تصمیم برای این هفته آرامش بود

دختر بچه ای ۳ ساله، شرت پایش، پیراهنی تا زانو . ضربه ی پای مادری که جورابِ ضخیم سیاه پوشیده شده با حمایت نگاههای پدر: انقدر ولنگ و واز نشین. دستانی پر قدرت، دستان پر قدرت مادری که حالا با دستانش با کمی خشم نگاهش و صورتش که از جدی شدن آنی رنگ باخته، پای دختر را میبندد : زشته درست بشین و دختری که به جماعتی چشم دوخته چشم می اندازد

ادامه

آنها مرده اند!

حبیب الله پیمان – تصور اینکه کار از کار گذشته و هاله ظرف چند دقیقه ناگهان ازمیان ماپرکشیده وماجز پیکر بی روحش در برابر نداریم ما را دچار خشم و بی قراری شدید روحی کرده بود. پرسان پرسان خود را به مرکز امداد ۱۱۵ در همان حوالی رساندیم جائی که دو تکنیسین امداد و فوریت های پزشکی با دو آمبولانس حضورداشتند. تکنیسین ارشد بعدازمعاینه ومشاهده چشمها ونبض های هاله که همچنان برروی تشک عقب اتوموبیل دراز کشیده بود به من که سر او را دردست داشتم اطمینان داد که خیلی دیر شده وکاری نمی توان کرد . با این حال فورا دست به کارشد. لوله هوا را در مجرای تنفسی فروبرد به دست من داد تا متناوبا در حالی که او به قفسه سینه فشار می اورد در آن بدمم. با تمام وجودم در لوله هوا می دمیدم .می خواستم تمام نفس و زندگی ام را به او بدهم که چون دخترانم دوستش داشتم و برایش احترام زیادی قائل بودم …افسوس و افسوس

ادامه