصد قصهپردازی درباره وقایعی را ندارد که سبب شدهاند دختر تنی رنجور، چشمهایی وحشتزده و اعصابی داغون داشته باشد.
دختر در ابتدای پارک روی نیمکتی مینشیند… میبینمش… همه جا را سیر میکند… میبینمش… غروب میشود، بلند میشوم تا به خانه بروم… او نشسته است با چشمهایی وحشت زده و منتظر… به میدان نگاهش میرسم… چشمهایم را از نگاهش میدزدم… بدنم قفل میشود… شانههایم میافتد… کاری از دستم برنمیآید… از میدان نگاهش خلاص میشوم… کاری از دستم برایش برنمیآید…
دختر در پارک مانده و من در مسیر خانه از خیابانی میگذرم که اجزایش برایم یادآور عشقی چند ساله است. تصاویر آن عشق چند ساله در ذهنم مرور میشود: «میگذرد، آهسته، گردن افراشته، تیزبین و متفکر. هر روز میگذرد از همه جاهایی که دیده بودمش. راه که میرود، باد میزند زیر چادرش و چادر تاب بر میدارد. میبینمش. لبخند و سلام. هر روز در همه جاهایی که دیده بودمش. نشسته است روی نیمکت. دارد میخواند. از پشت نگاهش میکنم. میروم. بر میگردم. خجالت میکشم. بلند شو رییس. بلند شو. غروب میشود و رییس آرام بساطش را جمع میکند تا آهسته و گردن افراشته و تیزبین و متفکر بگذرد از مسیر هر روز. بهار هشتاد است همچنان. چهار سال گذشته است و بیش از یک سال از آخرین سلام. باز میگذرد هر روز با تابی در پای چادرش از همه آن جاهایی که گذشته بود. شهر از او خالی است، ولی نیمکتها نشانی از او بر خود دارند، نیمکتها و پیادهروها و خیابانها و روح شهر نیز. من همیشه به انتظارم…»
توجه داشته باشید که من میتوانستم این متن را در فضایی زمستانی هم بنویسم. پس در آن صورت یا برای نوشتن متن باید انتظار زمستان را میکشیدم یا میتوانستم مشاهدات زمستان سال قبل را وارد متن کنم: نیم ساعتی میشود که اذان را گفتهاند و سوز اول شب مثل سوزن فرومیرود، مثل کارد میبرد. ده سانتی برف روی زمین نشسته و یخ و برف انگشتان پا را درد میآورد. دختر با لباسی که گرم نیست، با شکمی که گرسنه است و با کفشهای کهنه، چشمهای وحشتزدهاش را همچنان به انتظار مردی میچرخاند … مردی که معلوم نیست چه کسی باشد… . من که برای او نمیتوانم کاری بکنم، شاید در آنصورت متنم کمی بیشتر حس همدردی خوانند احتمالی را برمی انگیخت… شاید…
