جنبش زنان،از واقعیت جامعه تا فانتزی خیال ،محمد معماری

اینکه زنان بتوانند در استادیوم ورزشی ناظر بازی مردان ملی پوش خود باشند آنقدر طبیعی و معقول است که ستاندن این حق از آنان در حکم یک شوخی مضحک جلوه می کند.اما واقعیت این است که جامعه امروز ایران چنان سرشار از این تراژدی های دردناک است که این ظلم علنی یک سوتفاهم ملایم به نظر می رسد.بنابراین برای همسو شدن در جهت تاثیر گذاری بر روند حرکتی جامعه اولویت بندی نیازها یک الزام اجباری خواهد بود…

mohammadmemari@gmail.com

شما همگان غریدن برای ((آزادی)) را از همه بیش دوست می دارید اما من بی ایمان شده ام به ((رویدادهای بزرگی)) که پیرامونشان غرش و دود فراوان باشد.

( فردریش نیچه)

کسانی که صفحات حوادث روزنامه ها را پی گیری می کنند حتما به خاطر دارند که یکی از حوادث روتین سالهای گذشته که هر چند یکبار در صدر اخبار و تحلیل های این صفحات قرار می گیرد وقایع مربوط به ربوده شدن زنان و دخترانی است که از سوی فرد یا افرادی که در قالب گروه های ویژه ای سازماندهی شده اند صورت می گیرد. در اغلب موارد جرایم این پرونده ها بر مرکزیت سرقت و آزار جنسی زنان و دختران متمرکز بوده اند. اگر چه اخبار این حوادث بسیار به ندرت از سوی نهادهای رسمی و رطلاع رسانی عمومی بویژه صدا و سیما مورد توجه قرار می گیرد و معمولا از سوی مراجع حاکمیت سعی در کتمان وجود چنین پدیده هایی می شود اما آنچه که واقعیت جامعه امروز ایران بخصوص در کلان شهرها نشان می دهد کستردگی کمیت چنین حوادثی است که لاجرم کتمان و لاپوشانی این رویدادها را ناممکن می سازد.اگر چه شاید یک دهه پیش چنین پدیده هایی بسیار کمیاب و استثنایی قلمداد می شد اما روند نامطلوب هنجار شکنی جامعه در چند سال گذشته چنان وقوع چنین جرایمی را گسترده کرده است که اکنون بدون هیچ اغراقی می توان این اخلاق سنیزی را به عنوان یک واقعیت عینی و ملموس جامعه که شهرنشینان رات کاملا تهدید می کند مورد توجه قرار داد.اینکه چرا چنین اتفاقی افتاده است و چگونه جامعه ایران در این مدت کوتاه با چنین شتاب فزاینده ای این مسیر قهقرایی را پیموده است پرسشی است که می بایست از سوی تحلیلگران و جامعه شناسان پاسخ داده شود.مساله ای که البته در این سالهای اخیر همواره مورد غفلت قرار گرفته است و در مواردی نیز که از سوی رسانه های مکتوب پیگیری شده است اغلب حالتی کلیشه ای و غیر کارشناسی داشته است.در هر حال عدم تحلیل و نپرداختن به دلایل و عوامل بروز چنین پدیده هایی هرگز صورت مساله را زایل نمی سازد و افراد و مقام های مربوط را نسبت به وجود چنین آسیب هایی که اکنون می توان با جرات واژه ((بحران)) را در مورد آنها به کار برد را همچنان در جایگاه پاسخگویی قرار می دهد.

اما آنچه که در این نوشتار مورد نظر است پرداختن به وجهی دیگر از صورت مساله است که همواره از نظرها پنهان بوده است.مساله ای که در ظاهر حاشیه ای به نظر می رسد اما با دقیق تر شدن در جوانب قضیه مشاهده خواهد شد که از محوری ترین عامل بروز و گسترش چنین جرایمی بوده است.آنچه که در اکثر جرایم مربوط به ربوده شدن زنان و ذختران به عنوان یک فصل مشترک دیده می شود تجاوز جنسی است که از سوی متهمین چنین پرونده هایی نسبت به این زنان اعمال شده است.

اتهامی که همواتره نیز در کانون و تیررس افکار عمومی قرار می گیرد و بیشترین توجه و حساسیت را از سوی جامعه متوجه خود می کند. اما ویژگی مشترک دیگری که که کاملا در ارتباط با این بخش از مساله به عنوان وجه اشتراک این نوع از جراین دیده می شود تعدد قربانیان چنین پرونده هایی است.یعنی متهمین و مرتکبین چنین اعمالی پس از ارتکاب دهها مورد جرم مشابه و پس از طی ماهها احتمالا دستگیر می شوند.واقعیتی که باعث می گردد بدون ترس و استرس نسبت به اعمال مجرمانه خود اقدام کنند.

حال سوال این است که چرا چنین اتفاقی روی می دهد.باطبع بخشی از این قضیه ازر این قضیه مربوط به عملکرد نیروهای امنیتی و نظامی است که با اهمال در انجام وظایف خود محیطی امن را برای این جنایت کاران فراهم می آورند.مساله ای که در این چند سال گذشته در ماجرای قتل کودکان پاکدشت به اوج خود رسید و نمایشی ضعیف از عملکرد نیروی انتظامی را به ثبت رساند.

اما ابن تنها بخشی از از واقعیت قضیه است.بخش بسیار مهمی از این مساله در جای دیگری نهفته است.آنچه که ازر محتوای این نوع پرونده ها بر می آید اعتراف به جرم هایی است که بعد از دستگیری متهمان این جرایم سورت می گیرد.یعنی قبل از دستگیری این مجرمین معمولا شکایتی از سوی دختران، زنان و یا خانواده های آنان صورت نمی گیذد.عاملی که باعث می گردد شناسایی و دستگیری عاملان این جنایت ها بسیار دیر تر آنچه که باید انجام شود.پاشنه آشیل اصلی این وقایع دقیقا در همین موضع نهفته است. چرا زنان و دخترانی که از سوی این مردان مورد آزار و تجاوز جنسی قرار می گیرند و در بسیاری موارد نیز تا حد مرگ مورد شکنجه جسمی و روحی قرار می گیرند هیچ شکایتی به مراجع قانونی نمی کنند.جواب این پرسش همان نکته ای است که به عنوان یک علت مرکزی در وقوع این جرایم از اذهان دور مانده است.

زنان و دخترانی که دچار چنین حوادثی می شوند یا وجود ماجرا را از خانواده خود پنهان می کنند و یا حتی در صورت اطلاع به خانواده نیز از سوی آنها پیگیری برای طرح شکایت از مجرمین را نمی بینند.اما حتی عجیب تر از این موضوع برخوردی است که بعد از دستگیری این افراد از سوی قربانیان صورت می گیرد.آنچه که از حواشی این جرایم بر می آید حتی بعد از شناسایی و دستگیری نیز شکایتی از سوی زنان و دخترانی که مورد تجاوز این افراد قرار گرفته اند صورت نمی گیرد و تنها اعترافات خود مجرمین است که مورد استناد قرار می گیرد.بنابراین دیده می شود که این بخش از موضوع علی القاعده غیر منطقی و توجیه ناپذیر است.اما اگر از منطق ذهنی به عرف واقعیت جامعه برگردیم متوجه می شویم که چنین رویکردی از سوی قربانیان این حوادث کاملا طبیعی است.اصلی ترین دلیلی که قربانیان این جنایتها برای عدم طرح شکایت عنوان می کنند ترس از آبروست.سوالی که بطور ناخودآگاه در این بین مطرح می شود این است است که آن دختران یا زنانی که مورد تجاوز مرد یا مردانی که به دلایل بیماری یا هر دلیل دیگر هویت انسانی خود را فراموش کرده اند و اعمالی چنین غیر انسانی را مرتکب شده اند قرار می گیرند کدام گناه- جرم را مرتکب شده اند که برای کتمان آن حاضر شده اند از حق دادخواهی خود بگذرند.

آن دختری که برای رفتن به خانه یا سر کار یا هر مقصد دیگر سوار ماشینی می شود اما به زور چماق، چاقو و یا اسلحه سر از ناکجا آبادی در می آورد که ناخشودنی ترین تابوی زنانه اش مورد حمله قرار می گیرد کدام عمل مجرمانه را مرتکب شده است که حاضر نمی شود از حق طبیعی و مسلم انسانی و حوقی خود دفاع کند؟برا یافتن پاسخ این پرسشها باید به متن جامعه مراجعه کرد و در ساختار ارزشی آن به جستجو پرداخت.برای این منظور و برای تبیین دقیق صورت مساله لازم است که چند دهه به عقب برگردیم.

در اوایل دهه پنجاه فیلمی ساخته می شود که کاراکتر اول آن تبدیل به قهرمان نسل زمانه اش می شود.قیصر. آنچه که از آن روزها شنیده ایم و یا دیده اید احوال مردمی است که پس از روی پرده آمدن مانیفست مردانگی کیمیایی خود را به هیبت قهرمان مردانه شان در می آورند: کفش قیصری،موی قیصری، حرف زدن قیصری ، راه رفتن قیصری و در نهایت تفکر قیصری.

قیصر کیست؟قهرمانی که بر می گردد تا انتقام خواهر خود کشی کرده اش را بگیرد.خواهر قیصر خودکشی کرده است چون در اثر تجاوز برادر دوستش باردار شده است و چون آن پسر متجاوز حاضر به ازدواج با او نشده است بنابراین برای حفظ ((آبرو)) خودکشی کرده است. قیصر در جامعه ای که قوای نظم گسترش ظاهرا محلی از اعراب ندارد خود در مقام انتقام بر می آید تا نماد غیرت و مردانگی حداقل یک نسل از این سرزمین لقب گیرد.در آن موقعیت زمانی عموم جامعه و حتی بسیاری از روشنفکران نیز با این قهرمان همذات پنداری می کنند تا سمبل مردانگی را پاس داشته باشند.اما نه آن زمان و نه هیچ زمان دیگر کسی نمی پرسد که چرا آن دختر باید خودکشی می کرد؟پرسشی که شاید اگر چهل سال پیش مطرح می شد اکنون ترس از آبرو منطقی نمی شد که وجدان باختگان متجاوز جامعه را حری تر سازد تا حقوق ابتدایی زنان و دختران را پایمال سازند.

خواهر قیصر باید خود کشی می کرد چون به قول دایی اش در غیر اینصورت جواب قیصر را نمی توانست بدهد.به همین دلیل هم بود که در خواست افکار عمومی هیچ حق یا ترحمی نسبت به او قائل نشد.

قیصر به نماد غیرت و مردانگی تبدیل شد اما اصلا کسی توجه نکرد که گناه یا خطای آن دختری که مجبور به خودکشی شد چه بود که نمی توانست جواب برادرانش را بدهد.چرا کسی نپرسید دختری که مورد تجاوز قرار می گیرد مگر صاحب اختیار یا امکان دیگری است که بتواند با متجاوز مقابله کند.گناه یا جرم وقتی معنی دارد که حق اختیار و انتخاب در کار باشد. تجاوز پدیده ای است که ذاتا این حق را از فردی که مورد تجاوز قرار می گیرد می ستاند پس اتهام به کسی که هیچ نوع امکان و اختیاری ندارد یک ((بلاهت ناشیانه)) است. بلاهتی که از قیصر قهرمانی می سازد که حتی اگر خواهرش خود کشی نمی کرد برای اثبات مردانگی اش همان عاقبت را برایش رقم می زد که در اندیشه فیلمساز ((جوانمردی)) خوانده می شد.

چند سال پس از ساخته شدن قیصر انقلاب ایران اتفاق می افتد.انقلابی که ظاهرا بسیاری از جمودهای فکری را از بین می برد.اما حتی با این فرض نیز مردانگی از نوع قیصری اش دقیقا از قبل از انقلاب به اکنون پرتاب می شود تا همچنان غیرت ملازم حماقت و بلاهت تعبیر گردد.

زنان و دخترانی که در دهه هشتاد بدون هیچ اختیار و انتخابی مورد تجاوز قرار می گیرند در بهترین شرایط تنها این فرصت را می یابند که نفس بکشند.

تنفسی که در فضایی وهم آلود و مشمئز کننده صورت می گیرد احتمالا فرجام خواهر قیصر را نیز گزینه ای ایده آل تصویر می سازد.جامعه ایران در این سالها تحولات بسیاری را تجربه کرده است.بسیاری از ارزشها در آن واژگون شده اند و بسیاری از هنجارهای آن باز تعریف گردیده اند.اما با این وجود هنوز هم جمود و بلاهت در زیر بنای بسیاری از ساختارها خودنمایی می کند.نمونه ای که ذکر شد یکی از این بیشمار پدیده های غیر عقلانی مستتر در بطن جامعه ایرانی است. پدران ، شوهران و برادرانی که اسیر در باورهای متصلب و خشک به ارث برده از کهن الگوهای جامعه مرد سالار ایرانی در پایبندی به اصولی که به مردانگی و غیرت تعبیر می کنند اما چندان نشانه ای از انسانت و مروت و عقلانیت را به دست نمی دهند واکنش هایی نشان می دهند که در باور اخلاقی و انسانی هیچ جایگاهی ندارند و در این میان دختران و زنان قربانیانی لقبمی گیرند که نه تنها توان احقاق حق مسلم انسانی شان را نمی یابند بلکه تاوان جنایت هایی را می دهند که مردانی؟ دیگر مرتکب شده اند.زنانی که مورد تجاوز قرار می گیرند نه تنها قربانی متجاوزین مشخص خود هستند بلکه هتک حرمتی که باورها و ارزش های جامعه از آنان به عمل می آورد در طی سالهای بعدی نیز همواره ادامه می یابد در حالی که این قربانیان مظلوم هیچ دلیلی برای پرداخت این همه هزینه و تحمل این همه فشار نمی یابند.

چه باید کرد؟این سوال ((لعنتی)) روس ها پرسش کلیشه ای سالهای عمرمان شده است.اگر در مورد حوزه های دیگر نمی توان با یقین پاسخ داد در این مورد حداقل با قاطعیت می توان پاسخ را جستجو کرد.تا زمانی که خود زنان نخواهند تغییری در باورهای مردسالارانه جامعه پدید نخواهد آمد.به بیان ساده تر تا هنگامی که زنان و دختران به این باور نرسند که تجاوز و اعمال خشونت نسبت به آنان هیچ جرم یا گناهی را متوجه شان نمی سازد هرگز شوهر، پدر یا برادرانشان نخواهند پذیرفت که دختر یا همسرشان مبرا از خطا هستند.در این جامعه اگر قرار است اتفاقی بیفتند و تحولی روی دهد لاجرم از سوی زنان خواهد بود.

در این گزاره شک نکنید.اما در این میان ساختار جامعه امتیازات چندانی به زنان نداده است.نهادهای رسمی و تریبون های پر نفوذ حکومتی همراه حق طلبی زنان نیستند.صدا و سیما به عنوان قدرتمند ترین ابزار فرهنگ ساز جامعه حتی صورت مساله را نیز به رسمیت نمی شناسد.در این بین زنان روشنفکر و آوانگارد جامعه بیشترین نقش را بر عهده دارند.اینان هستند که می توانند جامعه را برای تغییر در هنجارها و ارزش هایش آماده سازند.

اگر چه موانع بسیاری بر سر این اراده وجود دارد اما تغییراتی که که در سطح فکر و عقاید عمومی جامعه با توجه به افزایش سطح سواد و آگاهی در حال وقوع است افق های این مسیر را روشن تر می سازد.در این بین اما یک نکته بسیار حائز اهمیت است.برای تغییر در بینش و رویکرد فرهنگی جامعه نیاز به توان و تخصص زنان آوانگارد و تحول خواه است.نسبتی که این زنان در جامعه با توجه به کمیت حضور آنان در قیاس با کل جامعه برقرار می کنند بسیار پایین است.بنابراین توان و کنش مندی که این جریان می تواند بیافریند لاجرم محدود و موضعی است.تقسیم این توان در بخش های مختلف توان محدود آنر ا نیز از بین می برد. بی تردید در این بین اولویت بندی می تواند اثر گذاری جریان جنبش زنان را بارورتر سازد.

اینکه زنان بتوانند در استادیوم ورزشی ناظر بازی مردان ملی پوش خود باشند آنقدر طبیعی و معقول است که ستاندن این حق از آنان در حکم یک شوخی مضحک جلوه می کند.اما واقعیت این است که جامعه امروز ایران چنان سرشار از این تراژدی های دردناک است که این ظلم علنی یک سوتفاهم ملایم به نظر می رسد.بنابراین برای همسو شدن در جهت تاثیر گذاری بر روند حرکتی جامعه اولویت بندی نیازها یک الزام اجباری خواهد بود.

با این اوصاف و در جامعه ای که بدیهی ترین حقوق انسانی زنان نادیده گرفته می شود آیا صرف زمان و انرژی بسیار برای بودن در محیطی که پرده دری عریانش شرم حضور را برای مردان باورمند به چهارچوب های اخلاقی نیز رقت بار ساخته است سوزاندن فرصت ها و تلف کردن موقعیت ها نخواهد بود؟

چه بخواهیم و چه نخواهیم چه خاطرمان بپسندد و چه خوشمان نیاید دردهای زنان جامعه امروز ایران چنان عمیق و دردناک هستند که خواست حضور در استادیوم ((آزادی)) در بینشان تنها یک نیاز فانتزی به حساب آید.

فرعیات بخش مهمی از زندگی هستند اما این فرعیات مهم بی ارزش خواهند شد زمانی که بخواهند جای اصول را به چنگ آورند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.