تصمیم برای این هفته آرامش بود

مهسا امیدوار

کانون زنان ایرانی

تصمیم برای این هفته ارامش بود؛فکر کردن بر خودم وتصمیم هایم برمحور زندگی خودم وبه دلخواه خودم..
تصمیمم آرامش بودکه از دست داده بودمش،چند سالی میشد واین اواخر شدید تر البته.

آرامش را حق خود میدانستم .. نبرد، عصیان واعتراض بزرگترین بخش زندگی ام که نه، زندگی من بوده و هست..

آرام نشستن و صلح کردن و با هر نظری خندیدن به هر نظری برای کِنِف ننمودن شخص گوینده و انگار این هر سه با من زمین تا آسمانم تقاوت داشت..چند سال، زمان کمی نیست”چند سال” نوشتم برایم طولانی آمد وافسوس که امشب دو دستی به سرم کوفت. نه حتی افسوس که افسوس واژه “دارا” هاست که از دست دادن چیزی محضِ خیلی کوچک حتی”افسوس” نام میگیردو.. نه این واژه به من نمیماند، به اوضاع من و این هفته و حالا امشب در این شب.

همیشه و هیچ گاه نتوانستم بفهمم پاسخ سوالم را، درکش سوالم حتی قابل درک نبود، که بالاخره حالا جواب سوالم چیست؟ آگاهی زنان ِطبقه عام که شعار مدام من و عامل مهمی در موفقیت جنبش های زنان چرا به ثمر نمینشیند؟

چرا با کلید خوردن اصلی مسائل زنان در قرن ۱۸، ایران ، هنوز، در این عصر…، زن؟؟

پاسخهای زیادی شنیدم از جامعه شناسان، نویسندگان، تا کسانی که به جریانی به نام فمینیسم علمی معتقد بودند، جوابی نگرفتم، سر تکانی محضی بود محض کنف ننمائی..

دختر بچه ای ۳ ساله، شرت پایش، پیراهنی تا زانو

ضربه ی پای مادری که جورابِ ضخیم سیاه پوشیده شده با حمایت نگاههای پدر: انقدر ولنگ و واز نشین
دستانی پر قدرت، دستان پر قدرت مادری که حالا با دستانش با کمی خشم نگاهش و صورتش که از جدی شدن ِ آنی رنگ باخته، پای دختر را میبندد : زشته درست بشین و دختری که به جماعتی چشم دوخته چشم می اندازد مات، منتظر دریافت پیام نگاه های بقیه و بقیه هم خب قابل پیش بینی و که میداند در این روزی و این ساعت چه پایه ای در ذهن او پا گرفت؟

خشم در برابر دختری سه ساله که پایش را نبسته است، او که رموز پای بسته و باز را نمیداند، خشم دربرابر تنها ۳ سال زندگی! چشم در چشم و آرام نشستنم..

دختر بزرگ تر میشود و حالا دخترِ دیگرِ جمع که نیست.

فلانی، دخترت کو؟ موقع امتحان که میرسه ما رو علّاف خودش میکنه، نیومده!

فلانی در گوش فلانی

شیکمش خیلی بزرگه(همان دختری که نیامده) لباس دامن دار بهش نمیاد یعنی نمیدونه؟

وهزار تئوری، استدلال که آیا او دانسته دامن میپوشیده یا نادانسته.

تبسم تلخی از روی ناچاری..

دختر سوم که ازدواج در ۱۹ سالگی، اعتراضی به سن دختر به جمع می افتد، با سرکوبی رو به رو میشود، نه چرا همین خوبه دختر رو زود شوهرش بدن

حداقل میگفت شوهر کند باز چیزی! در اتوبوسی با چشم بند از زندان اول به محبس دوم
چیزی نگفتنم القای صلح است

حالا که نوشتم جور جفایم را گویا لب خونینم باید تنها پس دهد- من واقعا چه کردم؟

در ابتدا به بهانه آرامشی که قولش را به خودم داده بودم این هفته و سپس شنیدم همه چیز را و حتی دمی به اعتراض برنداشتم و توجیه خوبی که داشتم

-او که نمیداند با صحبتهای من هم نادان خواهد ماند!

من بر کدامین پلّه ایستاده ام که او حرفهای مرا بپذیرد؟

که تا کامی به حرف باز کنم که برای دخترک کافی است.. ذهنش را ، وجودش و موجودیتش را با توهمات زورکی چپانده ات، مریض نکن

او ، دخترک، کودکی خود را میکند، تو با نگاه آلوده بجنگ، او ، دخترک چه گناهی دارد که بازی برایش میوه ممنوعه شود

و در تمام این سه ، جز بیهوده گو چیزی نبوده ام …

همه اینها را بگویم، آیا همه اینها غیر از نام گستاخ بر وجودم نمیماند؟

گستاخ را بشنوم واو که گستاخ مینامدم یعنی هیچ یعنی هیچ یعنی عبث

و حالا در این ساعت اشتباهاتم جواب سوالم را داده است.

بخش بزرگ به ثمر نرسیدن آنچنان جنبش زنان را عدم تعهّد و عدم ارتباط با طبقه عام- که بیشترین جمعیت زنان است- میدانم.

برترین مباحث زنان مطرح شود، بحث شود، نظریات شنیده شود و دست آخر به نتیجه گیری مهمی هم دست یابد آنجا که همه ما از جلسه به سمت خانه در حرکتیم، کارهایمان را بی نتیجه بدانیم به راستی تزدیک تر است وقتی که ارتباطی نباشد! وقتی که اوقاتمان را به بهای آرامش وباقی را در سطح خودمان نداستن به “سپری گری” بسپاریم، ما فعّال نیستیم، منفعلی هستیم که نام فعّال را هم به سیاهی کشانده ایم.

پی نوشتی بسیار مهم

تمام اشخاصی که گفتگوهایشان نوشته شد به طبقه زنان تحصیل کرده متعلق بودند.

آنجا قضیه سخت میشود که زنان تحصیلکرده از دانشگاه به خانه درحرکتند و تحصیل هیچ سطحی از دگر اندیشی در اذهان فارغ التحصیلان ایجاد نمیکند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.