ما هم بدون تو هر شب روی یخ می خوابیم
اعظم افشاریان
کانون زنان ایرانی :اعظم افشاریان مادر نازنین خسروانی، روزنامه نگار زندانی که این روزها وضعیت نامناسب دخترش در بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات بیش از پیش نگرانش کرده است در دلنوشته ای کوتاه خطاب به دخترش می نویسد :تماشای تو، در آن لباس زندان، با چشم بند، از پشت شیشه هایی که مانع می شوند دستان مهربانت را لمس کنیم. کشنده است.
او نمی تواند شرمندگی خود را از اینکه این روزها در نبود نازنین تن پوشی گرم به تن دارد و در خانه ای گرم شب را به صبح می رساند پنهان کند و تاکید می کند ما، همه ما، هر شب را مثل تو، روی کفپوشی از یخ صبح می کنیم. سردمان است و از هرچه گرم می کند این روزهای سرد را شرمنده ایم. ازتن پوش گرم مان شرمنده ایم وقتی تو، بی تن پوش مناسب، شبهای سرد سلول را تا صبح می لرزی. نازنین خسروانی روزنامه نگار نزدیک به هشتاد روز است که در بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات نگهداری می شود بدون اینکه لباسهای گرمش را ماموران زندان به او تحویل دهند. دادگاه او ۱۱ بهمن ماه سال جا ری در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب برگزار می شود :
متن این نامه، به شرح زیر است :
نازنینم
تماشای تو، در آن لباس زندان، با چشم بند، از پشت شیشه هایی که مانع می شوند دستان مهربانت را لمس کنیم. کشنده است…حرفهایت آراممان می کند و تلاش می کنی وضعیت وخیم خودت، توی سلول های سرد و نمور زندان از ما پنهان کنی تا مگر رنجی از رنجهایی که می بریم، کاسته باشی. اما چهره هربار تکیده تر از قبل ات، گویاتر از هر حرفی است.
می دانم که تحمل پیکر نحیفت، بسیار فراتر از تاب و توان ماست. اما باید سوخت از شرم وقتی که تو، تویی که تاب و توانت را می دانیم، به شکوه می آیی از سرمای سلول ات، که تو می گویی که انگار شبها را روی یخ می خوابی.
که تو با همان لبخند مهربانت، تعریف می کنی که چطور پتوی فرسوده و بی رمق زندان را می پیچی دور پیکر تکیده ات تا مگر پناهی باشد از سوز و سرما ی سلول، که تو از پنجره شکسته سلول کوچکت می گویی که سوز برف را هدایت میکند به سلول یخ زده ات، تو حرف می زنی از پشت شیشه های کابین ملاقات وچیزی انگار در من پی در پی فرو می ریزد و با هر کلامت، فرو ریختنی درخویش را از نو تجربه می کنم .
دیوار کشیده اند دور تا دورت تا مگر من، مادری که بی تاب به آغوش کشیدن توست، نتوانم تو را، دختر جگر گوشه ام را در آغوش بگیرم، دستهای سردت رادر دست بگیرم، پیکر یخ زده ات را در آغوشی مادرانه گرم کنم و چنان گرمای وجودم را به پیکر تکیده ات ببخشم که زمهریر هر سلولی را تاب بیاوری.
دخترکم
ما، همه ما، هر شب را مثل تو، روی کفپوشی از یخ صبح می کنیم. سردمان است و از هرچه گرم می کند این روزهای سرد را شرمنده ایم. از تن پوش گرممان شرمنده ایم وقتی تو، بی تن پوش مناسب، شبهای سرد سلول را تا صبح می لرزی
و از خانه گرممان شرمنده ایم وقتی شیشه پنجره سلول تو شکسته است و برف می زند توی اتاق تاریک و نم گرفته ات.
دختر نازنینم
این روزهای سرد و این شبهای زمهریری را تاب بیار که می دانم اراده تو، یخهای هر زمهریری را ذوب خواهد کرد و آفتاب، گرمای بی دریغش را می پاشد توکوچه های این شهر یخ زده، وقتی که آمده باشی .
تا آن روز که دور نخواهد بود، تصور کن حال همه ما را که شرمسار حال توایم و انگار هر شب بر یخ می خوابیم.
اعظم افشاریان

