زنان دوم و سوم در شیرآباد زاهدان

کانون زنان ایرانی – ترانه بنی یعقوب :سوله آهنی در یکی از خیابان های شلوغ شیر آباد زاهدان واقع شده است . اتاقکی فلزی که در یکی از شلوغ ترین خیابانهای منطقه شیر آباد تنها مکان گرد هم آمدن زنان این منطقه محسوب می شود . شیر آباد منطقه ای در شمال شهر زاهدان و حاشیه ای محسوب می شود. منطقه ای بلوچ نشین که در تک تک خیابانها و کوچه های شلوغش فقرو نداری موج می زند .

در زاهدان هر تاکسی و مسافر کشی حاضر نیست تو را به این منطقه ببرد چون تصور اینکه این منطقه جرم خیز و عبور و مرور از ان خطرناک است به یک باور عمومی در این شهر مبدل شده است. هیچ کس نمی تواند پاتوق های خطرناک مواد مخدر را که در یکی از خیابانهای این محله بدون هیچ تر س و کنترلی وجود دارد فراموش کند .خیابانی که گذر از آن با پای پیاده برای غریبه ها تقریبا غیر ممکن است.

به محله شیر آباد می روم و به دیدن زنانی که در این منطقه هزاران حرف ناگفته دارند .

شهناز اربابی مسئول انجمن کاهش آسیب منطقه شیر آباد که خود زنی بلوچ است تا شیر آباد همراهی مان می کند . او فعالیتهای اجتماعی زیادی را برای بهبود اوضاع مردمان این منطقه به ویژه زنان انجام می دهد . او این بار همراهمان می اید تا تنها مکانی را که زنان شیر آبادی گاه گرد هم می آیند نشانمان دهد .

خیابانهای شلوغ شیر آباد پر از دست فروش است. بیشتر دستفروش ها پسر بچه های کوچکی هستند که خوراکی های جور و اجور می فروشند .بچه های خیلی کوچک هم خریداران پر و پا قرصشان به حساب می آیند . چرخ دستیهای کوچکی که خوراک نخود پخته می فروشد بیش از بقیه جلب توجه می کنند. در گوشه و کنار خیابان های خاکی شیر آباد زباله های انباشته شده بارها به چشم می ایند. گویی جمع کردن زباله های این منطقه نیز مدتها فراموش شده است .

سوله کوچک آهنی در میان فریاد دستفروشان از دور به چشم می خورد. محوطه نسبتا کوچکی که در ابتدای خیابانی خاکی و پر رفت و امد واقع شده است . محوطه سوله با موکتهای آبی رنگ فرش شده است. در انتهای سالن چند چرخ خیاطی به چشم می خورد و چند لباس بچه گانه و دست دوزی بلوچی که هنرمندانه دوخته و به دیوارها نصب شده اند .در گوشه دیگر این سالن آشپزخانه و روشوئی کوچکی قرار گرفته است .چند زن روی موکتهای آبی رنگ زانو زده اند و آرام در گوش یکدیگر نجوا می کنند .

تصویر

به صورت این زنان نگاهی می اندازم همگی مسن و سالخورده به نظر می ایند با خود م می گویم کاش امروز چند زن جوان هم در میان زنان شیر ابادی حضور داشت تا درباره زنان جوان این منطقه بیشتر می دانستم .

شهناز اربابی می گوید :” اینجا تنها جائی است که گاهی زنان شیر آبادی دور هم جمع می شوند.این محوطه چهار دیواری بدون سقفی بود که با برخی کمک های بین المللی که در قالب پروژه های فقر زدائی بودند به این شکل در امد و محل آموزش زنان بلوچ شد .اما اکنون اموزشهایمان متوقف شده و زنان فقط هفته ای یک بار برای پس اندازپولهایشان و یا حرف زدن گرد هم می ایند .”

نبود بودجه برای بر گزاری کلاسهای آموزشی موجب توقف کار تنها مکان فراغتی زنان شیر آبادی شده است .زنانی که به قول خودشان جز نانوائی رفتن و خرید کردن هیچ تفریح دیگری ندارند .

آنها می گویند:” چهار چرخ خیاطی مان هم خراب شده است و دیگر هیچ وسیله ای برای کار وآموزش در اختیار نداریم .”

در شیر آباد زنان نمی خندند

مسن ترین زنی که در سوله آهنی نشسته شاه بی بی است که با لبخندی تلخ به حرفهای دیگران گوش می دهد این زن که بیش از 60 ساله به نظر می رسد فقط 42 سال دارد .

به یاد اولین نگاهی که به صورت این زنان و تصوری که از سن و سال آنان به ذهنم آمده بود می افتم. اینها همه زنان بلو چ [جوانی اند که با همه جوانی شان از غم و تلخی هایشان می گویند. تلخی هائی که در جوانی صورت شان را این گونه پیر و شکسته وحدس سن و سال شان را دشوار کرده است. آنها کمتر لبخند می زنند وبا نگاه و لحنی تلخ سر گذشت شان را مرور می کنند.

مهناز فقط 27 سال دارد اما صورتش پر از چین و چروک است . چادر سیاهش را محکم به خود پیچیده و رخسارش را در زیر چادر پنهان می کند . 15 ساله بود که به اجبار خانواده اش همسر دوم شوهرش شد . مردی با پنج فرزند .

لبخند تلخی می زند :” اگر دست خودم بود هر گز شوهر نمی کردم اما می دانید که بین ما بلوچ ها این رسم است که اصلا هنگام ازدواج نظر دختر را نمی پرسند اصلا دخترها را آدم حساب نمی کنند شوهرم با پنج فرزند به خواستگاری ام آمد و اکنون هم نه فرزند از همسر اولش دارد.”

در میان بلوچها ازدواج اجباری دختران رسمی رایج است .آنها دختران شان را بدون کوچکترین مشورتی با آنها شوهر می دهند .ازدواج دختران جوان با مردانی که قبلا ازدواج کرده اند و زن و چندین فرزند دارند هم امری عادی و قسمت دختر محسوب می شود. ازدواج اجباری دختران کم سن و سال با مردان مسن هم از دیگر مسائل و مشکلات زنان بلوچ است .

مهناز بیش از بقیه زنان صحبت می کند و زنان دیگر با نگاههائی غمگین که نمونه اش را در چشمان کمتر زنی دیده ام به حرفهایش گوش می دهند .

او سری تکان می دهد: “خیلی راحت می گویند قسمتت این بوده که زن دوم بشوی. من را هم همین طوری شوهر دادند . اما من اجازه نمی دهم همین بلا سر دختر10 ساله ام بیاید من اجازه می دهم دخترم خودش شوهرش را انتخاب کند .”

مهناز هم همچون دیگر زنانی که همسر دوم مردی هستند یک شب در میان شوهرش را درتنها اتاق کوچک اجاره ای که در اختیار دارند همرا با چهار فرزندش ملاقات می کند . اتاقی که دریک سویش رختخوابهایشان را کپه می کنند و در سوئی دیگر هم چرخ خیاطی اش قرار گرفته چرخ خیاطی که نان آور زندگی خودش و فرزندانش است. اتاقی سه در چهار که عرصه زندگی را بر او و فرزندانش تنگ کرده است .

بی خانگی ؛ کمبود جا ؛در امد اندک و هزار دردسر همسر دوم بودن از جمله مواردی است که مهناز از انها نام میبرد .

مرد دوزنه محبت سرش نمی شود

شاه بی بی که با نگاه غمگین و عمیقش به سخنان مهناز گوش می دهد. ناگهان با لهجه بلوچی اش به سخن در می آید :”مرد دوزنه که محبت و انسانیت سرش نمی شود “.

شاه بی بی هم طعم داشتن هوو را چشیده است. اما او به عنوان زن نخست شوهرش این تجربه تلخ را از سر گذرانده است. با لهجه بلوچی شیرنش حرف هایش را می زند و خانم اربابی تند تند حرفهایش را برایمان ترجمه می کند .

شاه بی بی 11 ساله بود که مثل بقیه دختران بلوچ بدون آنکه نظرش را بپرسند شوهرش می دهند . او طی سالهای زندگی با شوهرش هشت فرزند پسر و دختر به دنیا می آورد .بعد از تولد هشتمین فرزندش در بیمارستان پزشکان به شاه بی بی پیشنهاد می کنند که دیگر از بچه دار شدن خودداری کند و عمل جراحی را برای پیشگیری دائم از بچه دار شدن قبول کند .

شاه بی بی با داشتن هشت فرزند این پیشنهاد را می پذیرد اما مدت زمان کوتاهی نمی گذرد که شوهرش به بهانه اینکه او دیگر قادر نیست فرزند جدیدی بیاورد زن دومش را می گیرد . شاه بی بی طی این سالها با انگشتان هنرمندش زندگی خود و هشت فرزندش را اداره می کند سوزن دوزی های بی نظیرش مقابل پاهایش بر زمین ریخته و می توان زیبائی آنها را از پس رنج های بی پایان اش دید.

شوهرش پس از ازدواج مجدد همان اندک خرجی را که به شاه بی بی و فرزندانش می داد از آنها دریغ می کند و همه مخارج زندگی به دوش زن می افتد . شوهر شاه بی بی صاحب شش فرزند از همسر دومش می شود و به زندگی زن اولش بی توجهی می کند .

اربابی می گوید :”شاه بی بی خیلی برای نجات زندگی اش تلاش کرده است اما شوهرش حتی داشتن شناسنامه را از او دریغ کرد او فاقد شناسنامه و بدون هویت به حساب می آید .”

نداشتن شناسنامه یکی از مشکلات رایج در میان بلوچها به حساب می آید . شاه بی بی و همسرش هم که فاقد شناسنامه بوده اند برای دریافت ان تشکیل پرونده می دهند. پرونده آن دو یک شماره می گیرد اما وقتی شوهر شاه بی بی برای دریافت شناسنامه ها به ثبت احوال مراجعه می کند فقط شناسنامه خودش را می گیرد و از دریافت شناسنامه شاه بی بی خودداری می کند .
آه تلخی می کشد :” وفتی به شوهرم گفتم چرا شناسنامه من را نگرفتی گفت تو شناسنامه به چه کارت می آید مگر قرار است به سربازی بروی .”

اربابی می گوید :”هر چقدر برای گرفتن شناسنامه شاه بی بی تلاش کردیم به جائی نرسیدیم وبالاخره بدون شناسنامه ماند .”

جان بی بی دیگر زن بلوچ که چادر چیت گلداری به سر دارد تاکنون هیچ سخنی نگفته است دندانهای ردیف جلوی دهانش کاملا ریخته است و او سعی دارد با چادرگلدارش لثه های بی رنگش را پنهان کند. سعی می کنم درباره سنش قضاوتی نداشته باشم چون حتما دوباره تخمینی نادرست خواهم داشت.وقتی از سن و سالش می پرسم درباره سنش اظهار بی اطلاعی می کند و به جای فکر کردن به آن شناسنامه قرمز رنگش را به دستانم می دهد .

32 ساله است. در 15 سالگی با مردی که بیست سال بزرگتر از خودش بوده ازدواج کرده و طی 15 سال یازده فرزند به دنیا آورده که هشت تای آنان اکنون زنده اند .

شوهرش دو سالی هست که دار فانی را وداع گفته است .او نیز با اجبار خانواده اش به عقد مردی مسن تر از خودش در امده بود . او بدون اینکه اجازه پیشگیری از بارداری را داشته باشد طی 15 سال یازده زایمان داشته است زایمانهائی که به قیمت سلامت و جوانی اش تمام شده اند .

اربابی می گوید :” امروز وقتی جان بی بی از در وارد شد نشناختمش او تا چند سال پیش جوان وزیبا بود اما اکنون به دلیل مشکلات زندگی واقعا پیر و شکسته شده است .”

جان بی بی هیچ نمی گوید از او می خواهم از زند گی اش بیشتر بگوید.آهی می کشد “: ای خانم کدام زندگی من که زندگی ندارم. ”

زنانی که شو هران شان دو همسر دارند کتک می خورند

“من همیشه برای لباس بچه ها و مخارج مان با شوهرم دعوا دارم و از او کنک می خورم .” اینها حرفهای مهناز است .
او از تنفر فرزندانش نسبت به پدرشان برایم می گوید “:بچه هایم پدرشان را دوست ندارند و می گویند چرا پدرمان با اینکه زن داشت به سراغ تو آمد و تو را این طور بدبخت کرد آنها می بینند که تمام بار زندگی بر دوش من است .”

قطره اشکی را که در گوشه چشمانش جمع شده پاک می کند:”فقط دو کلاس سواد دارم و گرنه خاطراتم را می نوشتم تا حداقل بعد از مرگم فرزندانم بدانند که چه به سر مادرشان آمده است .”

مهناز به خاطر همین مشاجره ها و گرفتن حق و حقوق فرزندانش بارها از شوهرش کتک خورده است .شاه بی بی خانم که با نگاه عمیقش مهناز را می نگرد با مکثی طولانی می گوید :”زن هائی که شوهرشان چند همسر دارند حتما کتک می خورند. ”

مهناز هم بلافاصله حرفهای شاه بی بی خانم را با سر تایید می کند :”مگر می شود کتک نخورد؟ من همیشه سر لباس بچه ها و مخارج زندگی با شوهرم دعوا دارم او چند وقت پیش برای دختر بزرگ آن یکی زنش لباس خوبی خرید من به او اعتراض کردم که چرا از این لباس ها برای دختر من نمی خرد که گفت :” دختر من 15 ساله است و برایش لباس خوب خریده ام که به نظر بیاید و شوهر خوبی پیدا کند. دختر تو هنوز کوچک است اما دختر من هم ده ساله است .”

مهناز هرگز با هوویش دعوا نکرده چون معتقد است او هم مثل او زن بدبختی است که اسیر شرایط و ظلم شوهرش شده است و با نه فرزند زندگی به مراتب بدتری را در یک خانه اجاره ای دارد.

می گوید :”من اصلا نمی دانم معنای محبت چیست ؟ هرگز هم محبت شوهرم برایم مهم نبوده است اصلا اگر به سراغم هم نیاید برایم مهم نیست .اما جرات ندارم این حرف ها را به خودش بزنم چون طلاقم می دهد و بچه هایم را از من می گیرد.”

شاه بی بی هم حرفهای او را تائید می کند :”خانم مرد دوزنه محبتش کجا بود ؟من هم گاهی سر خرج و مخارج و لباس و بچه با شوهرم حرفم می شد اما حال که سالهاست مخارجم از او جداست و خداررو شکر بچه هایم هم بزرگ شده و به دادم می رسند . دیگر به شوهرم کاری ندارم مردی را که زن گرفت باید رهایش کرد.”

شاه بی بی هرگز نتوانسته است موضوع ازدواج دوباره همسرش را بپذیرد و با اینکه چند همسری بین مردان بلوچ بسیار رایج است اما کمترزنی این موضوع را پذیرفته و با آن کنار آمده است .

مهناز می گوید” که خیلی از زنها به خاطر بچه هایشان شرایط سخت چنین زندگی را تحمل می کنند .”

شهناز اربابی می گوید :”خیلی از زنان جرات اعتراض یا اظهار تنفر نسبت به شوهران شان راکه چند زنه هستند ندارند چون شوهر خیلی راحت و بدون مراحل قانونی وفقط با گفتن چند جمله زن را طلاق می دهد و فرزندانش را از او می گیرد .مرد دوزنه می گوید من زن دیگری هم دارم و او موظف است از کودکان همسر دیگرم هم نگهداری کند بنابراین اگر زنی به شوهرش زیاده از حد فشار آورد او زن را طلاق می دهد و همسر دیگرش را موظف به نگهداری از کودکانش می کند .”

اینجا زنان بار همه بدبختی ها را به دوش می کشند

گوئی مشکلات این زنان پایانی ندارد و هر لحظه آنها موضوع تازه ای از رنج های شان را به یاد می آورند.

مهناز با آهی بلند سخنانش را ادامه می دهد :”شوهرم فاقد شناسنامه است به همین خاطر هر گز ازدواجم و نام چهار فرزندم جائی ثبت نشده است . چند روز بعد اگر شوهرم هوس کند با گفتن چند جمله من را طلاق دهد چگونه می توانم ثابت کنم که من هم فرزندانی داشته ام .”

در شیر اباد تعداد زنانی که هر گز ازدواج و طلاق شان ثبت نشده بسیار است. برخی زنان خودشان بدون شناسنامه اند و تعدادی نیز چون شوهر مهناز مردانی بی شناسنامه اند که بی توجه به این موضوع چند همسر اختیار کرده و صاحب فرزندان متعددی هم شده اند . زندگی این زنان بدون هویت نامشخص سر گردان است و خیلی از آنها بعد از طلاق و ازدواجی که هرگز ثبت نشده دشواری های زیادی را برای اثبات وقایع زندگی شان از سر می گذرانند .

زنان مطلقه در این شرایط اوضاع بسیار بدتری دارند و هر چند امکان ازدواج دوباره برای شان وجود دارد اما ازدواج های بعدی به زن سوم و چهارم مردی شدن ختم خواهد شد که وضع بدتری را برای این زنان رقم خواهد زد .

شاه بی بی می گوید :”خانم اینجا هر چه بدبختی هست زن به جان می خرد زنها اینجا واقعا بدبختند .”

او معتقد است این روزها تعداد مردان چند زنه به خاطر پولدار شدن مردها روز به روز در حال افزایش است .

هر چند زنانی که در سوله فلزی گرد امده اند معتقدند مردان چند زنه اصلا قدرت چرخاندن زندگی زنان شان را ندارند و با حرفهای واهی چون حتما زندگی مان در اینده بهتر می شود یا روزی ونان به هر حال می رسد زندگی زن و فرزندان شان را تباه می کنند .”

شاه بی بی می گوید :”بسیاری از زنان بلوچ این روزها ترجیح می دهند چنین مشکلاتی را تحمل نکنند و به زندگی شان پایان دهند او از قوم وخویشی یاد می کند که به دلیل ازدواج با مردی دو زنه به زندگی اش پایان داد.”

مهناز هم از زنی که در همسایگی شان زندگی می کرده و به دلیل یک ازدواج اجباری در حمام خانه شان خودسوزی کرده سخن می گوید :”دخترک سه ماه پس از ازدواج اجباری با شوهرش به خانه پدرش پناه آورد اما پدر دختر مدام به او می گفت به خانه ات برگرد دختر هم به جای بازگشت به خانه شوهری که دوستش نداشت خود را کشت .”

سکوت جان بی بی که با چشمهای مضطربش همچنان به سخنان دیگران گوش می دهد هنوز ادامه دارد .
می پرسم :” جان بی بی خانم شما نمی خواهی از مشکلاتت بگوئی ؟”

با چشمانی اشکبارمی گوید :”چه بگویم خانم! من که زندگی ندارم فکر سیر کردن شکم هشت فرزندم راحتم نمی گذارد چهار فرزندم را از مدرسه بیرون اوردم تا کار کنند اما حالا دست پسر بزرگم که روزنامه می فروخت شکسته و نمی دانم با مخارج ان چه کنم . یک سالی هم هست که کمیته امداد هیچ کمکی به من نمی کند . ”

خانم اربابی در گوشم زمزمه می کند که جان بی بی به شدت بیمار است اما به دلیل ویزیت گران حتی قادر نیست به پزشک مراجعه کند .

به جای خالی دندانهای این زن 32 ساله نگاهی می اندازم زنی که بیش از هر چیز این روزها به دنبال یافتن یک شغل است .او از کار کردن در خانه های مردم در آمد کافی به دست نمی آورد و مراجعه هایش به سازمان بهزیستی و کمیته امداد برای یافتن یک شغل مناسب نیز تاکنون ثمری نداشته است .

اربابی می گوید :”بارها برای ایجاد اشتغال به ویژه برای زنان که مهم ترین نیاززندگی شان محسوب می شودبه مراکز مختلف مراجعه کرده ایم اما هرگز جوابی نگرفته ایم .”

جان بی بی آه بلندی می کشد:” من درباره زندگی ام سخن نگفتم چون گفتن بدبختی هایم کتابی را پر خواهد کرد که کسی حوصله شنیدن یا خواندنش را نخواهد داشت.”

عکس ها :سونیا غفاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.