تکثر خجسته جنبش های زنان
باوند بهپور
خانم زهرهی اسدپور در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۸۸ نقدی بر اولین بیانیهی همگرایی جنبش زنان نوشتهاند به نام «فضای باز انتخاباتی: واقعیت یا توهم» که در سایت کمپین برای برابری منتشر شده است. بسیار خوشحالم که میتوانم در پاسخ به کسانی نظیر ایشان بنویسم، که روزی را میبینیم که در ایران «اسلامی» تعداد فعالان زن و فعالیتشان دیگر در حدی فراوان و متکثر هست که بتوان در مورد روشها تبادل نظر کرد و در پاسخ به افرادی منطقی چیزی نوشت؛ که دیگر فقط مسئله یافتن روزنهای برای کشیدن فریادی از سر اضطرار (هرچند که محاق پابرجاست) نباشد، بلکه به خود حرف بتوان اندیشید.
نفس وجودِ این امکان مرهون تلاشهای تمامی فعالان زن از ابتدا تا کنون است: چه آنها که ذرهای از آرمانهای مفروضشان کوتاه نمیآیند و طرفدار تحریماند و حساس به کوچکترین مماشات، چه آنان که به راههای عملی میاندیشند و به گرفتن نتیجهای در همینجا و اکنون، چه آنان که به زنان شهر و کشور خود فکر میکنند و چه آنانی که بر عزتنفس خود پا میفشارند و … .
چه با مواضع ایشان موافق باشم یا چه نه، باید سپاسگزار بود که خانم اسدپور چیزی در خور نام «نقد» نوشتهاند، نوشتاری که به واسطهی واقعبینی نگارندهاش باید جدیاش گرفت و از آن استفاده کرد. من هم با ایشان موافقم که طرح انتقاد به هر جنبشی که ارزش نام بردن دارد ضروری است، و مهم هم نیست دلیل طرح انتقاد چیست. این را به حد کفایت شنیدهایم که انتقاد باید «سازنده» باشد. اتفاقاً نقد اگر وظیفهی داشته باشد بازخواست کسانی است که وظیفهشان سازندگی است.
از این دیالوگ نوشتاری استفاده میکنم تا چیزهایی را در مورد «ماهیت» و «شیوه»ی جنبشهای مدنی که ایشان بدان اشاره کردهاند بنویسم.
استدلالهای خانم اسدپور از این قرار است: نخست آنکه فضای «باز» انتخاباتی توهمی بیش نیست؛ آزادییی که بر حسب اغراضی معلوم آزاد گذاشته شده باشد بیتأثیر و خنثا و ابتر است. سپس این نقد را وارد میکنند که چرا جنبش همگرایی سعییی در آشفتن فضای انتخاباتی نکرده است.
نکتهی بعد این است که همگرایی به صورت نامعقولی مطالبات خود را به پیوستن به کنوانسیون رفع تبعیض محدود کرده و پیوستن به کنوانسیون به خودیخود اجرای قوانین را تضمین نمیکند.
از اینجا اینطور نتیجه میگیرند که شیوهی فعالیت همگرایی عملاً نوعی لابی کردن با «مردان» سیاستمدار است که نگاهی به بالا دارد.
در نهایت همگرایی را با کمپین یک میلیون امضاء مقایسه کردهاند و نتیجه گرفتهاند که این دو نه در شیوه و نه در ماهیت عمل، شباهتی به یکدیگر ندارند. نگاه کمپین به تودههاست و مخالف هرگونه لابی با سیاستمداران. کمپین نیروی مردم را در مقابل «حکوتگران» قرار میدهد و همچون هر جنبش دیگری «کاری به ساختار سیاسی ندارد» و قادر است آن را «دور بزند».
اگر گلایههای تشکیلاتی و اخلاقی (نظیر لزوم یاد کردن از یاران دربند و غیره) را به این بیفزایم گمان میکنم عمدهی حرف ایشان را ذکر کرده باشم.
به نظرم بزرگترین مشکل این نوشته در لحظهای اتفاق میافتد که کمپین و همگرایی با یکدیگر مقایسه میشود اما به ناگاه مطلب از ذکر مثال فراتر می رود و در پی اثبات رجحان یکی بر دیگری برمیآید و لاجرم به چنین تصویری از رویارویی این دو میانجامد که: «و در سوی دیگر، کمپین ایستاده است و البته برخلاف همگرایی محکم و روشن و بی تزلزل!»
من به عنوان کسی که مشتاقانه فعالیت هردو گروه را دنبال کردهام و هر دو برایم جذابیت دارند دلیلی برای منحصربهفرد بودن «جنبش اجتماعی» نمیبینم و به طور خاص، تضادی ماهوی بین این دو احساس نکردهام. به نظرم کمپین چیزی است و همگرایی چیز دیگر (با تفاوتهایی در روش اما نه چندان در ماهیت) و این دو میتوانند با هم همپوشانی داشته باشند و دارند. از طرف دیگر، «فراگیر بودن» هم هدف جنبش اجتماعی نیست. چنین تصوری جنبشهای اجتماعی را به «احزاب» نزدیک میکند که در حین رقابت یکدیگر را حذف و طرد میکنند و نهایتاً یک حزب قدرت را به دست میگیرد. برخلاف احزاب، راهی برای ترجیح یک جنبش اجتماعی بر همهی جنبشهای دیگر وجود ندارد و اینها اصولاً مانعهالجمع نیستند.
اگر من عضو انجمن حمایت از حق قایقرانی زنان بشوم، آیا این بدینمعناست که در مطالبات سیاسی خود کوتاه آمدهام یا کوتهنظر بودهام یا اینکه این انجمن باید مطالبات خود را به تدریج گسترش دهد تا کلیترین امور ممکن را خواستار شود؟ در تلاش برای امر کلی، هزار شیوه انضمامی هست و چنانکه فردریک کبیر میگفت: «هرکس میتواند در کشور من به شیوهی خود رستگار شود!» گیرم که «همگرایی طرح مطالبات در انتخابات» صرفاً در زمان انتخابات کارکرد داشته باشد، خب این جنبش برای این موضوع شکل گرفته، در زمانهای دیگر فعالان این جنبش و سایر جنبشها زندهاند و کارهای دیگری میکنند.
جنبشها «فعالان» خودشان را دارند، اما «عضو» ندارند. کارت صادر نمیکنند و افراد را تملک نمیکنند. اصولاً «تفرقه» در امر اجتماعی معنا ندارد: جامعه مجموعهای از تفاوتهای بینهایت است، هر جمعی که بتواند توافق و شباهت را ایجاد کند گروهی را پدید میآورد که جا را بر دیگران تنگ نمیکند. قرار نیست که فرد صرفاً یک بیانیه را امضاء کند و یک شیوهی بیان مشخص را برای رفتار سیاسی خود در پیش بگیرد. این به معنای بیوفایی به سایر گروهها نیست.
این به نظرم بزرگترین مشکل این نوشتار است که پاسخ نوعی مبارزهجویی را میدهد که اساساً در بیانیهی همگرایی نیست. کمپین یک میلیون امضاء به واسطهی روشاش در زمان انتخابات به همان اندازه فعال و مطرح است که در سایر روزها، و همگرایی به واسطهی روشاش توجه رسانهها را در زمان انتخابات بیشتر به خود جلب کرده است؛ و این دستاوردی جانبی نبوده بلکه اساسِ شیوهی آن است. همگرایی فضایی را مورد استفاده قرار داده که با ایدهای دیگر گشوده نمیشد؛ ممکن است بپرسیم (همچنان که پرسیده شده است) که آیا این فضا اساساً قابل استفاده خواهد بود یا نه، اما دلیلی ندارد که آن را نوعی آلترناتیو قلمداد کنیم که نقطهی مقابل سایر جنبشها قرار می گیرد.
بسیاری همسخن با خانم اسدپور بر این خرده گرفتهاند که چرا همگرایی در مورد مشارکت یا تحریم در انتخابات سکوت کرده؛ در حالی که این سکوت تلویحاً به معنای تشویق مشارکت است. سؤال اینجاست که اگر همگرایی در اینباره موضع اتخاذ میکرد دیگر نمیتوانست «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» باشد. اگر مشارکت را تشویق میکرد مسئلهی زنان در آن مادون و تحتالشعاع انتخابات قرار میگرفت و فعالان طرفدار تحریم را بیرون میگذاشت و ائتلاف بیمعنا میشد و اگر به تحریم میگرایید اساساً دیگر نمیتوانست خواستار طرح مطالبات در انتخابات شود.
سایر انتقادهای خانم اسدپور را نه از لحاظ ساختاری بلکه از دید خود پاسخ میدهم: این ایده را که موفقیت جنبش اجتماعی باید براساس مقاومتی سنجید که در مقابل آن صورت میگیرد همواره صحیح نمیدانم. به گمانم لزومی ندارد آزادی بیان نسبی زمان انتخابات را تماماً فرمایشی تلقی کنیم؛ میتوان آن را ناشی از نوعی موازنهی منفی قدرت نیز دانست، قدرت ناچار است به هنگام «انتخاب» به حداقلی از آزادی بیان قائل شود. ضمناً در این حرفی نیست که مقداری جمهوریت پس از انقلاب به ساختار سیاسی ایران نشت کرده که انتخابات را بسیار بیش از قبل از انقلاب سیاسی ساخته است. اگر این را بپذیرید استفاده از فضای انتخابات برای طرح مطالبات در نظرتان آنچنان نامعقول نخواهد بود.
در مورد اینکه پیوستن ایران به کنوانسیون تا چه اندازه مؤثر است شاید صالح به نظر دادن نباشم، اما این را میتوان گفت که آگاه کردن دیگران به وجود کنوانسیونی بینالمللی در این زمینه خود به معنی باخبر ساختن دیگران است از اینکه اگر خود مایل باشند جهان چنین «حق»ای را برایشان به رسمیت میشناسد. از سوی دیگر، درست است که وجود قانون و اجرایی شدن آن یک چیز نیست، اما نفس وجودِ قانون و مشروع یا نامشروع بودن یک عمل نیز اهمیت خود را دارد. درواقع، کمپین «تغییر برای برابری» هم بر همین اساس کار میکند، بر اساس کاهش مشروعیت قوانین نابرابر، وگرنه میتوان به صورت غیرمنصفانهای پرسید که چه کسی تغییر قوانین را براثر گردآوری امضاء تضمین خواهد کرد؛ یا اینکه نشان دادن خواست مردم برای تغییر قوانین چه اهمیتی برای ساختار سیاسییی دارد که قرار است کمپین آن را دور بزند و «کاری به آن نداشته باشد». اگر قرار است کمپین چیزی را به «مردم» و «جهانیان» نشان دهد و آنها را به شهادت بطلبد، همگرایی نیز قصدی جز این ندارد: اعلان مطالبات؛ نشان دادن اینکه این مطالبات صرفاً حقوقی انتزاعی نیستند، بلکه کسانی وجود دارند که این مطالبات را «میطلبند». به عبارت دیگر، همگرایی بر پایهی این توهم شکل نگرفته که بیان مطالبات در حکم امکانِ برآورده شدن آنی آن است. بهعکس، در غالب نقدها و نوشتهها این طور به نظر میرسد که ظرافت شیوهی پیشنهادی همگرایی باعث نگرانی وسؤتفاهم شده است.
نکتهی مهم دیگری که در بیشتر نقدها از قلم افتاده این است که خواست تغییر قانون اساسی به هیچ عنوان «حداقلی» نیست. نمیدانم چه طور ممکن است تصور شود که کسی بتواند برای تغییر قانون اساسی با کاندیداها «لابی» کند: روشن است که هیچکس در ساختار سیاسی فعلی زیر بار چنین تغییری نمیرود ولی همین اعلان این نکته را روشن خواهد ساخت که مشکل از کجاست، و دلیل پافشاری بر آن هم دلیلی جز این ندارد: خواستِ یادآوری اینکه در یک جمهوری هیچ قانونی، ولو قانون اساسی آن کشور زمانی که بر آزادی و برابری استوار نباشد نمیتواند بلاتغییر باقی بماند. چهگونه ممکن است چنین خواستی بر نگاهی به بالا استوار باشد؟ به همینخاطر متوجه نمیشوم که چه طور میتوان جنبشی را که خواست تغییر اساسیترین قانون یک کشور را دارد به «مماشات» متهم کرد.
نکتهی نهایی، که کوتاه اما بسیار مهم است، خصوصیتی است که مسئلهی زنان در ایران بدان ممتاز و مانع از این میشود که بتوان هرگونه جنبش مطالبات زنان را خنثا و منفعل دانست. و آن هم به سادگی اینکه: مسئلهی زنان در ایران مسئلهای حاد است که در مرکز وضعیت قرار دارد. تنشی که مسئلهی زنان ایجاد میکند تا عمق ساختار سیاسی و اجتماعی نفوذ میکند. متهم کردن فعالان همگرایی به بیعملی و انفعال دستکم گرفتن اهمیت خودِ مسئلهی «طرح مطالبات» است.

