برای بهمن و یک سال ایستادگی سبزش

ترانه بنی یعقوب

کانون زنان ایرانی

درست یک سال از زمانی که بهمن و دیگر دوستان روزنامه نگارمان به زندان رفتند می گذرد . برایم سخت است که باور کنم یک سال از حبستان می گذرد و ما بیرون تنها این یک سال را نظاره کرده ایم . هر چند با عذاب وجدان زیاد و شرم از اینکه ما آزادیم و شما دربند .

آری یک سال از حبس بهمن هم می گذرد و من هیچ وقت نمی توانم آن شب لعنتی بازداشتتان را از یاد ببرم .شبی که در حضور مامورانی که برای تفتیش منزلتان آمده بودند چند بار تماس گرفتم و تو هر بار با مهربانی گفتی که به زودی خودت با من تماس خواهی گرفت .اما نه آن شب که ماهها بعد از آن حتی صدای تو را نشنیدیم .

آن شب وقتی از بازداشت تو و ژیلا با خبر شدم تنها کاری که کردم این بود که تا صبح در خانه قدم بزنم و منتظر رسیدن صبح شوم و آه که چقدر آن شب دیر تمام شد .چون کاری دیگری از دستم بر نمی آمد و دلم نمی خواست کس دیگری به وِیژه مادرخودم یا خانواده تو را ناراحت کنم . آن شب تا سپیده صبح قدم می زدم و مدام به این فکر می کردم که جرم شما چیست ؟ که باید ساعت دو شب و این گونه راهی زندان شوید . ؟هر قدر می اندیشیدم کمتر به نتیجه می رسیدم . بالاخره سپیده صبح سرزد و اول راهی خانه تان شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است ؟ خانه کمی بهم ریخته بود و معلوم نبود چه اتفاقی افتاده است . راهی زندان اوین شدم تا اطلاعاتی بگیرم اما بی فایده بود .

این اتفاق روزهای پس از آن بارها و بارها افتاد . من و مادرم بارها به مراکز قانونی سرزدیم و از شما پرسیدیم . هرچند نتیجه ای نداشت و همه می گفتند باید منتظر بمانید .انگار به قول همسر یکی از زندانی های سیاسی با این آمد و رفت های بیهوده فقط خودمان را آرام می کردیم و به خود دلداری می دادیم که ما هم کاری می کنیم .

الان یک سال گذشته است و بهمن جان تو همچنان دربند هستی و باز هم من نمی دانم باید برای آزادی ات چه کنم این بار حتی نمی توانم همان رفت و آمدهای بیهوده را انجام دهم . چون حالا مسولان می گویند باید پنج سال در زندان بمانی! چون حکم داری !

پنج سال به جرم نوشتن و انتقاد کردن باید زندانی باشی !

حالا باید هر باردلمان را به آن چند روزی که ممکن است به مرخصی بیایی خوش کنیم .مثل نوروز که به مرخصی آمدی و چند روز ی در کنار تو خوشحال بودیم . این دوران کوتاه هر چند برای ما خوب بود و لی برای تو سخت بود. چون هربار که چیزی می خوردی یا جایی می رفتی به یاد دوستانت در زندان می افتادی و خیلی زود اشک چشمانت را پر می کرد .

نمی توانستی لحظه ای از یادشان غافل شوی . وقتی به اصرار ما به سفر کوتاهی رفتیم . وقتی به دریا نگاه می کردی چقدر چشمانت غمگین بود. می گفتی کاش احمد و مسعود و مجید و کیوان و علی و بقیه هم بودند و می توانستند به این آبی بیکران نگاه کنند و ما هر بار با اطمینان می گفتیم که به زودی آنها هم خواهند آمد و در کنارت خواهند بود .

اما پیش از اینکه آنها بیایند توبازگشتی . چه با اطمینان در هنگام بازگشتت می گفتی و حتی در نوشته کوتاهت قبل از زندان به همه گفتی که “ازبیرون بودنت خجالت زده ای و خوشحالی که بار دیگر به نزد دوستانت بر می گردی. که با بقیه فرقی نداری و دوست داری همه آزاد و رها باشند نه تنها تو . “پس بار دیگر منتظرت می مانیم امیدوارم این بار تو و بقیه برای همیشه آزاد شوید و از شرم اینکه دوستان تان در زندان هستند رنج نکشید . آن گونه که ما اکنون رنج می کشیم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.