شعر

حسرت حسی برابر

من تمام شور یک دشتم

تمام خشم یک فریاد بی پروا

عاصی ام,دردم,شتاب ناهماهنگم

خسته ام,شلاق استیصال می پارد تنم

اشک دیروزم کنون فریاد عصیان است

تا به کی بی تاب فرداها بمانم تا به کی؟

تا کجا ترسیم دنیایی چنین خاکستری,دلگیر؟

تا کدامین روز نافرجام این تقویم

حسرت حسی برابر بایدم باشد؟

او که باید بَخشدم،بخشید

خنده دار آندم که مخلوقش نمی بخشد!

من ندیدم فخر گل بر ساقه و برگی

من ندیدم دانه ای در خاک، بی آهنگ باران گل شود

تاکنون بی رحمی بالی به بال دیگر پروانه نشنیدم

آدمی خندد اگر روزی ببیند کودکی

دنبال لمس دانهءبرفی است در گرمای تابستان

نه،نباید نصف من تعریف من باشد

من نمی تابم،نمی خواهم نباشم کل”من”

من نمی خواهم تمام حس انسان بودنم

در میان نامهای مَن درآوردی و تلی از حروف دستسازم گم شود

چون که نامم نیست همچون اسم و رسم نیمه دیگر

این دلیل جهل و پستی نیست

من همان خاکم،نه! بارانم

چه فرقی می کند

من پَرِ پرواز پروانه ام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.