جنبش مهسا و بحران مصادره: نزاع بر سر میراث یک شعار
سجاد هاشمینژاد
چهکسی باور میکرد که کشتهشدن یک زن «معمولی» و «غریب» در تهران، بتواند موجهای اعتراضی وسیعی در سراسر ایران و خارج از ایران ایجاد کند، آن هم با نام و شعار زیبای «زن، زندگی، آزادی»؟ اما آنچه باورکردنی نمینمود رخ داد؛ البته پس از ماهها و سالها مبارزات خُردِ هرروزه که سرانجام در آن دقیقۀ خاص به نقطۀ انفجار رسید و برای همیشه تاریخ سیاسیِ ایران معاصر را دگرگون کرد.
اما جنبش زنزندگیآزادی، جنبش مهسا، قیام ژینا یا هرچه که نامش هست، از نخستین روز و حتی در نطفهاش، یک جریان واحد نبود؛ و این جریانهای متباین از همان روز اول با یکدیگر در رقابت و بلکه نزاع بودند تا بتوانند قدرت اعتراضیِ این لحظه را به نفع خود مدیریت و مصادره کنند. در برآمدن و انفجار لحظۀ مهسا، دستهای فراوانی دخیل بودند: جریانهای فمینیستی داخل و خارج از ایران، جریان برانداز مسیح علینژادی، جریانهای متکثر و پراکندۀ دادخواهیِ پساآبان و پساهواپیمای اوکراینی، احزاب و نیروهای کُرد و بلوچ، جریان برانداز پهلویخواه، و نیز طیفی از اصلاحطلبان.
رقابت و نزاع این جریانها بر سر میراث لحظۀ مهسا که بیدرنگ و با تمام قوا آغاز شده بود، دیری نپایید که به تکهپارهکردنِ خودِ لحظه، خودِ جنبش و خود بالقوگیها و میراث آن رسید. یکی میگفت مردم پهلوی را میخواهند و لاغیر، یکی میگفت این جنبش ایرانی نیست و منحصراً کُردی است، یکی میگفت اساساً شعار «زنزندگیآزادی» بار سیاسی کافی ندارد و باید با شعارهای «براندازانه»تر جایگزین شود، یکی دیگر میگفت اصلاً مهم نیست که میراث فکری و کُردی شعار زنزندگیآزادی چیست و حالا که به ایران آمده دیگر همین است که هست و…
از قضا، در بند بازداشتیهای ۴۰۱، دستکم در آن ۳۰ روزی که من در بازداشتگاه عمومی بودم و در کنار مردان بالای ۲۵سالۀ بازداشتی اعتراضات – که در ایام حضور من بهسادگی بیش از ۵۰۰نفر میشدند – میشد بهسادگی دید که جمعیت معترض (دستکم در بین مردان شهر شیراز) بیش از هرچیز نمایندگیکنندۀ کدام طیف است. ما در آن بند نویسنده داشتیم، وکیل داشتیم، کارآفرین مشهور داشتیم، دانشجو داشتیم، کارگر داشتیم و بازاری هم داشتیم. به رغم این تکثر منزلتی و طبقاتی اما، در واقعیتی که من دیدم، انواع گرایشات «براندازی» آشکارا دست بالا را داشتند و در بین آنها هم «رضا پهلوی» و در آن زمان «حسین رونقی» پرطرفدار بودند؛ و این در همان عنفوان جنبش است.
آنطور که شنیدم، وضعیت بند زنان متفاوت بوده و احتمالاً توازن نیروها در آن به نحو دیگری. و البته که تجربۀ شخصی من در شیراز قابلتعمیم به کل جنبش و جغرافیاهای گوناگونش نیست. با این حال اما، آنچه من از دل تجربۀ خودم دیدم، این را به من نشان میدهد که بسیاری از ستایشها و نقدها و تحلیلها دربارۀ جنبش مهسا-ژینا، صرفاً بخشهایی از واقعیت جنبش را برجسته میکنند و بخشهای دیگری را نه. چیزهایی که میپسندند را میبینند و پررنگ میکنند و چیزهای دیگری که نمیپسندند را انکار.
و حالا در زمانهای هستیم که آن رقابت-منازعۀ کمابیش نهفته در لحظۀ مهسا به نقطۀ اوج خودش رسیده و انواعی از جریانها، انواعی از فمینیسمها، انواعی از براندازیها و انواعی از تحولخواهیها وجود دارند که همگی خود را میراثبر راستین این جنبش دانسته و با تمامیِ دیگران بر سر آن در جنگند.
بهگمانم، یک بار دیگر، و این بار با جدیتی هزار برابر، باید به امکان و شرایط مصادرهبهمطلوب شدن جنبشها اندیشید و از ابتدا اذعان داشت و معترف بود که ما در برابر این امکان و این خطر، بههیچوجه مجهز نبودهایم و نیستیم. خوشبختانه، خود شعار «زنزندگیآزادی» حدود و ثغور زندگیخواهانهای را مشخص میکند و دستکم به انحائی، کم یا زیاد، از مصادرهپذیری خود میکاهد. اما نمیشود فقط به این دل خوش داشت که «حقیقت» این شعار با مدعای فلان مدعی همخوان نیست. مسئله این است که چگونه میشد یا همچنان میشود که مدعیان دروغین مالکیت آن لحظه را در عمل پس زد و عقب راند، و جوهره و پویشِ زندگیخواه و زنانه و آزادِ جنبش مهسا-ژینا را در قالبی قابلاتکا و واجد نیرو، تثبیت کرد.
این جنبش طفلیست که، همچون قصۀ نمایشنامۀ گیرای برشت (دایرۀ گچی قفقازی)، مادرانی بر سر مدعای مالکیت آن در تنازعند. چه چیز میتواند این طفل را جز از دستان مراقب و پرورشگر خانوادۀ راستینش، دور بدارد و دست بدخواه و استثمارگر و فرصتطلب را از آن پس براند؟
به عنوان یک سرنخ – و نه اصلاً چیزی بیشتر – مطالعۀ کتاب «اگر که بسوزیم» حاصل پژوهشها و گفتگوهای «وینسنت بوینز» را پیشنهاد میکنم. هرچند که این مطالعه بههیچوجه کفایت نخواهد کرد و کارِ صورتبندی و شکلدهی و تدقیق چگونگی این مراقبت، کار فاعلان شفیقِ درگیر در تاریخ این جنبش خواهد بود.
منبع:
ba_haghighat
