سوگ ِخواهر و نقد زبان امپراطوری
متن پیش رو روایتی تکاندهنده حنان حبشی از تجربه زیسته، سوگ خواهرش ریهام، نقادی نحوه بازنمایی فاجعه غزه در رسانهها و زبان آکادمیک و نقد ساختار زبان مجهول در پنهان کردن عاملان جنایت است.
از عطر کیک پرتقالِ ریهام تا تدریس جمله مجهول
نویسنده: حنان حبشی
ترجمه: سهند سعادتمندی
خواهر بزرگترم، ریهام، زمانی که فصل پرتقال میشد بهترین کیک پرتقالی را میپخت.
او به همان شیوهای که خواهران بزرگتر هستند، بزرگتر از من بود. در زنگ تفریح مدرسه اگر چشمش به من میافتاد، سمتم میآمد، سری با تاسف تکان میداد و موهایم را مرتب میکرد. او میدانست مامان شکلاتها را کجا پنهان میکند. میدانست وقتی بزرگترها صدایشان را پایین میآورند منظورشان چیست. میدانست که چهطور روپوش مدرسه را طوری تا کند که چروک نشود. و چگونه فقط با حضورش در اتاق، فضا را امن و آرام کند.
ریهام همچنین اولین کسی بود که حالت مجهول (Passive Voice) در زبان انگلیسی را به من یاد داد.
به من گفت: «مفعول میشود فاعل.» من باید آنقدر کوچک بوده باشم که این تغییر برایم شبیه یک معجزه به نظر برسد. «پسر پنجره را شکست» تبدیل شد به «پنجره شکسته شد». پنجره ناگهان کل جمله را برای خود کرد. کاری روی آن انجام شده بود و حالا در مرکز دستور زبان قرار گرفته بود.
آن زمان نمیدانستم ریهام دارد دستور زبانی را به من یاد میدهد که بعدها برای حذف خودش از جمله استفاده خواهد شد.
◊
مدام فراموش میکنم که چگونه مثل یک استدلال منسجم در جهان حرکت نکنم. وقتی زندگی ما در غزه یک روز صبح از هم پاشید من هنوز مدرس زبان انگلیسی با برنامهای بسیار فشرده و طرح درسهایی بودم که با ایمانی سادهلوحانه به ساختار طراحی شده بودند، که چهطور از جملات معترضه بیربط، جملات ناقص و ساختارهایی که یکپارچگی متن را برهم میزنند پرهیز کنیم. یک شب به خواب رفتم و صبح روز بعد نزدیک به دو میلیون نفرمان عزیزان، دوستان، همسایگان، خانهها، بالکنها، مسیرهای رفتن به سر کار، مسیرهای رفتن به مدرسه، مسیرهای بازگشت به خانه و یا تمام زندگیشان را از دست داده بودند.
تو محض احتیاط برای خودت یک کولهپشتی شرایط اضطراری آماده میکنی. دو روز بعد، همان کوله میشود تمام داراییات در این جهان.
و بعد، آوارگیات مدام چند برابر میشود، جهش مییابد و به فاصلههایی بیرحمانهتر تبدیل میشود. تا اینکه یک روز دیگر صدای پهپادها را نمیشنوی. دیگر لرزش جنگندهای که میخواهد شلیک کند را حس نمیکنی. تا اینکه یک روز، به نحوی، جان به در میبری.
◊
زبان میتواند چیزی باشد که سالها آن را میآموزی، حول آن رشد میکنی، به سمتش حرکت میکنی و در آن غرق میشوی. تو امر ملموس را انتزاعی میکنی و به امر انتزاعی جسمیت میبخشی مدتها پیش از آنکه متوجه شوی بعضی از ساختارهای آن حول یک غیاب بنا شدهاند. “محله بمباران شد.” “آن خانواده آواره شدند.” “پیکرها پیدا شدند.” بعدها میفهمی که تمام شهرها، تمام مردم و تمام “خواهرها” را میتوان درون ساختار مجهول قرار داد.
ریهام کشته شد
او آنقدر خوششانس نبود که به شکلی کشته شود که اخبار آن را تراژیک بنامد. هیچ آخرین کلام تاثیرگذاری از خود به جا نگذاشت. به هیچ عملیات نجاتی نیاز پیدا نکرد و هیچ تصویری از او آنقدر دستبهدست نشد تا وجدان یک خارجی را به درد آورد. اسرائیل او را همانطور کشت که بیشتر ما را میکشد، ناگهانی! حالت مجهول در میان زندگی ناتماماش بر او تحمیل شد و جمله به راه خود ادامه داد.
در عربی، به حالت مجهول میگویند المبنی للمجهول. یعنی آنچه برای ناشناخته ساخته شده است. من همواره این تعبیر را صادقانهتر از معادل انگلیسیاش یافتهام. وقاری در این دستور زبان هست که اقرار میکند چیزی پنهان نگه داشته شده است.
◊
زمانی بود که نور به معنای رویتپذیر شدن بود. و رویتپذیر شدن به معنای امنیت. خانه روشن، روزگاری خانهای گشوده، سرشار و کامل بود و هرگز با غیاب زخم نخورده بود. زمانی بود که نور با مکاشفه در لطیفترین معنای آن، به گرما، به حضور و شاید به خدا تعلق داشت.
تو دلتنگ نور صبحگاهی میشوی چون میخواهی جهان، هرچند برای لحظهای، به تو پس داده شود. دلت میخواهد یک “صبح بخیر” زیر لب و آرام بشنوی، چون میخواهی زبان مهربان باشد. آغوش بگشاید. اطمینان دهد و به تو بگوید که دیده میشوی.
زمانی بود که زبان صرفا به معنای درک شدن و به آغوش کشیده شدن بود.
فرسنگها دورتر از خانه، یک بیلبورد بالای بزرگراه جلوی چشمانم ظاهر میشود. مادری که فرزندش را درون فورانی از نور در آغوش کشیده و زیر آن نوشته شده:
أنت و من تحب
(تو و کسانی که دوستشان داری.)
یک آژانس تبلیغاتی در جایی معتقد بوده که مردم خسته از ترافیک، اجارهخانه و گرما ممکن است برای یک ثانیه به بالا نگاه کنند و احساس کنند کسی هوایشان را دارد. آنها به وضوح دارند مفهوم خانه را میفروشند. اما بدن من از این همه روشنایی جا میخورد و برای یک لحظه معلق، به درون محاسبات سامانههای نظارت و مراقبت (Mathematics Of Surveillance) پرتاب میشوم. این اتفاقی است که در نتیجه زندگی زیر سایه ماشینهایی که پیش از کشتن، نظارت میکردند میافتد.
پل ویریلیو زمانی نوشت که هر پیشرفت نظامی به پیشرفتی در نحوه مشاهده، ردیابی و خوانا شدن بدنها برای قدرت ترجمه میشود. یادم میآید وقتی این را در کتابخانه دانشگاه با نورپردازی خوب میخواندم، فقط آن را از نظر ذهنی و تئوریک میفهمیدم. همانطور که میفهمی انسانها بخش زیادی از DNA خود را با موز شریک هستند. یا خورشید ستارهای در حال مرگ است. آنچه آن زمان نمیفهمیدم این بود که “صفت مجهول” و “سامانه هدفگیری” یک ابزار واحد هستند. هر دو فاعل و کننده را حذف میکنند. هر دو مفعول را، بدن را، خانه را، خانواده را تنها در جمله معلق میگذارند. تنها در آسمان، روشن و بیدفاع، عیان، ردیابیشده و قابل خواندن برای قدرت. عاری از هر دستور زبانی که نام ببرد چه کسی این کار را کرد و به چه دلیل.
نور دیگر بیگناه نیست، هیچوقت هم نبوده. سیستم عصبی چنان رام میشود که حتی تصویر با کیفیتی از مهربانی هم مشکوک به نظر میرسد.
أنت و من تحب. (تو و کسانی که دوستشان داری.) کدامتان به اندازهای زنده ماندید که به تلفن جواب دهید؟ کدامتان سالم بیرون کشیده شدید؟ کدامتان اصلا بیرون کشیده شدید و زیر آوار جا نماندید؟
◊
داشتم روش نوشتن تز را تدریس میکردم که حالت مجهول دوباره برگشت. روی تخته دستورالعملهای همیشگی را نوشته بودم: مشخص، قابل بحث و متمرکز. به دانشجویانم گفتم یک تز خوب، صرفا یک موضوع را اعلام نمیکند بلکه موضع میگیرد. به خواننده جهت میدهد. ریسک میکند و وعده یافتن راهی را میدهد، بدون آنکه گم شود.

جهان منبعی بهتر از مادری میخواهد که کفش پسر مردهاش را در دست دارد
بیرون از کلاس، خانوادههایی کامل زیر خروارها آوار گم شدهاند. اما وفاداری به فرم، یکی از بیرحمیهای زندگیست. یکی میپرسد آیا مقاله حتما به سه پاراگراف بدنه نیاز دارد یا اگر پاراگراف دوم خیلی قوی باشد، دو تا هم کفایت میکند؟ من با دقت پاسخ میدهم، چون به دقت باور دارم. سالها صرف آموزش به دانشجویانم کردهام که زبان یک قصر شنی است و اگر در جای اشتباه بار زیادی روی آن بگذاری، جمله میتواند فرو بریزد. سالها صرف متقاعد کردن آنها کردهام که شفافیت، دشمن عمق نیست.
فلسطینیها برنامه درسی آکادمیک را خیلی خوب بلدند. ادعای خود ثابت کنید. از منابع معتبر استفاده کنید. لحن آکادمیک را حفظ کنید. فقط به احساسات متوسل نشوید. در نگارش آکادمیک، شواهد استدلال را تقویت میکند. در زندگی ما، شواهد اغلب نمک روی زخم هستند. از ما خواسته میشود امور بدیهی را با تصاویری اثبات کنیم که هیچکس نباید ببیند. ما تاریخها، نامها، نقشهها، گزارشهای پزشکی، تصاویر ماهوارهای، عکسهای قبل و بعد، مصاحبه با داغدیدگان، مصاحبه با مجروحان، مصاحبه با یتیمان و مصاحبه با معدود کسانی را که آنقدر زنده ماندند تا از آنها پرسیده شود “آیا مطمئن هستید؟” را ارائه میدهیم اما جهان به نحوی هنوز وقت پیدا میکند که در صندلی راحت خود لم بدهد و خواستار خطیبودن و سیر منطقی باشد. جهان زمینه میخواهد. تعادل میخواهد. جهان منبعی بهتر از مادری که کفش پسر مردهاش را در دست دارد میخواهد.
مقالهای که میخواهم بنویسم شروع به خیانت به من میکند. زیرا اگرچه مدرک چیزی است که قدرت از زخمخوردگان طلب میکند اما دین زندگان به مردگان هم هست.
حالا نگاه کردن به نور و حس کردن حضور خدا هزینه بسیار بیشتری دارد. حالا هزینه نوشتن یک جمله شفاف و اعتماد به اینکه شفافیت بیپیرایه و بیگناه است، ساعتها ساکتماندن است. من این بهای سنگین را به هر حال هر روز صبح میپردازم. چون جایگزین آن این است که بگذارم ویرانی و تخریب، کامل و مطلق شود. و من حاضر نیستم بگذارم تخریب مطلق باشد.
من به این زبان چیزهایی بدهکارم که از بدهکار بودنم به آن متنفرم. وقتی زبان عربی زخم تازه را نگه داشته بود و منتظر بود تا عفونت کند. زبان انگلیسی صندلی پیش کشید و به من یاد داد چهطور با آن زخم کنار بیایم. من نمیتوانم مدرک و سند را رد کنم. اما دیده شدن هنوز به معنای در آغوش کشیده شدن نیست، هنوز به معنای نجات یافتن نیست. جهان روشن میتواند تماشاگر باشد و این تماشا کردن میتواند شکل دیگری از طرد کردن باشد. راه دیگری برای مصرف کردن ویرانی بدون آنکه تغییری در تو ایجاد کند. شانس دیگری برای احساس تاثر اما نه آنقدر که دست به عمل بزنی.
دلم میخواهد به دانشجویانم بگویم: از ابزارها استفاده کنید، اما خودتان به ابزار تبدیل نشوید. (اتکا بر) شواهد را یاد بگیرید، اما به یاد داشته باشید که برخی داستانها پیش از آنکه مستند شوند حقیقت دارند. انسجام را یاد بگیرید، اما اجازه ندهید هیچکس شما را متقاعد کند که آنچه بر شما گذشته باید نرم و روان روایت شود تا اصلا اتفاق افتاده باشد. حالت مجهول را یاد بگیرید، اما همیشه بپرسید “چه کسی” از جمله حذف شده است. آن را تفتیش کنید. بپرسید آیا این حذف کردن، کار رحم و مروت است؟ یا هنر نگارش؟ یا بزدلی؟ یا قدرت؟
در عوض میگویم: خوب است. حالا سعی کنید ادعای خود را دقیقتر کنید.
◊
خواهر بزرگترم، ریهام، زمانی که فصل پرتقال میشد بهترین کیک پرتقالی را میپخت.
این جمله را که مینویسم احساس میکنم مقاله چونان موجودی گرسنه بیدار میشود و دور آن حلقه میزند. میخواهد کیک را به نظریهای درباره آرشیوهای خانگی، پرتقال را به فلسطین، فصل را به بازگشت، آشپزخانه را به حافظه جنسیتزده و دستور پخت را به مقاومت تبدیل کند. همه این برداشتها در دسترس هستند. بعضیشان حتی درست هم هستند.
اما ریهام در پی ساختن یک استدلال نبود. خواهر من داشت کیک میپخت.
او در آشپزخانه ایستاده بود چون مرا دوست داشت، چون پرتقالها رسیده بودند، چون برخی از مردم در عملی کردن مهربانی نابغهاند. او نگفت: بیا، این یک لقمه از فلسطین است. یا بیا از آرشیو خوراکی جهان در معرض خطرمان بچش. او به همان روش معمولی که خواهرها میگویند، گفت: بیا، بخور. و وقتی فصل پرتقال پس از مرگ او رسید، جهان برای او مکث نکرد. کیکها در خانههای دیگر توسط زنانی که نمرده بودند پخته شدند.
آنچه بیش از هر چیز میخواهم، این است که درباره خواهرم بنویسم بدون اینکه او را در خدمت هیچ مقالهای قرار دهم. درباره اختلال در توجهام (ADHD) بنویسم بدون اینکه آن را به استعارهای هوشمندانه برای بیان ازهمگسیختگی خانوادگی یا ملی تبدیل کنم. درباره آوارگی بنویسم بدون اینکه آن را در یک قوس منظم از فقدان و سازگاری قرار دهم. درباره نوری بنویسم که در راه بازگشت به خانه مرا ترسانده بود، بدون اینکه آن را به یک استدلال تبدیل کنم. بگذارم کیک پرتقالی، کیک پرتقالی باشد. بگذارم ریهام، ریهام باشد. من از نوشتن حول او خستهام. میخواهم مستقیم از او بنویسم.
من از اینکه برای جملاتی تحسین شوم که از دل آسیب و ویرانی الهام گرفته شدهاند میترسم. من از پاراگراف هموار و روان، پایان شیک و جزئیات کوچکی که آنقدر دقیق چیده شدهاند که ویرانی را به جای یک امر مصنوع، امری اجتنابناپذیر جلوه دهند میترسم. من از شاعرانه کردن آوارها میترسم. من از مقالهای که به جای آنکه علیه فرم مجهول اعلام جرم کند با آن کنار میآید میترسم. و دیگر در کنار جملاتی که نور منور را زیبا جلوه میدهند و آن را خانه مینامند، احساس امنیت نمیکنم.
◊
در پایان کلاس، دانشجویی منتظر میماند تا بپرسد آیا در نتیجهگیری باید دقیقا موضوع تز را دوباره بیان کند یا از کلمات دیگری استفاده کند؟ به او میگویم کلمات متفاوت بهترند. نتیجهگیری باید به ایده اصلی برگردد، اما نه به شکل مکانیکی. باید خواننده را در جایی رها کند که اندکی تغییر یافته است.
او سر تکان میدهد و وسایلش را جمع میکند. میرود و من فکر میکنم که چهطور میتوان این موضوع را با حسننیت تدریس کرد. اینکه به تاثیر نتیجهگیریها باور داشته باشی، که استدلالها به جایی میرسند، که خواننده را میتوان در جایی متفاوت از جایی که شروع کرده بود رها کرد. و به تمام نتیجهگیریهایی فکر میکنم که سوگ ما هنوز از رسیدن به آنها سر باز میزند.
به این باور دارم که باید بگذاریم چیزهای شکسته و خرد شده، خودشان جایشان را در زبان پیدا کنند. باید بگذاریم در صورت ضرورت، لنگلنگان به حاشیه بروند. یا اگر میتوانند، به مرکز صعود کند.
بیرون از این تلاش برای ساختن یک جمله، جهان با ماشینآلات عظیم خود به کارش ادامه میدهد. با مرزها، بمبها، تیترها، دادگاهها، الگوریتمها، دستورکارها، بیانیهها، تکذیبیهها، تهدیدها، تاخیرها، توافقها. درون جمله، زنی در کلاس درس ایستاده و نمیتواند خودش را راضی به رفتن کند. این یک استعاره نیست. این اتفاق روزی چندبار میافتد. او در آستانه در میایستد و سعی میکند حرکت کند، گذر کند. اول باید کلیدهایش را بردارد.
کلیدها زیر انبوهی از مقالههای تصحیحنشده، روی میزی در شهری که خانه نیست، جا خوش کردهاند. شهر در کشوری است که کشوری که بدنش اولبار یاد گرفته نیست. بدنی سنگین، زیر بار یک ملت، یک خواهر، یک جنگ، یک مادریِ از دست رفته، یک دخترانگی، یک زبان، یک نور، لیستی از کارها و این انتظار ناممکن است که هنوز باید بداند چهطور سبکبار از یک چیز به چیز دیگر حرکت کند. او به دنبال کلیدهایش میگردد. قبلا معتقد بود نور، جهان را افشا و آشکار میکند. بدنی که او حالا در آن ساکن است میداند که نور او را زیر ذرهبین قرار میدهد. هر دو درست است. هر دو را باید به دوش کشید. این بهای آنست.
او هنوز میخواهد بنویسد. میخواهد از آستانهای بنویسد که در آن، امر جزئی شروع به آشکار کردن ساختاری میکند که تمام مدت بر آن فشار میآورده است. میخواهد جهانی را بخواند که از خلال تپش چیزهای کوچک قابل درک باشد. بدون آنکه آنها را خرد کرده و به استعاره تبدیل کند. او زبانی میخواهد که چیزهای صمیمی و شخصی را با عجله به امر سیاسی پیوند نزند. طوریکه انگار امر شخصی صرفا یک بهانه یا یک زخم تزیینی بوده است. او کلیدهایش را میخواهد.

