برای بهمن احمدی امویی و احسان مهرابی؛ خردادیهای ۳۵۰ / خودِ زندگی، نوشته ای از ساسان آقایی
یک
بهمن، بچهی دشت و بیابان است، این را شاید کمتری کسی بداند اما خب به هیکل تنومند بهمن به حتم خیلی نمیآید که بچهی بالاشهری پایتخت باشد.
او در ییلاق و قشلاق بزرگ شده، خاطرههای بسیار شیرینی از زندگی عشایر دارد و این را هم میدانم که دست چند بچهای از همان عشایر را گرفته که بتوانند بزرگ شوند، درس بخوانند، کسی شوند و جا پای بهمن بگذارند.
این عادت را در زندان هم ترک نگفته، از آن چپهای لعنتی بامرامیست که بدون گزافهگویی، چند باری به چشم دیدم، برای این و آنی که دارای مشکل مالی بودند، در همان زندان، التماس دعا از ژیلا را داشت. میدانم، اینها را هم که میگویم، چندان به مذاقش خوش نمیآید اما نمیشود از بهمن با آن سیبلها و قیافه خودساختهاش گفت و مرام و دلرحمی و شیطنت ناپیدایش را فراموش کرد.
دورهای که با بهمن در ۳۵۰ گذشت، او را متفاوت از دورانی که دورادور یکدیگر را میدیدیم و به صفت همکاری آشنا بودیم، شناختم.
اواخر اسفند ۸۸ بود. بوی بهار، زودتر از هر کجای دیگر شهر، سراغ اوین را میگیرد.
تپههای اطراف که ما از پشت دیواری بلند به آن چشم میدوختیم، پر از شکوفههای زردرنگ شده بودند و بر حسرت دیدار و لمس نرمی خاکشان زیر پایمان میافزودند. آن زمان هنوز بچههای عاشورایی در ۳۵۰ و اوین، بسیار بودند.
جوانهایی بیشتر بیتجربه و بدون پیشینه سیاسی که اکنون در زندان داشتند پوست میانداختند و به یک باره، چندین سال بزرگ میشدند. تولد یکی از همانها بود. جشن که نه اما یک شادباش کوچک چند نفره برایش ترتیب دادم. چیزهایی از این دست، خیلی به روحیهی همه کمک میکرد، انگار برایمان یادآوری میشد که “زندان بخشی از مبارزه است و مبارزه خودِ زندگی”.
پس از آمار عصرگاهی، بهمن به جمع دو نفره ما وارد شد. ساعتی از آن شادباش گذشته بود و هر کس به کاری سرگرم بود. به جوان نگاه کرد و گفت؛
«واقعن تولدت امروزه؟»
پسر سری تکان داد. هرچند که همراهی بچهها و شور ایستادگی آنها، در کنار پایمردی رهبران به حق جنبش سبز، سختی زندان برای این جوانترها را آسان میکرد اما باز هم اندوه دلتنگی برای خانواده، دوستان و دلبران باقیست. از همین دست دلتنگیها، سراغ پسر آمده بود در روز تولدش.
بهمن که این را فهمیده بود، خیلی محکم و راسخ، بدون آنکه هیچ ردی از دلداری در گفتارش باشد، پسر را خطاب قرار داد؛
«کاش من جای تو بودم، کاش چند سال از عمر من رو میگرفتند اما من الان جای تو بودم».
در ابتدا پسر خیلی نفهمید اما آرزوی بهمن را من خوب میفهمیدم؛ آرزوی دورانی که به سختی سپری شده بود؛
«کاش من جشن تولد بیستسالگیم توی زندان بودم. الان نمیفهمی اما بعدن میفهمی که این زندان چهقدر توی زندگیت تاثیر داشته. من الان اصلن یادم نمییاد، روز تولد بیست سالگیم کجا بودم، اصلن یادم نمییاد، بیستسالگیم چه جوری گذشت…کاش من اون موقع، اندازهی الان تو میفهمیدم».
حرفهای بهمن، آرامشبخش بودند، یک جوری مسکن چون از حقیقتی غیرقابل چشمپوشی برمیآمدند. بهمن همیشه حرفهای درستی میزند.
سه
خیلی زودتر از آنچه که فکر میکردیم، آمد.
یک احضاریه بدخط که آدرس دادسرای اوین را زیرش نوشته بودند. در میان همهی ما؛ دوستان و همسرش، خود “احسان” آرامترین بود. این خونسردی ذاتی او، گاهی کفر آدم را در میآورد. احضاریه «احسان مهرابی درهسوخته» را به جهت «اجرای حکم» فرا خوانده بود.
خیلی قانونی نبود؛ تاریخ هیجده روز پیشتر را داشت، به خوانده هم ابلاغ نشده بود و خلاصه جایش را داشت تا به بعدتر موکول شود. احسان اما آماده بود، آسوده و بدون نگرانی.
چهل و هشت ساعت آخر را با هم بودیم و چون همهی آخر هفتههای دیگری که با هم میگذراندیم، این یکی را هم سپری کردیم؛ انگار نه انگار، شنبه که بیآید، دیگر داستان این آخر هفتهها، هر چند موقت به پایان میرسد.
پنجشنبه را تا بامداد فیلم دیدم و اگر قرار دیزی ظهر جمعه نبود، تا لنگ ظهر میخوابیدیم اما با هر دنگوفنگی که بود، خود را به قرار رساندیم. حتا در این روز آخر هم، لطف دوستان مکرر شامل حال احسان میشد. او که آدم بهشدت زمانشناسیست، هر جمعه، باید یک ساعتی را منتظر تک تک دوستان بماند تا برسند. وقتی بهزور مرا هم با خود میبرد، گفتم؛
«آخه مردک، این رضا و اینا که یه ساعت دیگه میرسن، چرا ما رو بهزور اینقدر زود میبری؟»
و پاسخ داد؛
«بالاخره یکی باید به وقت بیاد دیگه».
برای همه چیز یک جوابی دارد. او هم، پشت آن قیافه سرد و بیروح، یک انسان شریف، صبور و با طنزی برنده را پنهان میکند؛ انگار این روزها، تیپها دیگر خیلی بیانگر روح آدمها نیست.
منتظر ماندیم و ماندیم تا رضا عزیزی از «پروژه»اش دل بکند، انواری برسد و ایمان بایسلامی بتواند راه نواب تا راهآهن پیدا کند. یک ساعتی به تقریب طول کشید.
دیزی را که زدیم، پشت فنسها عکس هم گرفتیم، این عکس آخر من و احسان بود، پیش از آنکه به زندان برود. بعد دوباره نوبت فیلم شد، رضا ما را با یک فیلم کشدار چندین ساعته که «تاریخ ایتالیای معاصر» را روایت میکرد، میهمان کرد. به قول احسان؛ «فیلم خوبی بود اما برای علافی، نه برای کسی که تنها چند ساعت دیگر فرصت آزادی دارد».
شب را به خانه برگشتیم. ساکش را جوری جمع میکرد، انگار قرار است برود مسافرت. مشورت دادم که چه چیزهایی در ۳۵۰ به کارش میآید و چه چیزهایی میتواند، ببرد. یک کیف دستی کوچک را پر کرد از وسیلههای ضروری.
آن شب را هم دیر خوابیدیم، با اینکه فردا ساعت هشت صبح باید دوباره آن درب بدرنگ اوین را ملاقات میکردیم، هر چه بود، به قول احسان؛ «از فردا، وقت زیادی برای خوابیدن دارم».
همیشه، همینقدر آسان با حقیقت کنار میآمد. زندان رفتن برایش آنقدر سخت نبود. صبح فردا، یک قرار کاری داشت و حتا آن را هم انجام دادیم، بدون هیچ نگرانی و شتابی. هر چه به اوین نزدیکتر میشدیم، قلب من بیشتر میگرفت. نمیتوانستم نفس بکشم اما به احسان که نگاه میکردم، آرامش، بدون ذرهای التهاب در او برقرار بود.
سرانجام رسیدیم، برخلاف من که حتا زمان احضارهایم هم چند ساعتی دیر میرفتم، احسان حتا برای رفتن به زندان هم تاخیر نمیکرد.
زیر پل روبهروی زندان، خداحافظی کردیم. در آغوش که گرفتمش، دلم نمیآمد، رهایش کنم. یک حس بدی داشتم؛ اینکه آدم برود با پای خودش، رفیقش را دودستی تقدیم زندان بکند، اصلن حس قشنگی نیست، به جای این که من، احسان را دلداری دهم، او مرا تسکین میداد.
چند دقیقه بعد، آرام و استوار رفت. تا آنوقت هنوز امید داشتم، برود و برای چند روزی فرصت دهند اما وقتی به سوی درب کوچک دادسرای اوین میرفت، یک چیزی درونم میگفت که از همان جا به زندان میرود؛ دیگر توان کنترل فرو خوردن بغضم را نداشتم.
نیم ساعت بعد، سربازی با نگاهی شرمسار خبرمان داد که «منتظر نباشید»، احسان را میبرد ۳۵۰. ساکش را هم به ما برگرداند. از اوین، در سرمای بهمنماه، ساعتها به تنهایی قدم زدم، همان راهی را که دو نفری آمده بودیم. موبایل پشت سر هم زنگ میخورد.
۹۰
اتاق یک بند ۳۵۰، شور و حالی داشته است؛ از دیگر اتاقها آمدهاند، دور هم شعر خواندهاند، سرود سر دادهاند و بهمن و احسان، شمعهای تولدشان را در خاموشی شب، خاموش کردهاند.
میدانم، بچهها برای آنها سنگتمام گذاشتهاند چه، هر دوی آنها از ترینهای بند بهترینها هستند. میدانم؛ اکنون دیگر بهمن دو سال از سی و چندی سال تولدش را خوب خوب به یاد میسپارد، برای احسان هم این تولد چیزی منهای آن تولدهاییست که در رستورانهای تهران برایش میگرفتیم.
آنها جز قیافههای غلط اندازشان و نزدیکی روز زادهشدنشان، با هم شباهتهای زیادی دارند؛ هر دو آرام، شریف و بامرام هستند و بهحتم زندان سخت بیداد را با متانت و بردباری خود برای دیگران آسان میکنند. میشود گفت؛ نه تنها رفاقت که حبسکشیدن هم با آنها، «خوش» میگذرد. این روزها، یاد بهمن که میافتم، به احسان که مینگرم، بیشتر باور میکنم که؛ زندان، بخشی از مبارزه است و مبارزه خودِ زندگی.
منبع :فیس بوک ساسان آقایی
