نامه اکبر گنجی به ژیلا بنی یعقوب:زندگی خوب، زندگی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی و همسرانشان است

ژیلا بنی یعقوب، روزنامه نگار و همسر بهمن احمدی امویی(روزنامه نگار زندانی) به تازگی در وبلاگ شخصی خود مطلبی با عنوان «ما زندگی می کنیم»نوشته است .وی در این مطلب کوتاه با یاد آوری خاطره ای از دوران بازجویی اش، نتیجه گرفته است که سیستم قضایی و امنیتی کنونی ایران با زندانی کردن همسرش و دیگر زندانیان سیاسی می خواهد نگذارد آنها زندگی کنند و زندانی کردن چند صد زندانی سیاسی جز هزینه های فراوان، هیچ دستاوردی برای نظام نداشته و نخواهد داشت.

خاطره مربوط می شود به پرسش وی از یکی از بازجوهایش:«راستی! دستاورد پنج سال زندانی کردن آقای گنجی برای سیستم شما چه بود؟ جز آن همه هزینه ای که به خاطر زندانی کردنش به خودتان وارد کردید؟ جز آن همه تبلیغاتی که بسیاری از رسانه های بین المللی و سازمان های حقوق بشری علیه شما انجام دادند؟ گنجی که از قبل هم مشهورتر و در اهدافش هم مصم تر از قبل شده.آقای بازجو فکری کرد و گفت: «درعوض، پنج سال تمام نگذاشتیم گنجی زندگی کند!»

بنی یعقوب در پایان مطلبش اما نوشته است که «آنها چه می دانند که ما حتی با نشاط تر و هدفمندتر از قبل زندگی می کنیم. بگذار فکر کنند «زندگی» را از ما گرفته اند، بگذار! دل خوش به این باشند که نمی گذارند زندگی کنیم.اما ما زندگی می کنیم، من و بهمن، بهاره و امین، نسرین و رضا و …»

گنجی در پاسخ به این مطلب ژیلا بنی‌یعقوب، نامه ای را به وی نوشته و در آن تاکید کرده :« زندگی خوب، زندگی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی و همسرانشان است.»

متن نامه گنجی به ژیلا بنی یعقوب به شرح زیر است:

سلام ژیلا خانم

جای بهمن و احمد زیدآبادی و عیسی سحرخیز و تاجزاده و عرب‌سرخی و رمضان‌زاده و مومنی و بقیه‌ی دوستان خالی است. کاش همه‌ی آنها در کنار خانواده‌ی خود بودند. کاش هیچ کس زندانی نبود. من که با تمام وجود وضعیت شما و عزیزان شما و خودمان را درک می کنم. هر هفته در برنامه ی راه، سخن را با زندانیان شروع کرده و دقایقی درباره‌ی وضعیت آنان حرف می‌زنم.

اما زندگی؛ انواع و اقسامی دارد. مگر زندگی برای آزادی و عدالت زندگی نیست؟ مگر زندگی علیه ستمگری خودکامگان زندگی نیست؟ این هم نوعی زندگی است که یکی از اهدافش کاهش درد و رنج همه‌ی مردم است.هدفش برابری است. چه کسی گفته است که این نوع زندگی کم ارزش است یا زندگی نیست. آنها هم زندگی می کنند.به اسارت گرفتن آزادگان،آدم ربایی است. این هم شغل شریفی است. آدمی وقتی شب در کنار همسر و فرزندانش سر سفره می نشیند، باید وجدانش راحت باشد. آخر این چه نوع زندگی است که بهترین جوانان وطن را به سلول های انفرادی برده و ضمن بازجویی سر آنان را در کاسه های توالت فرو می کنند؟ آیا پولی که از این راه به دست می آورند از گلوی زن و بچه شان پائین می رود؟ آیا حاضرند به فرزندان خود بگویند به چه کاری مشغولند؟ نگران چیستند؟ شاید از این می هراسند که فرزندانشان آب دهان به صورتشان بپاشند؟ آری این هم نوعی زندگی است که آدمی همیشه باید دو چهره باشد و چهره ی دیگر خود را در تمام زندگی از نزدیکترین اعضای خانواده اش پنهان نماید. این هم نوعی زندگی است که پولی که زن و بچه ی آدم می خورد و مصرف می کند، پول خون و شکنجه‌ی بی‌گناهان باشد.

بهمن‌ها، مسعود باستانی‌ها،نسرین‌ها از هیچ‌کس خجل نیستند. کاری نکرده اند که نیاز به مخفی کاری باشد. اینان حتی بر چشم های متهم چشم بند می زنند تا دیده نشوند. از چه می‌هراسند؟ آیا احمد زیدآبادی، عیسی سحرخیز، شعله سعدی، امین زاده، و…تروریست اند؟ نه. موضوع چیز دیگری است. نمی خواهند دیده شوند. چون کاری که می کنند به هیچ وجه توجیه کردنی نیست.همان کارشناسان تقسیم کار می کنند. گروهی متهم را می زنند، اما کارشناسی که بدون چشم بند با متهم مواجه می شود، کار دوستان و همکاران خود را محکوم می سازد. می گوید آنها گروهی تندرو هستند که ما با کارهایشان مخالف هستیم.آری این هم نوعی زندگی است. خدمت به ظالمان. مزد گرفتن برای شکنجه. خشنودی از نابود کردن زندگی دیگران. نام این را زندگی گذاشته اند. اشتباه است. زندگی آن است که ژیلا و بهمن می کنند. همه در سراسر جهان اینها را تحسین می کنند. آخر چه کسی قادر است این اندازه بی رحم باشد و با مسعود باستانی چنین کند؟

حالا که تو خاطره گفتی، بگذار من نیز خاطره ای برایت تعریف کنم. در حین شش سال تمام زندان، قاضی پرونده ی من کشته شد، اولین دادستان پرونده تصادف کرد و درگذشت. چند تن دیگر هم به همین شیوه ها رفتند و پاسخگوی کارهایی که کرده اند هستند. یکی از سر تیم های بازجویان که در همه ی پرونده ها به اسامی گوناگون حضور دارد و بسیار پر نفوذ است، چند بار در این زمینه با من حرف زد. علت این وقایع را می پرسید. هر بار که اتفاقی می افتاد، می آمد تا سر نخی به دست آورد. به او همیشه می گفتم مادر من زن بسیار مومن و دعاخوانی است. تجربه به من می گوید که دعاهایش کارساز است. همه ی ظالمانی را که به من ستم کرده اند نفرین می کند. اولین بار خندید. اما اتفاقات بعدی او را نگران ساخت چند بار که این حوادث تکرار شد، روزی نزد من آمد و بسیار گرم گرفت و گفت:”به خدا من در پرونده ی تو هیچ نقشی ندارم. فقط دارم کمک می کنم که آزادشوی. به مادرت بگو یک وقت مرا نفرین نکند”. من هم به او گفتم:”مادرم از کسی نام نمی برد. چون نام کسی را نمی داند. فقط ستمگران را نفرین می کند”. این هم نوعی زندگی است، فراموش نکن. با پول خون دیگران زندگی می کنند. تو ، ژیلا، تو باید شاد باشی که زندگی حقیقی آن زندگی است که تو و بهمن می کنید. زندگی خوب، زندگی زیدآبادی و همسرش، زندگی سحرخیز و همسرش، و زندگی همه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی و همسرانشان است.

اکبر گنجی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.