فردیت زنان،مقهور قدرت دولت ،محمد معماری

(( دولت نام سرد ترین همه هیولاهای سرد است و به سردی دروغ می گوید و این دروغ از دهانش بیرون می آید که : من دولت همان ملت ام.))۱

یکی از دغدغه های ذهنی همیشگی بشر که با حرکت در سیر تاریخی, نمودهای عینی نیز یافته است تلاش برای ایجاد و تشکیل نظام های ایده آل ذهنی اش که دربرگیرنده حداکثر امکانات و حداقل محدودیت ها برای حیات سعادت مندش باشد بوده است. از آنجا که انسان از همان آغاز حیات تجربه اجتماعی زیستن را اجتناب ناپذیر یافته است بنابراین در تلاش برای یافتن چهارچوبی مناسب که امنیت و حقوق انسانی اش تضمین شده باشد گام هایی اساسی و تکاملی برداشته است. اگر از اشکال سنتی حکومتی که در جوامع ماقبل تجربه پذیری مدرنیته ظهور کرده اند صرفنظر کنیم و بررسی خود را صرفا بر بازه زمانی – تاریخی دوران مدرن فارغ از مرزبندی های جغرافیایی ( که نسبت به درک تجربه مدرنیته تقدم و تاخر زمانی دارند) متمرکز کنیم اشکال مختلف حکومتی را در ((ویترین تاریخ)) مشاهده خواهیم کرد.

اگر بازه زمانی تجربه اروپا مابین دوره خروج از قرون وسطی تا دوره معاصر را به عنوان تاریخ تحقق نظام های مختلف حکوت بشری که در آن بسته ترین نوع حکومت ها در کنار آزادترین آنها تجربه شده است را در نظر بگیریم می توانیم روند حرکت حکومت ها را که به سبب بهره گیری از تجارب حکوت های پیشین فرایندی تکاملی را سپری کرده اند مورد بررسی قرار دهیم. البته شایان ذکر است که دو نکته در این میان لازم به یادآوری است. اول اینکه روند حرکتی حاکمیتها در یک جغرافیای خاص الزاما روند تکاملی که حداکثر منافع و آزادیهای مردم را تامین نماید نداشته است و این روند در مقاطع خاصی و بنا به دلایل ویژه منطقه ای – زمانی حرکتی عقب گرد را نیز تجربه کرده است نظیر تجربه مک کارتیسم در آمریکا یا حکومت ژنرال فرانکو در اسپانیا یا حکوت پتن در فرانسه(این روند بیشتر در زمان جنگ های جهانی اول و دوم بوجود آمده است.)

نکته دوم تفاوت در ماهیت حاکمیت ها بنا به ساختار جوامع مختلف است. مثلا تجربه حکومت های توتالیتر در قالب نازیسم آلمانی با توجه به ساختار جامعه آلمان متفاوت با تجربه لنین یا استالین در روسیه است یا از طرف دیگر برداشتی که از دولت لیبرال در آمریکا می شود متفاوت با آن قراعتی است که مثلا در فرانسه یا استرالیا از این ایدئولوژی سیاسی می گردد.اما حتی با لحاظ کردن این دو مورد باز می توان مشترکاتی در ماهیت حاکمیت هایی از یک نوع جستجو کرد و بر اساس آن, ویژگیهایی عام, مستقل از جامعه ای خاص برای ایدئولوژی های معین بیان کرد.

برای ورود به بحث اصلی توضیح یک نکته را نیز ضروری می دانم.نیت اصلی بررسی مثالی در حوزه اروپای معاصر بدین سبب در این نوشتار انتخاب شده است که بتوان اطلاق مفاهیم مدرن در قلمرو دانش سیاسی را موجه تر سازد. بدین معنی که وقتی مثلا از واژه دولت استفاده می گردد این واژه چه به لحاظ استعمال در ادبیات سیاسی و چه به لحاظ اطلاق موردی در حوزه عینیت یافته سیاست در دوره معاصر, در تجربه اروپا ملموس تر به نظر می رسد چرا که اروپا هم به لحاظ نظریه پردازی فلاسفه و علمای سیاسی اش در حوزه نظری در دنیای معاصر پیشگام است و هم از منظر تجربه حکومت های مختلف چه در قالب نظام های توتالیتر و چه در ساختار نظام های دمکراتیک تجربه ای فراخ را پشت سر گذارده است. بنابراین با لحاظ این پیش فرضها اکنون می توان به بحث اصلی که بررسی ویژگیهای دولت در نظام های دمکراتیک و توتالیتر و نحوه تعامل این ساختارها با حوزه فردی زندگی افراد و در نهایت به دست دادن رویکردی مناسب در تحلیل وضعیت ساختار سیاسی کنونی ایران از منظری ویژه است وارد می شویم.

دولت به لحاظ کاربرد در ادبیات سیاسی جهان یک واژه و مفهوم مدرن در حوزه نظری است. اگر چه شاید بتوان عنوان کرد که افلاطون و ارسطو نیز در مورد این واژه در یونان باستان نظریه پردازی کرده اند و حتی افلاطون را به عنوان یکی از پیشقراولان ساختارمندی ایدئولوژی اریستوکراسی و حتی فاشیسم مطرح کرده انداما با توجه به پیچیدگی جوامع مدرن و نیاز به تدقیق تعاریف و جدا کردن مرزهای تعاریف در حوزه علوم انسانی دولت را لاجرم باید مفهومی مدرن در نظر بگیریم تا از این طریق بتوانیم مابین این واژه با هم ردیف هایش نظیر حاکمیت و حکومت و… تفکیک قائل شده باشیم .برای روشن تر شدن بحث بناچار باید تعریفی از این واژه ارائه نماییم.اگر چه عدم قطعیت در حوزه علوم انسانی و تعدد نظریه پردازی ها در این وادی امکان قطعیت و ارائه تعاریف صلب و مطلق را سلب کرده است اما با در نظر گرفتن مجموع نظریات می توان تعریفی تا حد ممکن جامع را بدین مضمون در نظر گرفت: (( دولت عالی ترین مظهر رابطه قدرت و حاکمیتی است که در همه جوامع وجود داشته است و مهمترین وجه حاکمیت دولت رفع و اجرای قوانین در جامعه است))۲

اگر در این تعریف دقیق تر تامل کنیم در خواهیم یافت که علاوه بر وجوه کارکردی دولت علل بوجود آمدن آن نیز در چنین تعریفی مستتر است.

از آنجا که انسان ذاتا موجودی اجتماعی است بنابراین برای زیستن در یک اجتماع انسانی نیازمند تنظیم روابط است و از آنجایی که به تعبیر افلاطون ((انسان گرگ انسان است))۳ بنابرا ین برای مهار چنین موجودی نیازمند ساختاری برای اعمال قدرت و نظارت بر تنظیم روابط انسانی احساس شده است و دولت در حقیقت چنین ساختاری را شامل می شود. بنابراین دولت را می توانیم ثمره و نتیجه همان چیزی بدانیم که فروید به عنوان یکی از دو هدف بزرگ تمدن در قالب تنظیم روابط انسانها از آن یاد کرده است.۴ یعنی دولت یک محصول اجتناب ناپذیر تمدن بشری است. اما با توجه به اینکه هر دست آورد فکری و عملی انسانی در کنار برخورداری از محاسن و کارکردهای مثبت همواره از وجوه منفی آن نیز رنج برده است از دولت نیز در کنار بهره مندی از مزایایش آفت های بسیار نیز دیده شده است. همین چهره دوپهلوی دولت است که باعث گردیده فلاسفه و نظریه پردازان برجسته عالم نگرشی دوگانه و گاها متعارض به این مفهوم داشته باشند. در این میان هر چند شاید دسته بندی فلاسفه و نظریه پردازان عالم سیاست با توجه به شالوده فکریشان بر مبنای رویکرد مثبت یا منفی به وجوه نهاد دولت بصورت دقیق چندان امکان پذیر نباشد اما در یک نگاه کلی می توان فلاسفه را در دو طیف مختلف نسبت به موضع گیری در قبل مفهوم دولت طبقه بندی کرد.

یک دسته, علما و فلاسفه ای که برای دولت کارکردی حداکثری قائلند و بنا به تعبیر افلاطون (که انسان را گرگ انسان می داند) برای مهار خصلت سرکشی این انسان گرگ منش اعمال حداکثر قدرت از سوی نهاد دولت را برای سامان دادن اجتماع انسانی جایز می شمارند. در چنین نگرشی دولت مقامی قدسی و الوهی پیدا می کند که مشروعیت اعمال هر نوع قدرتی را دارا است. اندیشه هگل و حتی هابز را شاید بتوان یکی از پیش آهنگ های چنین بینش سیاسی به شمار آورد. نتیجه عملی چنین نگرشی نیز غالبا در دولت های توتالیتر نمود یافته است.

دولت های محافظه کار, فاشیست و تمام انواع دولت های تمامیت خواه در طول تاریخ با هر نوع شیوه حکومتی و ابزار اعمال قدرت, حاصل این نگرش بوده اند.از ساختار و ماهیت چنین حکومت هایی به راحتی می توان دریافت که حوزه فردی زندگی افراد در چنین نظام هایی تا چه اندازه شکننده و آسیب دیده است. اصولا یکی از ویژگیهای اصلی دولت های محافظه کار و توتالیتر استیلای حداکثری ذهنیت نفی حیطه فردی زندگی افراد است به گونه ای که آزادیها و منافع فردی افراد در مقایسه با خواستهای قدرت در نهاد دولت که به شکلی کاملا فراگیر اعمال می شود عمیقا مورد هجوم قرار می گیرند. چنین ویژگی منفی و ضد آزادی مدارانه ای است که دسته دوم فلاسفه را در مقابل مدافعان نهاد دولت (در بعد حداکثری آن) قرار می دهد.

در این دسته, هم فلاسفه ای قرار دارند که دولت را ریشه مصائب و کج اندیشیها می دانند و نفی و اضمحلال آن را خواستارند و هم فلاسفه ای که وجود دولت را اجتناب ناپذیر دانسته ولی حدود اعمال قدرت آن را محدود می خواهند. در دسته نخستین بیشتر فلاسفه پسامدرن و پساساختار گرا قرار دارند. آنچه که از قول نیچه این ((غول ویرانگر همیشگی))۵ فلاسفه در اول این نوشتار نقل شد دقیقا موید چنین دیدگاهی از سوی فلاسفه پست مدرن است. جالب است که نیچه خود ((خواست قدرت)) را محرک اصلی طبیعت می داند ولی با این وجود در مقابل دولت که به تعبیر ماکس وبر کارکرد اصلی آن (( اعمال قدرت مشروع))۶ و ((کاربرد خشونت برای مجازات شهروندان))۷ است به مقابله بر می خیزد و یا میشل فوکو یکی از منتقدان پساساختارگرای دولت مدرن اعتراف به ((از بین رفتن هر چه بیشتر آزادی زیر نام آزادی))۸ می کند.

در یک برداشت کلی می توان چنین بیان کرد که اندیشمندان پسامدرن همانند آنارشیست ها که دولت را ((انگل و زاییده)) می بینند نسبت به کل جریان مدرنیته بدبین هستند چرا که (( به گمان متفکران پست مدرن , فرد باوری مدرن و ادعاهای فراگیر و جهانگستر آن ایدئولوژی مناسب برای نظام های توتالیتر است.))۹

در کنار این دو گروه گروه سومی نیز وجود دارد که با وجود نقد به ساختار دولت آن را اجتناب ناپذیر می دانند . اینان بر خلاف فلاسفه پسامدرن که ضمن ویرانی ساختار دولت مدرن هیچ آلترناتیوی برای آن پیشنهاد نمی کنند سعی در اصلاح نهاد دولت و جلوگیری از گرایش آن به دیکتاتوری دارند. این گروه که بیشتر شامل لیبرال ها و طرفداران دولت های رفاه و دمکراتیک هستند دولت را با محدود کردن ابزار اعمال قدرت که فردیت افراد نیز در آن تا بالاترین حد ممکن رعایت شده باشد به عنوان ایده آل ترین شکل حاکمیت در نظر می گیرند. ((دولت حداقلی)) شاید بهترین تعبیری باشد که برای دولتهای لیبرال دمکرات می توان در نظر گرفت. در این حوزه نیز می توان فلاسفه و نظریه پردازان لیبرال نظیر جان لاک, جان راولز و توماس جفرسون را مثال زد.

آنچه که تا اینجای بحث با رویکرد فلسفی به موضوع دولت های مدرن پرداخته شد در واقع به دنبال شفاف سازی صورت مساله و آفریدن فضای مناسب برای رسیدن به پاسخ و یا احیانا پاسخ های سوالات و ابهامات پیرامون دولت بود.

(( درک تاریخ, وظیفه ای حقیقی تر از این برای فلسفه وجود ندارد.))۱۰ آنچه که تا اینجا مورد بحث قرار گرفت در حقیقت باز کردن فضای طرح مساله برای رسیدن به آن خواستی بود که لیوتار برای فلسفه وظیفه می داند. با در نظر گرفتن تمام پیش فرضها و اصول فلسفی در حوزه دولت مدرن آنچه که تاریخ نشان می دهد افول و سقوط تمامی دولت های تمامیت خواه و توتالیتری بوده است که در آن حقوق فردی و حوزه خصوصی زندگی افراد جامعه نادیده گرفته شده است.اگر چه می توان در مباحث فلسفی بر اساس رویکردهای ذهنی و نظری به طرح مباحث پرداخت اما حوزه عمل در طی روند تاریخ واقعیات را به گونه ای رقم زده است که الزاما منطبق بر خواست فلسفی اندیشمندان نبوده است. تاریخ آنچه را که تا امروز عیان کرده است فروپاشی نظام های دیکتاتور به نفع نظام های مردم سالار بوده است هر چند که این دیالکتیک مدام در حال تغییر بوده باشد.

آنچه که تا اینجا در این مقدمه ارائه شد در حقیقت پیش درآمدی بود بر بحث فراگیر و پیچیده دولت در ایران اکنون که در ادامه با توجه به کلیدهای ره گشایی که تا کنون ارائه گردیده است از منظری مشخص و محدود به تحلیل ساختار دولت کنونی پرداخته خواهد شد.

هشت سال حاکمیت دولت( لازم به ذکر است که در اینجا دولت به مفهومی که قبلا در این نوشتار بکار رفته است مد نظر نمی باشد و منظور صرفا قوه مجریه است) محمد خاتمی که ( بعد ها به دولت اصلاحات موسوم شد)شکل گیری اش را مدیون توجه به شعارهای مغفول مانده ای بود که در دوران پس از انقلاب در قالب تکیه بر جامعه مدنی و طرفداری از اعطای آزادیهای سیاسی و حفظ حریم فردیت افراد مطرح می شد. شعارهایی که توانسته بود برخی از اصول طبیعی ولی فراموش شده نظام های دمکراتیک و باورمند به اصالت فرد را حداقل در مقام شعار و نظر در جامعه غالب سازد.اگر چه در دوران هشت ساله حیات دولت محمد خاتمی ((قدرت)) در خارج از اختیار دولت قرار داشت و اعمال قدرت بیشتر از سوی نهادهای انتصابی صورت می گرفت تا از سوی مراجع منتخب آرای مردم ولی باز با این وجود نیز حیات دولت اصلاحات توانسته بود کمی از بار تکلیف را که در نظام های توتالیتر بسیار فربه تر از حق مردم تفسیر می شود از دوش مردم بر زمین گذارد. بنابراین به جرات می توان ادعا کرد که در کنار تمام ضعف ها و اشتباهات جبران ناپذیر و مایوس کننده دولت اصلاحات یکی از دست آوردهای ملموس و ارزشمند این دوران توجه به حقوق فرد در قالب شهروند بود که در شکل احترام به حوزه خصوصی زندگی افراد در قالب کوتاه کردن دست دولت از اعمال قدرت در این حوزه نمود یافت.در این دوره آزادی بیان, آزادی اندیشه و آزادی انتخاب شیوه زیستن در حوزه شخصی از حیطه دخالت دولت مصون ماند و فردیت توانست تجربه ملایم زیستن را تجربه کند.

اما همچنانکه در طول تاریخ حیات مدرن انسان بارها مشاهده شده است که حتی در جوامعی که به لحاظ زیر ساخت های جامعه مدنی و فرهنگ فرد محوری بسیار تثبیت شده تر از ایران هستند در مسیر حرکت جامعه به ناگاه دولت هایی دیکتاتور و تمامیت خواه ظهور کرده اند( نظیر ظهور نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا در نیمه قرن بیستم) ایران اواسط دهه هشتاد نیز دقیقا چنین تجربه ای را پذیرا شد. اگر ظهور فاشیسم در آلمان یا ایتالیا را معلول خلاهای فاصله طبقاتی نظام های سرمایه داری نوین غربی می دانند ظهور دولت آقای احمدی نژاد را باید در عللی جستجو کرد که ریشه اش در عامل محرک تاریخ در ایدئولوژی مارکس نهفته است. در ایرانی که آرا طبقه محروم از عدالت اقتصادی به لحاظ اکثریت توان له کردن حق طبقه متوسط شهری و روشنفکر را داراست محمود احمدی نژاد با تاکید بر شعارهای دلچسب توده محروم جامعه توانست آلترناتیو دولت اصلاحات را به شکلی مشخص کند که در تاریخ سیاسی ایران به لحاظ حرکت به سمت دمکراتیزاسیون عقب گردد محسوب گردد.

دولت آقای احمدی نژاد که برای اولین بار در تاریخ بعد از انقلاب با هم ایدئولوژی شدن با دیگر ارکان انتصابی حاکمیت, اعمال قدرت را از یک کانال واحد محقق کرد بنا به زیربنای ایدئولوژیک خود در حوزه اختیارات اعمال قدرت از سوی دولت دقیقا در جبهه مقابل دولت اصلاحات و شخص محمد خاتمی قرار گرفت. اگر محمد خاتمی با احیا قانون شوراها سعی در افزایش پارامترهای جمهوریت نظام دینی ایران داشت احمدی نژاد واژه (( دولت اسلامی)) را جایگزین ((جمهوری اسلامی)) ساخته است تا از همان آغاز نوع ایدئولوژی خود را در برخورد با حق حاکمیت مردم نشان دهد. بنا به آنچه که انتظار می رفت با تشکیل دولت جدید آزادیهای فردی و حقوق شهروندی ملت که در دوران ریاست جمهوری خاتمی فرصت تنفس یافته بود به شکلی کاملا ملموس در حال تحدید شدن است. رویکردی که در ظاهر به خاطر توجه به معیشت مردم که عامل روی کار آمدن دولت جدید نیز لقب گرفته است وجهی مشروع یافته است. چنین رویکردی با توجه به ماهیت دولت جدید اصلا امری تعجب برانگیز نیست چرا که حتی در مشابه های تاریخی نیز چنین روندی پیش گرفته شده است. اما نکته ای که در این میان به شکلی منحصر به فرد در تاریخ سیاست اعمال می شود تاکید بر تحدید حقوق شهروندی بخش ویژه ای از جامعه است.

در این مدت کوتاهی که از آغاز به کار دولت جدید می گذرد در کنار حیات مجلس هفتم حقوق فردی زنان به شکلی حیرت انگیز مورد هجمه قرار گرفته است. پدیده ای که در تاریخ جهان به ندرت می توان مانسته اش را یافت.( حتی در حکومت مرتجع و چندش آور طالبان نیز فردیت زنان در شکل عادلانه تری! با مردان زیر پا گذارده می شد). اگر در نمونه های عملی چنین رویکردی در این چند وقت اخیر تامل شود چنین بینشی خود را خواهد نمایاند. از برخورد با قانون پیوستن به کنوانسیون رفع تبعیض از حقوق زنان که در مجلس ششم به تصویب رسید و با جنجالهای فراوان و اعتراض های گسترده از سوی نهادهای حقیقی قدرت در نهایت در فیلتر شورای نگهبان از رده خارج شد می توان ردپای چنین رویکردی را مشاهده کرد. اما مجلس هفتم با طرح تعیین سقف مهریه دختران یکی از نادرترین قوانین جهان را در پارلمان ایران به شورا گذاشت. بی تردید در جهان کنونی بسیار غریب و حیرت انگیز است که در یک مجلس که راه یافتگان آن علی القاعده منتخب مستقیم مردم هستند چنین قانونی که بصورت مستقیم دخالت در حوزه خصوصی افراد را مجاز می شمارد مطرح شده است. در جهانی که حقوق بشر گفتمان غالب آن را تشکیل داده است چنین قانونی دقیقا خلاف این گفتمان عمل می کند چرا که حتی تصمیم گیری در حوزه خصوصی افراد را نقض می کند.

مصداق دیگر چنین بینشی را می توان در تغییر نام مرکز مشارکت امور زنان به عنوان سازمانی زیر مجموعه وزارت کشور در دولت جدید مورد توجه قرار داد. این مرکز که در دولت محمد خاتمی تشکیل شده بود در دولت جدید ضمن تغییر در پست ریاست آن نام آن نیز به مرکز مشارکت زنان و خانواده تغییر یافت. نکته ای که در این تغییر نام قابل توجه است اضاف شدن واژه خانواده به عبارت مشارکت زنان است. آنچه که از نیت این تغییر به ذهن می رسد تعریف شدن حقوق و هویت زنان تنها در کانون خانواده است. یعنی از چنین دیدگاهی زن جز همسر و مادر هویتی مستقل نمی تواند داشته باشد و فردیت او تنها زمانی باور پذیر است که در قالب خانواده نقش پذیرفته باشد. به عبارت دیگر زنان فاقد هویتی مستقل خارج از خانواده هستند و از این دیدگاه فردیت زنان چندان محلی از اعراب ندارد.

اما شاید بهت برانگیز ترین عمل حاکمیت یکدست ایران که اینبار از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد دولت محمود احمدی نژاد صورت گرفت ابلاغیه ای بود که از سوی وزیر این وزارتخانه برای اجرا در زیر مجموعه این وزارتخانه به پرسنل آن ابلاغ شد. برای روشن تر شدن بهتر مطلب به این دستور توجه کنیم ( به نقل از خبرگذاری ایلنا) : ((با توجه به نقش حساس زنان کشورمان در تعالی جامعه اسلامی و ضرورت حضور موثر بانوان در کانون گرم خانواده جهت ایفای وظیفه حساس تربیت فرزندان به حسب دستور وزیر محترم، مقتضی است از حضور همکاران خانم در کلیه واحدها بعد از ساعت ۱۸ خودداری فرمائید.))

متن ساده این حکم آنقدر همه فهم و سهل الوصول است که نیازی به توضیح افزون آن نیست. تنها به یک نکته در این حکم اشاره می کنم که در گفتمان کنونی جهانی بسیار قابل تامل است. دولت به عنوان حاکم عرصه عمومی مختار است در تشکیلات زیر مجموعه های خود بنا به صلاحدیدمجموعه اقداماتی انجام دهد نظیر تعیین ساعات کاری که در این مورد اخیر نیز دیده می شود. یعنی از این نظر چنین دستوری منطقی و قابل پذیرش است اما اینکه به چه دلیل چنین دستوری صادر می شود و یک جنسیت خاص را از یک حق اجتماعی محروم می کند جای تامل دارد. وزیر ارشاد در این مورد بنا به متن حکم چنین توضیح داده اند که بازگشت و حضور زنان در منزل به خاطر گرم شدن کانون خانواده و تربیت صحیح فرزندان عامل اصلی چنین دستور العملی بوده است. این همان نکته ای است که می بایست مورد توجه قرار گیرد .

دولت با چنین رویکردی برای حیطه خصوصی افراد ( کانون خانواده) تعیین تکلیف می کند یعنی مقرر می کند که زنان باید از یک ساعت به خصوص به بعد در خانه باشند و حداقل اجازه حضور در محیط کاری را ندارند هر چند نوع کارشان (مثلا خبرنگاری) مستلزم حضور در آن ساعات ممنوعه باشد.

حال می توان این سوال کلاسیک عرصه علم سیاست را بار دیگر طرح کرد که دولت تا چه اندازهع برای دخالت در حریم خصوص زندگی افراد مشروعیت دارد؟ به نظر می رسد جواب این پرسش در عرصه عملی سیاست ایران از سوی مراجع حاکمیت تعین می گردد و خواست مردم و نیاز آنها که در عرصه جهانی شدن زیست گاه بشری خود را هم شان انسان حاضر در جهان متمدن غرب می داند کمترین وجهه ای ندارد و جالب است که در این میان زنان بیشترین محرومیت ها را تحمل می کنند و عمیق ترین جراحات را پذیرا می شوند.

به نظر می رسد با چنین وضعیتی که بر فضای تنفس جامعه حاکم شده است اکنون بهتر می توان مفهوم این جمله میشل فوکو را درک کرد(( هیچ چیز بی ثبات تر از رژیم سیاسی نیست که نسبت به حقیقت بی تفاوت است . اما هیچ چیز خطرناک تر از نظام سیاسی نیست که ادعای وضع کردن حقیقت را دارد)) ۱۱

پی نوشت

۱- نیچه, فردریش, چنین گفت زرتشت,ترجمه داریوش آشوری,انتشارات آگاه,چاپ بیستم,ص ۶۱

۲- بشیریه,حسین, آموزش دانش سیاسی,انتشارات نگاه معاصر, چاپ چهارم,ص ۲۶

۳- فروید, زیگموند, تمدن و ملالت های آن, ترجمه محمد مبشری ,نشر ماهی, ص ۸۰

۴- همان, ص ۵۰

۵- شایگان, داریوش, افوسون زدگی جدید هویت چهل تکه و تفکر سیار, ترجمه فاطمه ولیانی, نشر فرزان روز, چاپ اول ,ص ۱۵۹

۶- آموزش دانش سیاسی ص ۲۷

۷- جهانبگلو,رامین, نقد عقل مدرن, ترجمه حسین سامعی , نشر فرزان روز, چاپ اول ص ۲۳۱

۸- حقیقی, شاهرخ, گذار از مدرنیته؟ نیچه, فوکو, لیوتار , دریدا, انتشارات آگاه , چاپ اول, ص ۲۵

۹- همان ص ۲۳

۱۰- نقد عقل مدرن ص ۲۰۲

۱۱- فوکو, میشل, ایران روح یک جهان بی روح, ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده, انتشارات نی, چاپ اول, ص ۲۱۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.