برای تو می‌نویسم؛ بهمن!

علی دهقان *

آسمان را بارها/ با ابرهایی تیره تر از این/ دیده‌ام/ اما بگو/ ای برگ!/ در افق این ابر شبگیران/ کاین چنین/ دلگیر و/ بارانی‌ست/ پاره اندوه کدامین یار زندانی‌ست؟ (محمد رضا شفیعی کدکنی/م.سرشک)

این دیگر یک شوخی نیست؛ برای تو می‌نویسم به پاس همه نگفتن‌ها و ندیدن‌هایی که چند سالی بود میان من و تو پر شده بود از بزرگی.

یادم می‌آید سری داشتی پر شور و چشمانی که وقتی تلخ می‌شد، تلخی تا عمق وجودم را تلخ می‌کرد. قهر می‌کردی عین کودکانی که از کودکی خسته شده‌اند و بی خبر از سیاهی روزهای بزرگی، روی پنجه می‌شوند تا دیگر کودک نباشند. اما در همان هیاهوی حضور کودکی، آسمان را به یاری می طلبیدی تا از تمام لحظات دنیا، تاریکی پر بکشد و نور به اندازه روشنایی آسمان روی زمین پهن شود.

ای کاش این نوشته را می‌خواندی! تو خوب می‌دانی که چه می گویم بهمن. دوست داشتم همین لحظه در کنار من بودی و دوباره کودک می‌شدی و دوباره قهر می‌کردی و دوباره پله‌های روزنامه را دوتا یکی بالا می‌رفتی و دوباره می‌گفتی همین روزها باران می‌آید و تمام بدی‌ها را آب با خود می‌برد و دوباره صدایت بلند می‌شد و دوباره از تو پر از خشم می‌شدم و دوباره در اوج کودکیت می‌گفتی در کنار همین لحظات گمشده، کودکان زیادی در گوشه شهر گرسنگی را حلقه زده‌اند و چشمانت در سکوت فرو می‌رفت. درست مثل زمانی‌ که کودکی‌های خود را برای ما هجی می‌کردی.

تو از نواحی طبیعت آمده ای و هنوز بوی باران و اقاقی و توفان دوره گرد بیابان و چادرهای سیاهی را می‌دهی که کوچ، همه گرمای آنان است. هر وقت از تو می‌پرسیدم که غرق در چه رویایی شده‌ای و گمانت به کجا پرواز کرده است؛ می‌گفتی که می‌خواهم همین لحظه، بار چادرهای سیاه را در بیابان به شانه بگیرم و یکبار دیگر کوچ را زندگی کنم؛ آن هم جایی که رودخانه دارد و پیرمردهای چپق به دستش آنقدرعاشق علف‌های بیابان شده‌اند که آواز نیمه‌های شب‌شان، تو را با خود می‌برد به جایی که دیگر پرسش و پرسشگری را تاوان به زندان نمی‌دهند.

می‌دانی! چند سالی می‌شود که تو سایه‌های روبروی مرا رج نزده‌ای و من نیز سایه‌های روبروی تورا. حالا می‌خواهم پر کنم تمام نبودن‌هایت را. دلم گرفته است و نقش تو و نقش سایر یاران در بند، هوای حوصله‌ام را بارانی کرده است. بارها با خود عهد بستیم که وقتی پرسش را به تازیانه می‌بندند، روزنامه و روزنامه نگاری را ترک کنیم و در جایی گمشده از شهر سر در بالین فراموشی فرو بریم.

تو با تمام وجودت می‌گفتی: این آخرین روزنامه‌ای‌ست که عاشقانه‌های مرا به کلمه تبدیل کرده است ولی باز دوباره تو بودی و من بودم و ما بودیم و روزنامه‌ای که تازه از راه می‌رسید تا با دلهره، وصفی کوچک از تمنای دگرگونه بودن و باور به انسان را تجلی بخشد. دلخوش بودیم و دلخوش می‌کردیم به همان سادگی و کوچکی روزنامه‌هایی که تازیانه امانشان را در گلو خفه می‌کرد. می‌گفتیم شاید این بار، باد تمام رویاهای ما را روی زمین پهن کند و دیگرظلم، طنابی نشود بر گلوی انسان که باید باور کنی ابهت زور را که می‌تواند حتی سایه تمام ایستادگی‌های عالم را زانو بر زمین زند. روزگار سختی بود، اما اشاره آن سختی‌ها کلامی ‌شده است که اکنون بزمی از رهایی را در دل کوچه‌های شهر پهن کرده است. تو حتما سایه‌های این بزم را از پشت دیوارهای سیمانی می‌بینی؛ تویی که امروز در زندان به آفتاب اندیشه می‌کنی و در کنار زید آبادی، سعید لیلاز، رضا نوربخش، مسعود باستانی و دیگر کسانی که روزنامه‌نگاری شد آفت روزگارشان، این شک را رنگ یقین می‌زنید که باید نوشت و باید اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد.

این رسم روزگار ما شده است. رسمی که از اینجا می‌توان خط آن را در سیمای تو دید و نشانه‌اش را در خنده‌های خسته سعید لیلاز جستجو کرد و ابهتش را در کودکی سخت و بزرگی پر درد احمد زید‌آبادی به تماشا نشست.

برای همین این دیگر یک شوخی نیست؛ برای تو می‌نویسم به پاس همه نگفتن‌ها و ندیدن‌هایی که چند سالی بود میان من و تو پر شده بود از بزرگی. اما روزگار ما سبز شده است و یاد تو هم در اینجا سبز ایستاده است و می‌درخشد. پس بمان بهمن تا همیشه تجربه همیشگی ما باشی.همین.

*علی دهقان ،روزنامه نگار اقتصادی در تعدادی از روزنامه های اصلاح طلب که یکی پس از دیگری در محاق توقیف رفتند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.