شهر بانو

از آخرین باری که شهربانو همکلاس دوره مدرسه ام را دیدم سالهای زیادی می گذرد. اما نمی دانم چرا گذر زمان این بار برعکس عمل کرده و تصویر او را در ذهنم روز به روز پررنگ تر می کند. دختر افغان و ریز اندامی که صورتش هرگز کودکانه نبود، حتی زمانی که جثه نحیفش در میان نیمکتهای زمخت چوبی مدرسه گم می شد. هیچ وقت با وجود قد کوتاهش ردیف اول کلاس نشانده نشد. جای نشستنش را کاملا به خاطر دارم، گوشه کلاس چسبیده به دیوار. خوب که فکر می کنم می بینم شهربانو می ترسید، همیشه می ترسید از اینکه دیگران بگویند جای زیادی گرفتی. مگر غیر از این بود که در کلاس کوچک ما هم هوای جامعه بیرون جریان داشت؟

من خوب می دانستم شهربانو بزرگتر از همه ماست. چون بی آنکه در حیاط مدرسه زمین بخورد می گریست. شهربانو با درد آشنا شده بود. می توانست به چیزهایی غیر از مشق و بازی فکر کند. می توانست از فقر و تنهایی به آغوش گریه پناه ببرد. آری تنهایی، چیزی که هر زنگ تفریح نصیبش می شد.

هیچ کس او رادر صف بوفه مدرسه ندید، هیچ کس او را در حال خنده و بازیهای کودکانه ندید. اصلا هیچ کس او را ندید. حتی معلمانی که دستهای کوچکش را با ضربات خط کش آشنا می کردند، او را ندیدند. شاید اگر کمی دقت می کردند می فهمیدند دستهای شهربانو مانند دستهای کودکان خودشان نیست. شاید اگر علت درس نخواندن او را می پرسیدند می فهمیدند شهربانو از مدرسه به خانه نمی رود. او می رفت تا با کودکانی چون خودش نه بازی، که کار کند. شهربانو شکلاتهایی را بسته بندی می کرد که نمی دانم خودش توانست مزه آنها را بچشد یا نه. شاید با این کار اجازه می یافت باز هم به مدرسه بیاید و اگر معلمها همه این ها را می دانستند ممکن بود دیگر او را به خاطر ظلمی که درحقش شده بود تنبیه نکنند.

صدای شهربانو را به خاطر ندارم جز زمانیکه به آهستگی می گفت، حاضر. گویی خود نیز حضور خود را باور نداشت و بالاخره روزی که از رسیدنش واهمه داشت رسید. یک روز پیش از شروع تعطیلات تابستانی ما از یکدیگر خداحافظی کردیم و شهربانو از مدرسه.

و من حالا در پس نگاه پژمرده هر کودکی شهربانویی دیگر می بینم.

صدای گامهای سبز باران است

اینجا میرسند از راه، اینک

تشنه جانی چند دامن از کویر آورده، گرد آلود

نفسهاشان سراب آغشته، سوزان

کامها خشک و غبار اندود

اینجا میرسند از راه، اینک

دخترانی درد پرور، پیکر آزرده

نشاط از چهره ها شان رخت بسته

قلبها پیر و ترکخورده

نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش میبندد

نه حتی قطره اشکی میزند از خشکرود چشمشان بیرون

خداوندا!

ندانم میرسد فریاد بی آوای شان تا ابر

تا گرودن؟

صدای گامهای سبز باران است ! (۱)

(۱) این شعر از نادیا انجمن ، شاعره افغانی است که چندی پیش در هرات به دست همسرش کشته شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.