برای ژیلا که شایسته جایزه شجاعت در روزنامه نگاری است

فریده غائب

این روزها جسم شان خسته به نظر می رسد و چشم هایشان مملو از غم… این روزهاخیلی زود دچار رنجش می شوند… بعضی وقت ها حتی دچار تنفر می شوند … مگر در روزنامه چه خبر است؟

ژیلای عزیز یادت می آید این سوالی بود که زمان توقیف فله ای مطبوعات ازروزنامه نگاران می پرسیدی و می خواستی غم ها ، سرگردانی ها و نا امنی شغلی روزنامه نگاران را به تصویر بکشی و این کار را هم کردی .
کتابت را با نام “روزنامه نگاران پیر می شوند و غصه می خورند” نوشتی. از نا امنی هایی که روزنامه نگاران دارند و از بیکاری های مدامی که گاهی خسته شان می کند. اما انگار این روزها این نا امنی و بیکاری و در خانه نشستن برای ما روزنامه نگاران حاشیه است و باید به فکر دوستان روزنامه نگار دربندمان باشیم که بی هیچ دلیلی ۴۰ روز است زندانی شده اند و به فکر روزنامه نگارانی که به شیوه های مختلف تهدید می شوند و در انتظار دستگیری، شب هایشان را در سیاهی به صبح می رسانند.

این روزها کتابت را ورق می زنم . در جایی از خودت واحساست نوشته ای :”بیشتر از دو ماه می شد که سرگردان بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم؟ برای من که تا همین چند وقت پیش در محیط پر ازهیجان و نشاط تحریریه روزنامه ها کار کرده بودم، تحمل در خانه نشستن سخت بود.سرگردان بودم و عذاب می کشیدم.”

راستش حرف ها و احساس آن روزهایت در مقایسه با شرایط امروزت چیزی نیست. امروز از تو به عنوان روزنامه نگار، انسانی ساخته شده که دیگر بیکاری ، تو را از پا در نمی آورد و حتی تهدید و زندان هم برایت بازی ای بیش نیست.

این سال های اخیر آنقدر بر سرت به عنوان روزنامه نگار و فعال جنبش زنان انواع بلاها نازل شده و طعم بازجویی و تهدید و دستگیری را چشیده ای که خوب می دانم که باز هم این بار سربلند بیرون می آیی و دوباره خاطراتت را می نویسی. راستش مرور تجربه های در زندان بودنت تسلای خاطرم می شود .از اینکه می گفتی زفتار زندان بان و باز جو ها را به بازی ای تشبیه می کردی که قرار است نقش تحقیر تو را برای تو به عنوان عنوان زندانی بازی کنند و در این شرایط است که این رفتارها به تو برنمی خورد.

حرف های گذشته ات را به یاد می آورم همان زمان که به عنوان دخترجوانی که تازه درس روزنامه نگاری را از تو می آموخت و مدام به من می گفتی که این شغل در ایران امنیت ندارد ، حتی اگر بیکار هم باشی باز هم یک روزنامه نگاری . این حرف ها را بارها گفته بودی اما من بارها ناامید شدم و تو مثل خواهر بزرگترم روزنه های امید را در قلبم باز می کردی .

راستش را بخواهی روزهای سخت بعد از انتخابات که باز هم روزنامه کلمه سبز که درآن کار می کردم تعطیل شد، بدون حضورت برایم سخت تر شد. جای خالی امید دادن هایت را حس می کنم و دلم تنگ است برای لحظه های سختی که تو امیدم می دادی و مدام می گفتی شجاع باش و مقاوم. می دانم حالا تو در زندان شجاع و صبوری و نگرانت نیستم. واقعا شایسته جایزه “شجاعت در روزنامه نگاری ” هستی که امسال نصیبت شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.