تقدیم به کودکانی که بزرگ زاده شدند

نسیم سلطان بیگی

کانون زنان ایرانی :

زاده شدن رنجی است بس بزرگ و دردناک. اما انسان زاده شدن تنها به تحمل درد نیست. وجود آزاد اندیشانی را می خواهد که جز رهایی به تو نیاموزند. چه خوشبخت اند مهراوه و نیما که رهایی و آزاد اندیشی را از انسانی بزرگ می آموزند.

پس از آزادی از زندان و احضارهای پی در پی به دادگاه، تنها یک چیز تو را به آرامش می رساند و آن هم وجود افرادی هم چون نسرین ستوده است که بی دریغ شانه به شانه ات راهروهای بی پایان دادگاه را طی می کنند تا فریاد تو باشند در برابر بی عدالتی. در همین داد گاه ها بود که برای اولین بار دیدمش. چهره همیشه خندانش را نمی توانم از جلوی چشمانم دور کنم. در آن، امید را در یک نگاه می توان فهمید. امیدش به رهایی. به دنیایی برابر و عاری از تبعیض.

حس دلواپسی را می فهمم، ولی نه آنقدر عمیق که امروز ِ مهراوه و نیما را بفهمم. همان فهم اندک و حداقلی هم در اولین لحظه جز حس تلخ بی قراری برایم چیز دیگری به ارمغان نمی آورد. به نیما می اندیشم که در سومین سال زندگی اش باید اضطراب را تجربه کند، دوری را و تلخی روزهایی که هرگز از ذهن بزرگ و بی پروایش پاک نخواهد شد.

به مهراوه می اندیشم که چه زود کودکی اش را پشت سر گذاشت. چه زود دنیای بی عدالتی ها و تبعیض در برابرشان قد علم کرد و چه جسورند کودکانی که این چنین در برابر تیرگی ها ایستاده اند. و چه جسور تر است زنی که اکنون در چهار دیواری ۲۰۹ بی قراری هایش را خاری می کند در چشم کسانی که او را چنین نمی خواهند.

کسانی که توان تحمل ستوده ها را ندارند، هنوز نتوانسته اند اندیشه شان را به کرسی بنشانند و صدای رسا و گویای آزادی خواهانمان را کوتاه و بی رمق کنند. چرا که حرف ستوده های ما رنگ و رمقش را از زندگی روزمره کسانی می گیرد که تیره روانانی از قعر قرون، بند بند زندگیشان را با تبعیض گره زده اند. کودکانی که دیوارهای سیاه شهر، مشق شب زندگی شان شد و زنانی که خشونت را هم چون نان شب مزه مزه می کنند و… آری، اینان اند که رنگ و رمق حرف های پر صلابت دگر اندیشان این خاک می شوند و ستوده ها هستند تا دردهای بی مرهم اینان را تنها مسکنی باشند…

ستوده را نه برای ستودن که برای بودن می خواهیم. بودن در کنار خانواده ای که بی تابانه فریادش می کنند. بودن در کنار نیما و مهراوه و مهربان همیشگی اش رضا خندان که حس احترام به همسرش و خواسته های به حق و انسانی او را به هم نوعانش چه صادقانه می آموزد. ستوده باید باشد تا خانواده همیشه دوست داشتنی اش آرامشی دوباره یابد. ستوده باید باشد تا صغری ها را رنگ به رخسار بماند، که چراغ دلشان روشن بماند که کسی هست که با یادشان روزها را شب می کند و بی تاب لحظه آزادیشان است. ستوده باید بماند تا من بیاموزم که چگونه می توان رها از هر خط و گرایشی، تنها و تنها انسان را باور کرد. ستوده باید بماند تا ما را بیاموزد گر بدین سان باید زیست پست، من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم…

شرمسارم… شرمسارم از بودنی این چنینی که تو چه بی پروا همه چیز را در راه آرمان های والای انسانی ات به یک سو نهاده ای و من چه دست بسته به تماشایت نشسته ام…

و نسرین ستوده همچون ابری است که مهراوه ها و نیما ها را در خود دارد… او می بارد و کودکان فردا از دل بارش بی امانش زاده می شوند و می سازند فرداهایی را که می بالیم به آن در اندیشه هایمان… فرداهایی از جنس نو و روشنایی…

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبر هاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته، در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید..

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.