قایقهای بیبادبان در آبهای خونین
پروین امامی
در روز اول اکتبر سال ۱۹۶۵ میلادی، جهان شاهد وقوع کودتایی در بخشی از قاره آسیا بود که دیکتاتور سر بر آورده از آن، در بیش از سه دهه زمامداری، یکی از هراسانگیزترین رژیمهای سیاسی در جهان را به صفحات تاریخ بشر ارائه کرد. در این روز، نام مجمعالجزایر اندونزی که در منابع مطالعاتی به «سرزمین هزار جزیره» معروف است، ورود به مرحلهای تاریخی از حیات خود را ثبت کرد؛ مرحلهای که آکنده از تباهی و نیستی بود و فریاد دادخواهی مردمان ستمدیده از این تباهی، گوش شنوایی در جهان نیافت.
کتاب «گزارشی از کودتای ۱۹۶۵ اندونزی» اما پژواک این فریادهاست. نویسنده کتاب، خانم «کارمل بودیارجو» پژوهشگر و محققی انگلیسی است که بهعنوان یک فعال اجتماعی با گرایش چپ، با مردی اندونزیایی و همفکر خویش ازدواج میکند و پس از سالها اقامت در کشور همسر خود، ناخواسته گرفتار تندباد مهیبی میشود که از فردای کودتا، بر سر سرزمین هزار جزیره وزیدن میگیرد.
غول چراغ جادوی کودتا، در طول سهدهه دیکتاتوری راهی برای هیچکس باقی نمیگذارد جز اینکه «ترس» را نخستین و تنها گزینه رویارویی با واقعیات موجود در کشورشان بدانند.
کودتای رخ داده در اکتبر ۱۹۶۵ کشور پهناور اندونزی را وارد گردابی از اختناق، بازداشت و شکنجه، تیرباران، ترورهای خیابانی و ستم شگرفی میکند که هنوز و پس از سالها، حافظه جمعی این سرزمین زخمی از به یادآوردن آن مجروح و دردمند است.
دستاورد این کودتای خشن، کشتار بیش از یک میلیون انسان، به بندکشیدن یکونیم میلیون زندانی سیاسی، نابودی تام و تمام حزب کمونیست اندونزی با بیش از پانزده میلیون عضو، فراگیرشدن جو تسلیم و انقیاد در برابر ظلم حاکم، غارت و چپاول اموال ملی توسط حاکمان و درنهایت لگدمالشدن آرمان ملی مردمان این سرزمین، یعنی استقلال کشور بود. نویسنده کتاب «گزارشی از کودتای ۱۹۶۵ اندونزی» که تجربه سهسال زندان در شرایطی دشوار و محنتبار در رژیم دیکتاتوری ژنرال سوهارتو را دارد، درکتاب خود که ترکیبی از واقعهنگاری سیاسی و خاطرهنویسی است، ضمن تشریح موقعیت فردی و اجتماعی خود بهعنوان یک «خارجی دارای موقعیتی ممتاز»، به تحلیل وضعیت سیاسی و اجتماعی اندونزی از ورای چهره بزککردهای میپردازد که دیکتاتور میکوشد بر آن بپوشاند. خاطرات وی، روایت دردمندانهای است از آنچه در زندانهای سوهارتو دیده و شنیده است. این خاطرات هرچند بیست و هشت سال پس از آزادی وی به نگارش درآمده، و در زمانیکه هنوز دیکتاتور بزرگ زمام امور کشور را در دست داشته، اما عینیبودن تجارب نویسنده از تحمل آن دوران سیاه و داشتن انگیزههای انساندوستانه در رساندن صدای زندانیان بیدفاع آن کشور، کتاب یادشده را به سندی غیرقابل انکار در محکومیت دولت کودتا و بیدار نگاهداشتن وجدان و حافظه تاریخی جامعه جهانی تبدیل میکند. نویسنده که دوران بازداشت خود در اندونزی را بدون محاکمه و تشریفات قانونی سپری کرده، کوشیده در کتاب خود ضمن تحلیل مسائل سیاسی مقطعی از تاریخ معاصر اندونزی، به بازگویی فجایعی بپردازد که به پشتوانه حکومت نظامیان، بر مردم این کشور رفت؛ فجایعی که تا آخرین روزهای برکناری و سقوط ژنرال سوهارتو در سال ۱۹۹۸، در ضمیر تکتک مردم این سرزمین خانه داشت و هنوز که بیش از یک دهه از سقوط دیکتاتور بزرگ میگذرد، شدت دردناک بودن خاطره آن سالها، مجال از بازگویی قربانیان از آنچه بر سرشان رفت گرفته است.
خانم کارمل سه سال پس از وقوع کودتا به همراه همسر اندونزیایی خود بازداشت میشود؛ در سپتامبر ۱۹۶۸. اتهام وی همکاری با سازمانهای زیرزمینی فعال پس از کودتا و داشتن گرایشهای فکری کمونیستی است. وی که تبعه انگلستان بوده در سال ۱۹۵۰ با همسر خود ازدواج میکند و پس از آن بهطور عرفی شهروند کشور متبوع همسر خود میشود. با اینکه وی در سال ۱۹۵۴ توانست از یک دادگاه اندونزی تأییدیهای مبنی بر دریافت تابعیت رسمی اندونزی و انکار ملیت انگلیسی خود دریافت کند، اما چون این ازدواج در هیچ محضر کشور اندونزی به ثبت نرسیده بود، درواقع ازدواج وی از نظر قوانین موضوعه اندونزی به رسمیت شناخته نمیشد و ناگزیر تابعیت انگلیسی وی همچنان به قوت خود باقی بود. سرانجام همین موضوع هم به کمک کارمل آمد و با تحت فشار قرارگرفتن دولت اندونزی توسط نهادها و سازمانهای آزادیخواه غربی، دولت کودتا ناگزیر به آزادکردن وی شد.
عضویت در اتحادیه پژوهشگران اندونزی که مرکب از فارغالتحصیلانی با گرایش چپ بود، بزرگترین دلیل سوءظن بازجویان در خصوص «فعالیتهای کمونیستی» وی بود. این اتحادیه پس از به قدرت رسیدن سوهارتو، همراه دیگر سازمانهای کمونیستی تعطیل شد.
نویسنده در کتاب تصریح مینماید زمانی که در انگلستان زندگی میکرده، عضو حزب کمونیست این کشور بوده، اما در سال ۱۹۴۷ که به کشور چکسلواکی سفر و در دبیرخانه اتحادیه جهانی دانشجویان در پراگ شغلی بهدست میآورد، عضویت وی در حزب کمونیست انگلستان هم خاتمه مییابد. سفر به کشورهای متعدد به همراه نمایندگان اتحادیه، آشنایی با رهبران دانشجویان انقلابی در کشورهایی ازجمله چین، هند، برمه و… نگاه وی به مسائل سیاسی و نفوذ جنبشهای چپ در بخشهای گستردهای از آسیا را عمیقتر کرد. وی در سال ۱۹۵۰ در پراگ با پسر دانشجوی جوانی آشنا شد که این آشنایی به ازدواج آن دو انجامید و زمانیکه با همسرش به اندونزی رفت، بهعنوان مترجم در یک بنگاه خبری مشغول به کار شد و پس از گذشت دو سال به فعالیت در زمینه پژوهشهای اقتصادی در وزارتخارجه اندونزی پرداخت. بهموازات آن، برای حزب کمونیست این کشور هم مقالههایی تألیف یا ترجمه میکرد. البته وی هرگز عضو حزب کمونیست اندونزی نشد، اما اغلب با رهبران حزب ملاقات داشت و ارزیابی خود از شیوهها و مسائل اقتصادی را ارائه میداد. این فعالیتها البته همگی به زمان پیش از کودتای سال ۱۹۶۵ برمیگشت که حزب کمونیست ارتباط نزدیکی با دولت حاکم وقت (سوکارنو) داشت.
مقدرات کشور اندونزی، پیش از کودتای خونبار سال ۱۹۶۵، در دست فردی بود که بهعنوان «پدر استقلال اندونزی»، این کشور را به عرصه معادلات جهانی وارد کرد. اندونزی در اواخر قرن سیزدهم میلادی با حکومت پادشاهی «مجا پاهیت» (Maja Pahit) در شرق جاوه شکل گرفت و تا پایان قرن شانزدهم، به واسطه وجود بازرگانان هندی و رفتوآمد آنان به این کشور، جمعیت آن بهتدریج به اسلام گرویدند.
اندونزی که به سرزمین هزار جزیره معروف است درواقع از ۱۳ هزار جزیره تشکیل شده که حدو ۶ هزار جزیره آن مسکونی است و مردمانش را اقوام مختلفی ازجمله هندو، چینی و سوماترایی تشکیل میدهند.
در قرن شانزدهم اسپانیاییها و پرتغالیها آن را تحت حاکمیت گرفتند و سپس کمپانی شرقی هلند در ابتدای قرن هجدهم حکومت آن را تحت نظر خود قرار داد. سال ۱۷۴۰ هلندیها شورش مردم جاکارتا علیه خود را با کشتار حدود ۲۰هزار نفر سرکوب کردند و به سلطه استعمارگرایانه بر این سرزمین ادامه دادند. در سال ۱۹۰۷ پادشاه وقت اندونزی در حالی اقدام به برپایی قیام علیه هلندیها کرد و شکست خورد که شش سال پیش از آن، «احمد سوکارنو» ـ بانی استقلال این کشور ـ در ششم جولای ۱۹۰۱ در شهرستانی در ایالت جاوه غربی و در خانوادهای که پدر و سرپرست آن معلمی خوشنام بود چشم به دنیا گشود.
وی در کودکی به مدرسه هلندیها رفت و در سال ۱۹۲۱ با ورود به دانشگاه، تحصیل در رشته مهندسی ساختمان را تا مرحله دکترا ادامه داد. سوکارنو در دانشگاه با دانشجویان ناسیونالیست آشنا و به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسه و عربی مسلط شد. در همان دوران، در سال ۱۹۲۰، حزب کمونیست اندونزی تأسیس شده و به سرعت شروع به گسترش فعالیت در جامعه کثیرالاقوام اندونزی کرد. توسعه حزب کمونیست اندونزی بهگونهای بود که پس از شوروی و چین، بزرگترین حزب کمونیست جهان بهشمار میآمد و بیشترین اعضای آن کشاورزان فقیری بودند که در کنار روشنفکران، حمایت خود را از برپایی جامعهای مبتنی بر آرمانهای عدالتطلبانه اعلام میکردند.
سوکارنو در پی فعالیتهای سیاسی ـ دانشجویی و در پیشگرفتن راهکار ایجاد اتحاد میان کمونیستها، اسلامگرایان و ناسیونالیستها، به ریاست اتحادیه دانشجویان و فارغالتحصیلان شهر «باندونگ» برگزیده شد.
ریاست حزب ناسیونالیست اندونزی در سال ۱۹۲۷، گام بعدی وی در راستای گسترش فعالیتهای سیاسیاش بود.
در سال ۱۹۳۰ حکمرانان هلندی وی را بهدلیل فعالیتهای ضداشغالگری به چهار سال زندان محکوم کردند که دو سال آن بخشیده شد.
سوکارنو در فوریه ۱۹۳۴، مجدداً بهدلیل فعالیتهای سیاسی بازداشت شد که توسط ارتش ژاپن از زندان آزاد شد. ژاپنیها پیش از آن و در سال ۱۹۳۳ به جنوب اقیانوس هند، منچوری و مجمعالجزایر اندونزی حمله و بخشی از آن مناطق را از اشغال هلندیها آزاد کرده بودند.
در همان مقطع، دکتر سوکارنو به کمک ارتش ژاپن علیه هلندیها واحدهای چریکی راه انداخت و خود نیز با پوشیدن لباس نظامی تا پایان جنگ جهانی دوم، ابتدا نبرد علیه هلند و سپس علیه مطامع سلطهجویانه ژاپن را ادامه داد. با پایانیافتن جنگ جهانی و تسلیم ژاپنیها، تمامی سلاحهای آنها به دست ملیون اندونزی (اتحادیه اسلامی و حزب کمونیست) افتاد. در جریان همین مبارزات بود که سوکارنو بهتدریج با ژنرال «محمد سوهارتو» که زیر نظر ژاپنیها تربیت سیاسی ـ نظامی دیده بود آشنا شد.
سوکارنو که دیگر برای مردم کشورش چهرهای شناختهشده و قابل اعتماد بود، پس از پایان جنگ جهانی دوم، در هفدهم آگوست سال ۱۹۴۵ و در مقام رهبر حزب ناسیونالیست و سیاستمدار ارشد کشور، برای اندونزی اعلام استقلال و تقاضای عضویت آن در سازمان ملل را کرد که البته با مخالفت شدید هلند روبهرو شد. سرانجام با دخالت سازمان ملل، هلند در سال ۱۹۴۹ با حکومتی بهنام «اتحادیه اندونزی و هلند» موافقت کرد که در سال ۱۹۵۶، جمهوری اندونزی به رهبری سوکارنو ادامه موجودیت این اتحادیه را رد و استقلال کامل خود را اعلام و سوکارنو بهعنوان رئیسجمهوری آغاز به کار کرد.
احمدبنبلا (رئیسجمهوری الجزایر)، فیدل کاسترو (رهبر کوبا)، نهرو (نخستوزیر هند)، مارشال تیتو (رئیسجمهوری یوگسلاوی)، قوام نکرومه (رئیسجمهوری غنا)، جمال عبدالناصر (رئیسجمهوری مصر)، باندرا نایکه (نخستوزیر سریلانکا)، احمد سکوتوره (رئیسجمهوری گینه)، ازجمله دوستان سوکارنو بهشمار میآمدند که در مجامع جهانی میکوشیدند با حمایت از وی، به ادامه حیات جمهوری تازهتأسیس اندونزی یاری رسانند.
ازجمله کشورهای حامی سوکارنو، اتحاد جماهیر شوروی بود که بعدها، تحلیلگران سیاسی در تشریح دلیل وقوع کودتای سال ۱۹۶۵ ژنرال سوهارتو علیه دولت دکتر سوکارنو ـ که با کمک امریکا انجام شد ـ کاهش نفوذ شوروی در منطقه و نیز تضعیف کشورهای عضو جنبش عدمتعهد را دخیل دانستند؛ دو هدفی که سوکارنو بهعنوان کسیکه از تمامی جنبشهای استقلالطلبانه در آسیا، آفریقا و امریکای لاتین حمایت میکرد همواره در راستای تثبیت و احقاق آن گام برمیداشت.
در سال ۱۹۶۵، اندکی پیش از وقوع کودتا در اندونزی، مالزی، کشور همجوار آن اعلام استقلال کرد، اما دکتر سوکارنو افزون بر آنکه به سبب اختلاف ارضی، این استقلال را بهرسمیت نشناخت، قوای نظامی خود را آماده حمله به مالزی کرده و در ضمن بهعنوان اعتراض به این موضوع، خروج کشور خود از سازمان ملل را اعلام کرد.
درهمریختگی فضای سیاسی اندونزی در سال ۱۹۶۵، ازسوی دیگر جمهوری خلق چین را به این فکر انداخت که با راهاندازی کودتایی توسط نظامیان دستنشانده خود در اندونزی، سوکارنو را که مورد حمایت شوروی بود برکنار و یک رهبر حکومت کمونیستی مورد تأیید پکن را بر سر کار بیاورد. چین همواره تمایل داشت اندونزی را زیر سلطه سیاسی خود و کمونیسم چینی داشته باشد.
در همان دوران وقوع یک کودتای ناقص و نیمهتمام به رهبری سرهنگ «اون تونگ» و یک سیاستمدار کمونیست بهنام «آیدیت» علیه دولت وقت سوکارنو، با شکست روبهرو شد و نظامیان و ستاد کل ارتش به ریاست ژنرال «ناسایتون» و معاونش ژنرال سوهارتو را تشویق به اعلام غیرقانونیبودن حزب کمونیست اندونزی در نهم اکتبر ۱۹۶۵ کرد.
پس از این ماجرا فضایی ضدکمونیستی در کشور شکل گرفت و ارتش به کمونیستها پنج روز مهلت داد تا خود را به پلیس معرفی کنند. در همین راستا روند سرکوب آغاز شد. در روز دهم مارس ۱۹۶۶، ژنرال سوهارتو، معاون ستاد کل ارتش، با کودتای دیگری اعلام کرد فرماندهی و نظارت بر امور کشور را خود در دست گرفته و فردای آن روز (یازدهم مارس) تمامی اختیارات رئیسجمهوری وقت (سوکارنو) را به خود منتقل کرد و مقام ریاستجمهوری سوکارنو را در حد تشریفات قرار داد. سوهارتو چون به لحاظ پایگاه مردمی و مقبولیت سوکارنو نمیتوانست او را بازداشت کند، وی را تحتالحفظ در کاخ ریاستجمهوری تحت نظر قرار داد و خود، کفالت ریاستجمهوری و نخستوزیری را، توأمان در اختیار گرفت و ضمن بهرسمیتشناختن استقلال مالزی و برقراری ارتباط رسمی با امریکا، پیوستن مجدد اندونزی به سازمان ملل را اعلام کرد.
و بدینسان با آغاز زمامداری سوهارتو، کشور اندونزی وارد مرحلهای سیاه از سرکوبهای سیاسی، خفقان و برقراری حکومت وحشت شد. در همین دوران بود که واحدهای ارتش و پلیس مخفی، در روستاها و شهرهای جاوه مرکزی دست به کشتار کسانی زدند که مظنون به عضویت یا هواداری از حزب کمونیست بودند. کشتار تا جاوه شرقی و بالی، سوماترای شمالی و نقاط دیگر گسترش یافت و طی ششماه، بیش از یک میلیون نفر از مردم کشته شدند، اوباش به خانه کمونیستها و دفاتر آنان در جاکارتا و شهرهای دیگر حمله و اقدام به غارت اموال مردم کردند، جنازه قربانیان بینام و نشان در کانالهای آب در شهرهای مختلف انداخته شد، دانشجویان مورد حمایت ارتش، علیه حزب کمونیست، رئیسجمهوری در حصر (سوکارنو) و کابینه او دست به تظاهرات زدند، رهبران رده بالای حزب کمونیست (ازجمله آیدیت) توسط واحدهای ارتش دستگیر و ساعاتی بعد تیرباران شدند، زندانها و اردوگاههای کیفری در نقاط مختلف کشور ایجاد و هزاران زن و مرد اسیر به آنجا اعزام شده و سالهای متمادی در سلولهای تنگ و شرایط طاقتفرسای آن زنده به گور شدند و… سرزمین هزار جزیره رنگ خون گرفت.
به تعبیر برتراند راسل، نویسنده و فیلسوف انگلیسی، «در مدت چهارماه آغاز کودتا در اندونزی، بیش از دوازدهسال جنگ در ویتنام، انسان کشته شد» و به نوشته خانم کارمل «پس از کشتارهای جمعی، بازداشتها و پاکسازیهایی که به علت حوادث اول اکتبر ۱۹۶۵ صورت گرفت، بسیاری از کمونیستها، هواداران و افسران چپگرای ارتش به زندگی مخفی روی آوردند و به منطقه بیلیتار جنوبی رفتند. آنها همراه هزاران نفر از مردم پایگاهی ایجاد کردند و امیدوار بودند بتوانند جنبشی را علیه رژیم سوهارتو سازمان دهند. آنها با الهام از تونلهای جنگی که ارتش خلق ویتنام در جنگ با امریکا ساخته بود، شبکهای از تونلهای زیرزمینی ساخته بودند و… موج بازداشتها به بیلیتار جنوبی رسید و بسیاری از دستگیرشدگان محکوم به مرگ شدند.»
به تصریح نویسنده، «حزب کمونیست اندونزی پیش از ۱۹۶۵، حزبی قانونی و آزاد بود که هر عضو، تعداد زیاد دیگری از اعضا را میشناخت و پس از کودتا، آدمکشهایی که بهنام بازجو استخدام شده بودند، میتوانستند زیر فشار، اطلاعات زیادی از آنها بگیرند. بسیاری از اعضای حزب تا پیش از وقوع کودتا، به این نتیجه رسیده بودند که حزب از راه مسالمتآمیز در حال کسب قدرت است و به فکر کسی خطور نمیکرد که حزب ممکن است روزی زیرزمینی شود. در چنان شرایطی طبیعی بود که بسیاری فعالان حزبی، آمادگی تحمل فشارهای جسمی و روانی را نداشته باشند و گروههایی از آنان به همکاری با رژیم تن دادند.»
کشتارهایی که در سراسر مملکت توسط عوامل کودتا صورت گرفت، حزب کمونیست را نابود کرد و تلگرافهای پیوستهای که بین سفارت امریکا در جاکارتا و واشنگتن برقرار بود، نشان میداد که امریکا بهطور دقیق در جریان روند سرکوب و کشتارها قرار دارد و حتی برای کودتاچیان سلاحهای گرم میفرستد. از آن گذشته در پایان ماه اکتبر، «دین راسک» وزیر امورخارجه امریکا طی تلگرافی به سفیر امریکا در جاکارتا دستور داد «نبرد علیه حزب کمونیست باید ادامه یابد و ارتش، تنها سازمانی است که میتواند نظم را در اندونزی برقرار کند.»
غرب از به قدرت رسیدن سوهارتو، از نابودی حزب کمونیست و سقوط سوکارنو استقبال میکرد؛ زیرا از این رهگذر تمام منابع اندونزی بهطور نامحدود در اختیار سرمایهگذاران غربی قرار میگرفت. مطبوعات امریکا هم از سرنگونی سوکارنو استقبال کردند و آن را «بهترین خبر سال در آسیا» نامیدند.
هزاران نفر از کشتهشدگان از زندانیان ارتش بودند و بسیاری از اعضای حزب کمونیست که در جاکارتا توقیف شده بودند، به کشتزارهایی که زیر نظر ارتش اداره میشد انتقال یافته و در آن مناطق کشته شدند.
اعدامهای گروهی، دفن در گورهای دستهجمعی، سوءتغذیه در زندانها، بیماری، نبود تسهیلات درمانی در اردوگاه و بازداشتگاهها، بیخبری خانوادههای بازداشتی از وضعیت آنان و… شیوههای رواجیافته حاکمیت سرکوب، بویژه در دو سال ابتدایی وقوع کودتا بود. بیشتر کسانیکه در قتلعامها سر به نیست شدند، دهقانان و روستاییانی بودند که توسط سربازان از خانه و کاشانه خود ربوده شده و با اسلحههای کوچک، چاقو و کاردهای سنگین کشته شده بودند. سپس آنها را سر بریده و به میخ میکشیدند و سرانجام اجسادشان را به رودخانهها پرتاب میکردند.
خانم کارمل در تشریح وضعیت رئیسجمهوری خانهنشین (سوکارنو) در بحبوحه نبرد و نابودی در کشور مینویسد: «درحالی که کشتار در همهجای کشور ادامه داشت، سوکارنو مرتب عاجزانه از همه میخواست که سر عقل بیایند و به این تراژدی خاتمه دهند. او میکوشید همچنان میان ملیگرایان، احزاب چپ و کمونیست و مذهبیها اتحاد ایجاد کند. در ماه دسامبر ۱۹۶۵ که کشتار در اوج خود بود، او دستور داد با تشکیل یک کمیسیون دهنفره، ابعاد کشتار مشخص شود. طبق گزارش این کمیسیون، هفتاد و هشت هزار نفر ظرف حدود سه ماه کشته شده بودند، اما یکی از اعضای کمیسیون طی گفتوگویی با یک روزنامه امریکایی اظهار داشت که به عقیده او رقم واقعی دهبرابر این مقدار است.» به هر حال پس از پایان تحقیقات، کشتار چند ماه دیگر هم ادامه یافت و در توالی آن، رئیسجمهوری سرنگون شده که دیگر همه اختیارات خود را بهتدریج از دست داده بود، در ماه مارس ۱۹۶۷ با اعلام سوهارتو، رسماً از ریاستجمهوری خلع، بازداشت و خانهنشین شد؛ بهطوریکه حتی بستگان نزدیکش هم دیگر به او دسترسی نداشتند. بانی استقلال اندونزی سرانجام در یازدهم ژوئن سال ۱۹۷۰، بهدلیل بیماری کلیه درگذشت و کودتاگر، سوهارتو، پس از آن، هفتبار در انتخابات تک نامزدی به ریاستجمهوری رسید. کتاب خانم کارمل بودیارجو زمانی نوشته شد که حکومت ژنرال سوهارتو سیسالگی خود را جشن میگرفت و نویسنده همچنان در آرزو و انتظار سرنگونی حکومت فاشسیت و آزادی شهروندان اندونزی از حاکمیت ستمکارانه وی بود؛ آرزویی که سه سال پس از نگارش کتاب به تحقق رسید و سوهارتو، سیوسه سال پس از روی کارآمدن، دقیقاً در همان روزی که کودتا را آغاز کرد، بر اثر فشار مخالفان که او را به دیکتاتوری و فساد مالی گسترده متهم کرده بودند و نیز تظاهرات بیوقفه مردم، مجبور به کنارهگیری شد و در ادامه تحت تعقیب قضایی قرار گرفت. در سیوسه سال زمامداری سوهارتو، اندونزی شاهد افزایش خشونتهای قومی، مذهبی و سیاسی فراوانی بود که بدترین شکل آن را میتوان در تاریخ «تیمور شرقی» دید.
وقوع بحران مالی در آسیا و پیش آمدن رکود اقتصادی در اندونزی از دیگر عواملی بودند که در اواخر دهه ۹۰ میلادی، جرقههای خاموش اعتراض علیه سوهارتو را شعلهور کرده و وی را واداشتند در روز استعفا، طی نطقی سهدقیقهای از رادیو از مردم پوزش بخواهد و از آنان درخواست کند به کاندیدای بعدی مقام ریاستجمهوری ـ بشارالدین یوسف حبیبی که مورد حمایت امریکا بود ـ رأی دهند.
نویسنده کتاب که در جریان بازداشت غیرقانونی، ناگزیر به تحمل سه سال زندان در بازداشتگاههای مختلف بوده، در تشریح مشاهدات خود از بندهای زنان زندانی در زندانهای مختلف، از کسانی نام میبرد و یاد میکند که ناگزیر به تحمل فشارها و شکنجههای وحشیانه بازجویان شده بودند، بیآنکه کوچکترین آگاهی و نقشی در مسائل سیاسی داشته باشند. وی از انواع شکنجه و ابزار آن یاد میکند که علیه زندانیان بیدفاع به کار گرفته میشد؛ شکنجههای روحی و جسمی که چه بسیار بارها، به فروپاشی روانی قربانی میانجامید. از بیش از یکصد هزار زندانی سیاسی پنجسال پس از حوادث سال ۱۹۶۵ یاد میکند که همچنان بیمحاکمه در زندانها میپوسیدند و نه خبری از قانوناساسی بود، نه از وکیل و نه کسیکه بتواند کمکی بکند. از هزاران دانشجویی مینویسد که ارتش، آنان را سازمان داد تا علیه سیاستمدارانی که سوهارتو میخواست بیاعتبارشان کند، دست به تظاهرات بزنند؛ تظاهراتی که در واقع سازمانده اصلی آن، امریکا بود و این دانشجویان، با روحیهای بنیادگرا، بیهیچ شباهتی به آرمانهای معترضانه جنبشهای دانشجویی در سال ۱۹۶۸ اروپا، نقش مهمی در سرنگونی دولت قانونی سوکارنو و برقراری رژیم نظامی ایفا کردند. از فرارسیدن سال ۱۹۷۰ مینویسد و اینکه در آن زمان، اگرچه موج بازداشتها رو به کاستی گذاشته بود، اما مسئله اصلی حکومت با دهها هزار زندانی این بود که نه میتوانست آزادشان کند و نه امکان محاکمه آنها را داشت. تا اینکه سرانجام ارتش بهعنوان راهحل نهایی، آنها را به اردوگاههای کار اجباری متروکی در جزیرهای دور افتاده تبعید کرد. از پایتختی می نویسد که هر چند به برکت قانون تشویق سرمایهگذاری خارجی مصوب سال ۱۹۶۷، بهسرعت در حال تبدیلشدن به کلانشهرهای غربی بود، اما حکومت نمیدانست با انبوه زنان ژندهپوشی که بچههایشان را به پشت خود بسته و در حلبیآبادهای حاشیه پایتخت، در قوطیهای باریک حلبی، روی اجاقهای موقت برای خود و کودکانشان برنج میپختند چه کند؛ کودکانی که میدانستند چند متر آن طرفتر خیابانهای سرسبز و مرفهنشینی است که وزیران، ژنرالها و سفیر کبیرها در آنجا زندگی میکنند. از سوکارنو مینویسد که هر چند زندگی شخصیاش پر از بیبندوباری بود و برای داشتن چند همسر، از قوانین اسلام سوءاستفاده کرد و اعتنایی به دشواریهای روز افزون اقتصادی نداشت، اما وقتی خبر مرگ او در ژوئن سال ۱۹۷۰ از رادیو اعلام شد، مردم در حالیکه از ترس جان، اندوه خویش را پنهان میکردند، تنها وقتی جرأت کردند ابراز احساسات کنند که سوهارتو اعلام داشت رئیسجمهوری متوفی با احترامات کامل دفن خواهد شد و یک هفته نیز عزای عمومی اعلام شد. پس از آن بود که صدهاهزار نفر از فرودگاه تا محل خاکسپاری او صف کشیدند و دهها هزار نفر با احترام از مقابل جسد او عبور کردند. نویسنده در این کتاب ـ که از معدود اسناد افشاگرانه در خصوص کودتای نظامیان در سال ۱۹۶۵ اندونزی است ـ از بسیاری وقایع تلخ سرزمین هزار جزیره پس از کودتا پرده برمیدارد؛ از توقیف پیدرپی مطبوعات، از تحت نظارت بودن رادیو و تلویزیون، از انتشار همه روزه اخبار بازداشتها و صدور فرمانهای جدید، از به سخرهگرفته شدن حقوق شهروندی در حکومت کودتا، از اردوگاههای کار اجباری و تبعیدگاهها، از زندانیان سیزده و چهاردهساله که به اندازه سنشان پس از بازداشت در زندان ماندند، از شناسنامه بیش از یک و نیم میلیون نفر که صرفاً چون زندانی سیاسی بودند، مهر خورد تا زندگی خاص خود را داشته باشند، از آنها که حق داشتن شغلی که بتواند بر افکار عمومی تأثیر بگذارد را نداشتند، از کسانیکه برای هر مسافرت باید از مقامهای نظامی محلی اجازه بگیرند و گاهی احضار شوند تا در دورههای آموزشی شرکت کنند، از آنهایی که از حق رأی محروم شدند و…
خانم کارمل پس از آزادی و بازگشت به انگلستان، سازمانی باعنوان «دفاع از حقوقبشر در اندونزی» پایهگذاری کرد و کتاب حاضر را به صدها زندانی سیاسی تقدیم کرد؛ کسانیکه امید داشتند وی صدای قربانیانی باشد که در نظم سرکوبگر سوهارتو از یاد جهانیان رفتند، فراموش شدند و صدای خردشدن استخوانهایشان را هیچکس نشنید.
*کتاب «گزارشی از کودتای ۱۹۶۵ اندونزی» با ترجمه منوچهر بصیر، توسط نشر پژوهنده با همکاری بنیاد فرهنگی پرویز شهریاری منتشر شده و به قیمت ۷۵۰۰ تومان در بازار کتاب موجود است.
منبع:
چشم انداز ایران – شماره ۶۲ تیر و مرداد ماه ۱۳۸۹

