روایت شخصی از اعدام شهلا جاهد

همین الان از دم زندان اوین برگشتم، رفته بودم تا این ساعت های نزدیک به اعدام شهلا جاهد رو اونجا باشم! اصلا کاری ندارم که اصل داستان چی بود، ولی اونجا جو بسیار عجیبی بود، به هیچ عنوان نتونستم لحظه ای احساس خانواده سحرخیزان رو درک کنم!

خیلی عجیبه، خیلی خیلی عجیبه، گرفتن جان یک انسان در قبال جانی که ۹ سال پیش گرفته شده!

هر کاری کردم نتونستم وقتی ناصرمحمدخانی از جلوم رد شد بهش چیزی بگم و ازش بپرسم: که حالا واقعا چه حسی داری؟ راحت شدی و می تونی برگردی به فوتبال؟ زندگیت آروم شد؟ و خیلی سوال دیگه نتونستم!

هر کاری کردم فقط یک لحظه٬‌ یک لحظه احساس خانواده سحرخیزان که آروم اومدن بیرون و رفتن رو درک کنم نتونستم!

تنها چیزی که می دونم و بهش اطمینان دارم… اینه که اعدام راه حل نیست، قطعا!

http://sadra8.blogsky.com/1389/09/10/post-64/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.