روزهای تب دار،ترانه بنی یعقوب
خیلی سخت است که بخواهم از احساساتم در این روزها سخن بگویم یا بنویسم . روزهائی که این چنین تب دار و در عین حال دیر گذرند . روزهائی که تنهائی ام را بیش از هر زمان دیگری دوست دارم و دلم نمی خواهد لحظه ای از آن را با کسی قسمت کنم . روزهائی که سخت دلتنگ تنهائی بهمن و همه کسانی هستم که نمی توانند زندگی عادی را تجربه کنند و مجبورند روزها و شب هایشان را در گوشه کوچک سلول هایشان سپری کنند . روزهائی که دلم می خواهد بدون لحظه ای فکر چشم برهم بگذارم و آرامش بی نظیر روزهای گذشته را تجربه کنم … روزهای شاد زندگی در تحریریه روزنامه ،روزهای پر از نشاط نوشتن یک گزارش جدید وبی طرفانه .و روز بعد صدای خش خش روزنامه و دوباره خواندن مطلبم در همان صفحه همیشگی که یا جامعه بود یا اجتماعی یا زنان ….روزهای خوش دور هم بودن در یک روزنامه . و این روزها چه دورم از روزنامه ها .
چه زود گذشت آن روزها و چقدر سخت میشود با هر کسی از این دغدغه ها گفت دوستان می گویند برو برای روحیه ات خوب است … ولی مگر این روزها می توان این گونه خوش بود . وقتی که آن همه نمی توانند زیر آفتاب کم رمق زمستانی قدم بزنند . نمی توانند خیابان های شهر را گز کنندو خانواده هایشان نمی توانند بی دریغ حتی لبخند بزنند .
اما غمگین نیستم کارهائی که خوشحالم می کنند را انجام می دهم و تنهائی ام را بیش از همیشه دوست دارم .
سخت است از احساساتم بنویسم اما روزهای تب دار هم می گذرند مطمئنم.
منبع :وبلاگ بدون ویرایش
