گزارشی از زندگی زهرا نصراللهی، مدیر کورهء آجرپزی میناب

ترانه بنی‌یعقوب:توسعهء کورهء آجرپزی و در اختیار داشتن یک ماشین شخصی برای حمل آجرها به یکی از آرزوهای دست نیافتنی‌اش تبدیل شده. او اکنون آجرهای تولیدی اش را در شهر میناب و روستاهای اطرافش به فروش می‌رساند، اما با در اختیار داشتن یک ماشین باربری قادر خواهد بود ،محصولاتش را به خارج از شهر میناب بفرستد و با سود حاصل از فروش آن کوره‌اش را گسترش دهد: «با این که به مراکز مختلفی برای گرفتن وام مراجعه کرده‌‌ام; اما هنوز موفق نشده‌ام. هر کورهء آجرپزی به سه چاه آب نیاز دارد اما کورهء من فقط یک چاه آب دارد…

baniyaghub@yahoo.com

او را در دومین همایش زنان کارآفرین می‌بینم. آمده تا از تجربه‌هایش برای دیگر زنان بگوید تا آن‌ها به کارشان دلگرم شوند و از مشکلات نهراسند. بیش از دیگر زنان کارآفرین شرکت‌کننده در همایش نظرم را جلب می‌کند. هم به خاطر نوع حرفه‌اش و هم نوع حرف زدنش.زهرا نصراللهی، مدیر کورهء‌آجرپزی میناب را می‌‌گویم. با وجود سادگی، حرف‌هایش به دل می‌نشیند. خودش می‌گوید: «آدم بی‌سواد حرف زدن درست و حسابی بلد نیست» اما سخنانش که نشان از شجاعت سرشارش دارد، به دل بیشتر حاضران می‌نشیند. آن‌چنان که پس از خارج شدنش از سالن برق اشک را در چشمان اغلب حاضران در جلسه می‌توان دید.

زهرا نصراللهی ۵۴ ساله مدیر و مؤسس کورهء آجرپزی در استان هرمزگان شهر میناب است. حالش خوب نیست و ضعف دارد. به همین خاطر هم بعد از چند دقیقه صحبت در جمع زنان کار‌آفرین قصد ترک همایش و مراجعه به پزشک را دارد. دنبالش می‌روم و از او می‌خواهم جواب سؤالاتم را بدهد که او هم با حوصله و با وجود بیماریش می‌پذیرد. شوهرش هم کنارمان ایستاده و گاه در جواب پرسش‌هایم با همسرش مشارکت می‌کند.

زهرا ۱۳ ساله بود که به عقد همسر ۱۷ ساله‌اش درآمد. در زادگاهش بروجرد ازدواج کرد و در یکی از روستاهای همان شهر هم ساکن شد. خانوادهء پدری‌اش آن‌قدر شلوغ و پرجمعیت بود که از ازدواج و مستقل شدن استقبال کند: «پدرم معتقد بود دختر نباید درس بخواند و خیلی زود به خانهء بخت برود. به همین خاطر هم مرا خیلی زود شوهر داد.»

او هرگز درس نخواند. اما به قول خودش تا سال‌ها حسرت درس خواندن و مدرسه رفتن را چون داغی بر دل داشت: «شوهرم کارگر جوشکاری بود. روزی سه تومان مزد می‌گرفت بد نبود روزگار می‌گذشت. ۱۰ سالی را این‌گونه سپری کردیم تا او جوشکاری را به عنوان یک حرفه آموخت. وضع مالی‌مان خوب شد. خیلی خوب. از روستا به شهر آمدیم. خانه خریدیم و زندگی خوبی داشتیم.»

اما روزهای خوش زهرا در این سال‌های طلایی که حالا چهار فرزند داشت چندان به درازا نکشید; چون شوهرش در چشم به هم زدنی به شدت معتاد شد.

لبخندی کم‌رنگ به لب می‌آورد: «مرد خوبی بود اما رفقای ناباب به هرویین معتادش کردند. تزریقی شده بود. من با چهار فرزندم مانده بودم چه کنم؟»

چند سالی اوضاع و احوال زندگی زهرا و فرزندانش به همین منوال گذشت. شوهرش در این سال‌ها هر چه رشته بود پنبه کرد و دودش را به آسمان فرستاد. اما زهرا بیکار ننشست و با خیاطی و قالی‌بافی روزگار گذراند.

رو به من می‌گوید: «در همان سال‌ها بود که همهء اقوامم از من می‌خواستند تا از او جدا شوم. می‌گفتند مرد هرویینی و تزریقی به درد نمی‌خورد اما من قبول نمی‌کردم و می‌گفتم وقتی سالم بود، زنش شدم و حالا انصاف نیست که تا مشکلی برایش پیش آمده رهایش کنم. آن قدر ضعیف بود که دلم نمی‌آمد تنها و بی‌کس بگذارمش.»

به شوهر زهرا که در چند قدمی‌مان ایستاده، نگاه می‌کنم. مرد تنومند و خوش‌بنیه‌ای است. رو به خانم نصراللهی می‌گویم: «اما الان که خیلی سرحال به نظر می‌آیند.»

می‌گوید: «خیلی مریض و نحیف است. تا به حال چند بار سکته کرده. این‌طور نگاهش نکن. بهش خیلی می‌رسم. هر روز سر موقع قرص‌هایش را می‌دهم وگرنه سال‌ها پیش از دست رفته بود.»

نمی‌دانم چرا باورش برایم کمی سخت است که شوهر زهرا با آن جثهء قوی از خودش با آن چهرهء نحیف، بیمارتر باشد. شاید به همین خاطر است که در طول صحبتم بارها نگاهم از صورت نحیف و شکستهء زهرا به صورت شاداب شوهرش به رفت و آمد در می‌آید.

در آن سال‌ها که سال‌های مبارزهء زهرا با اعتیاد شوهرش و مشکلات زندگی بود به اجبار به همراه پسر بزرگ و همسرش به شهر میناب نزد خواهرش می‌رود. در این هنگام مسؤولیت نگهداری دیگر فرزندانش را به مادرش در بروجرد می‌سپارد و راهی میناب می‌شود تا در میناب به زندگی‌اش سر و سامانی بدهد. پسر بزرگش در آن‌جا مشغول به کار می‌شود. قالیبافی و خیاطی هم تبدیل به کار اصلی زهرا می‌شود تا مخارج خانواده‌شان را به نوعی تامین کند: «در میناب شوهرم به شدت ترزیق می‌کرد. پسرم آن موقع ۱۲ ساله بود. من و پسرم شده بودیم نان‌آور خانه. بالاخره در میناب حالش کمی بهتر شد و مصرفش را کمی کم کرد. اما در این سال‌ها همهء فامیل مخالفم بودند. من به بروجرد برگشتم و همهء بچه‌هایم را به میناب آوردم.»

وقتی از بروجرد به میناب بازگشت، مشکل خانه پیدا کردن شد مشکل اصلی‌اش. کسی در میناب با آن شرایط به آن‌ها خانه اجاره نمی‌داد. به همین خاطر از شهر میناب به یکی از روستاهای اطرافش رفت و با زحمت زیاد خانه‌ای اجاره کرد. زهرا آهی می‌کشد و صورتش را که پوشیده از قطرات درشت عرق است، پاک می‌کند: «سال‌های سختی را در میناب گذراندم. سال ۶۴ شوهرم سکته کرد. حالا هفت فرزند پسر داشتم و شوهرم هم خانه‌نشین شده بود. سر و سامان دادن پسرها سخت بود و من به فکر کسب و کار مناسبی بودم.»

در همان سال‌ها بود که یکی از آشنایانش پیشنهاد فروش کورهء آجرپزی‌اش را به او داد. زهرا چند روزی به فکر فرو رفت، اما بعد تصمیم خودش را گرفت تا آجرپز شود. بنابراین کوره را با همهء محدودیت‌هایش خرید: «دیگر فرصت وقت تلف کردن نداشتم. خیلی زود به بروجرد رفتم، خانه‌ام را فروختم و با سرمایهء اندک، کورهء آجرپزی را خریدم.»

کوره‌ای که او خریده بود از همهء تجهیزات اولیه از جمله آب و برق و جاده محروم بود و فعال کردنش تقریبائ محال به نظر می‌رسید.

زهرا با لبخندی گشاده و چهره‌ای راضی رو به من ادامه داد: «علاوه بر سه فرزندم، ۱۲ کارگر هم استخدام کردم البته آن‌ها به صورت فصلی با من همکاری دارند. اما از همین راه مخارج زندگی خود و پسرانم را تامین می‌کنم. با همین درآمد هزینهء تحصیل فرزندانم را فراهم کردم. اکنون بچه‌هایم همه تحصیل می‌کنند. یکی از پسرهایم افسر شده است.»

اکنون همهء فرزندان و نوه‌هایشان با او زیر یک سقف زندگی می‌کنند. در واقع او اکنون یک خانواده ۱۵ نفره را اداره می‌کند: «دلم نمی‌آید آن‌ها را از خود دور کنم. در این شرایط می‌ترسم اگر از من دور شوند، به اعتیاد روی بیاورند. همان که زندگی مرا سیاه کرد.»

زهرا در میناب برای توسعهء کوره‌اش با مشکلات زیادی روبه‌روست. رقابت بین اعضای این صنف هر روز بیشتر می‌شود و او را که دیگر پیر شده، آزار می‌دهد: «جادهء ماشین‌رویی را که به کوره پزخانه ما وصل می‌شد، بستند. با هزار بدبختی وام گرفتم و جاده خریدم. تمام کارهای کوره را خودم انجام می‌دهم. شوهرم شش بار سکته کرده و زمین‌گیر در خانه افتاده و هیچ کمکی از دستش برنمی‌آید.» و باز نگاهم به شوهر زهرا می‌افتد که کنارمان ایستاده و به حرف‌هایمان گوش می دهد و مدام با تکان سر حرف‌های همسرش را تایید می‌کند.

نمی‌دانم چرا در همان لحظه نگاهم به دست‌های لرزان زهرا و صورت عرق کرده‌اش می‌افتد. عرق سردی که هر چند دقیقه یک بار صورتش را می‌پوشاند و دستمال گلدار زردرنگ‌اش که با آن رطوبت صورتش را می‌گیرد. با وجود بزرگ شدن پسرها باز هم خانم نصراللهی اصرار دارد خودش کارگاه آجرپزی‌اش را اداره کند. وقتی از او می‌پرسم فکر نمی‌کنی دیگر وقتش شده که ادارهء کوره را به پسرهایت واگذاری و خودت را بازنشسته کنی؟ می‌گوید: «نه هنوز آن‌ها مثل من به مسایل فنی کوره آشنا نیستند. هنوز وقتی مشکلی برای کوره پیش می‌آید من آن را برطرف می‌کنم. گاهی هم آجر می‌زنم. اما چون پیر شده‌ام نسبت به گذشته کمتر این کار را انجام می‌دهم.»

توسعهء کورهء آجرپزی و در اختیار داشتن یک ماشین شخصی برای حمل آجرها به یکی از آرزوهای دست نیافتنی‌اش تبدیل شده. او اکنون آجرهای تولیدیش را در شهر میناب و روستاهای اطرافش به فروش می‌رساند، اما با در اختیار داشتن یک ماشین باربری قادر خواهد شد محصولاتش را به خارج از شهر میناب بفرستد و با سود حاصل از فروش آن کوره‌اش را گسترش دهد: «با این که به مراکز مختلفی برای گرفتن وام مراجعه کرده‌‌ام; اما هنوز موفق نشده‌ام. هر کورهء آجرپزی به سه چاه آب نیاز دارد اما کورهء من فقط یک چاه آب دارد; بارها به ادارهء کشاورزی استان رفته‌ام اما هنوز مجوز احداث چاه را دریافت نکرده‌ام. اما ناامید نمی‌شوم و باز به تلاش‌هایم ادامه می‌دهم.»

او هر روز ساعت شش صبح به کارگاه آجرپزی سر می‌زند. به قول خودش اگر یک روز به کارگاه نرود کارگرها از زیر کار در می‌روند: «پسرم می‌گوید مادر تو دیگر پیر شده‌ای، مسؤولیت کارگاه را به من بسپار; اما کارگرها از من حرف شنوی بیشتری دارند.»

روزانه ۲۵ هزار آجر در کارگاه آجرپزی زهرا نصراللهی تولید می‌شود: «زمانی که باران می‌آید خشت‌ها را جمع‌آوری می‌کنم و رویشان را با نایلون می‌پوشانم. پسرهایم دعوایم می‌کنند و می‌گویند این کارها را به ما واگذار کن; اما من نمی‌توانم بیکار بمانم. بالاخره باید یک خانوادهء ۱۵ نفره را اداره کنم یا نه؟»

بعد از صحبت‌هایمان زهرا به کمک شوهر و یکی دیگر از بستگانش از جا بلند می‌شود. او به شدت بیمار است و شوهرش قصد دارد با اتومبیلی که حالا جلوی در منتظرشان است او را به اولین درمانگاه سر راهشان برساند و سپس عازم شهرشان شوند. از پشت سر به او که با وجود بیماریش گام‌های بلند و سریعی برمی‌دارد نگاه می‌کنم. جملهء آخرش بارها در گوشم تکرار می‌شود: «خانواده ۱۵ نفره‌ام به من متکی‌اند و من باید خود را بیش از آن‌چه در توان دارم، سرحال و بانشاط جلوه دهم.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.