داستان یک قتل ناموسی/گلبهار به بهار نرسید

کانون زنان ایرانی

ژيلا بني يعقوب

این بخشی از یک گزارش مفصل است که دهسال پیش تهیه شد وهمان موقع در روزنامه یاس نو به چاپ رسید.هرگز هیچ کدام از مقامات قضایی برای پیگیری این پرونده تماسی با روزنامه نگرفتند .این پرونده در استان چهارمحال و بختیاری(محل وقوع حادثه)نیز به طور جدی پیگیری نشد و خیلی زود پرونده برای همیشه مختومه شد.این گزارش به مناسبت روزجهانی خشونت علیه زنان باز نشر می شود، با این توضیح که عاملان قتلِ یک زن و فرزندش هرگز بازداشت نشدند و همچنان آزادانه زندگی می کنند.

تصویر

***

وقتي براي تهيه يك گزارش به اداره پزشكي قانوني در تهران رفته بودم، گلبهار دختر 20 ساله اهل استان چهارمحال و بختياري را ديدم. دختري از عشاير.

“گلبهار” در گوشه اي از سالن پرازدحام پزشكي قانوني، پسر دو ماهه اش را زير چادر پنهان كرده بود و با خجالت به او شير مي داد. وقتي پدر پيرش را ديد كه به او نزديك مي شود, سينه اش را به زور از دهان كودكش بيرون كشيد و سرپا ايستاد.

بچه كه هنوز سير نشده بود, سرش را اين طرف و آن طرف مي چرخاند و سينه مادرش را جستجو مي كرد و وقتي نااميد شد، صداي گريه اش به هوا رفت. صداي گريه اش آنقدر بلنـد بود كـه همه مـردم را متوجه خـود و مادرش كرد. وقتي از گلبهار پرسيدم كه ” چرا سينه ات را به زور از دهانش بيرون كشيدي” در حالي كه از صحبت كردن با يك غريبه احساس ناامني مي كرد, گفت: “هم خجالت مي كشم؛ هم مي ترسم.” وقتي علت ترس و خجالتش را جويا شدم, فقط سرش را پايين انداخت و حرفي نزد.

هوا سرد بود و گلبهار سردش بود, همچنان كه پسر دو ماهه اش سردش بود. اين را وقتي انگشتان كوچك دستها و پاهاي نحيفش را لمس كردم فهميدم. بچه زيبايي بود, بويژه با آن چشمان مشكي و شرقي اش. تنها تن پوش او در آن هواي سرد يك لباس نازك بود. نازك, كثيف و كهنه كه شايد مادر گلبهار از بقچه اي كه سالهاي طولاني در پستوي خانه شان خاك خورده, بيرون كشيده بود.

وقتي پرسيدم “چرا در اين هواي سرد, لباسي به اين نازكي بر او پوشانده اي”, گفت: “لباس ديگري ندارد. آخر مي دانيد, در ميان خانواده ما كسي حاضر نشده براي بچه ام لباس بخرد. خودم هم كه درآمدي ندارم».

يكبار ديگر دستها و پاهاي كوچكش را لمس كردم. سرد بود, خيلي سرد. تمام تنم يكهو مورمور شد و انگار سرماي وجودش تا اعماق قلبم پيش رفت. احساس كردم چيزي از درون مرا مي خورد و آزارم مي دهد.

دست توي كيفم كردم و چند اسكناس بيرون كشيدم و با التماس به همراهم گفتم: “تا من با مادرش صحبت مي كنم خواهش من را قبول كن و از همين دوروبر برايش لباسي بخر تا قدري گرمش كند.” اول نگاهي به بچه كرد و بعد هم به من و دوان دوان رفت و من ماندم و گلبهار… حالا ديگر با من احساس راحتي بيشتري مي كرد و با صميميت حرف مي زد. شايد چون مي خواستم لباسي براي فرزندش بخرم.

گلبهار برايم تعريف كرد: بچه اي كه در آغوش دارد, فرزند نامشروع او از يك پسر جوان است كه در همسايگي آنها زندگي مي كند و اما حالا موضوع را انكار مي كند. خانواده اش از پسر جوان به دادگاه شهر كوچك شان شكايت برده اند و قاضي آنها را براي انجام آزمايش DNA روانه تهران كرده است، تا پدر واقعي فرزندش معلوم شود. در شهر خودشان امكان انجام اين آزمايش وجود ندارد. و بعد پسر جواني را با اوركت آمريكايي و شلوار جين نشانم داد كه چند صندلي آن طرف‌تر نشسته بود.

گلبهار! مي‌خواهم بدانم آن پسر چرا موضوع را انكار مي‌كند؟

از ترس آبرويش و از ترس جانش. مي‌ترسد پيش خانواده خودش بي‌آبرو شود و خانواده من هم او را بكشند.

مگر خانواده‌ات قصد كشتن او را دارند؟

اگر جواب آزمايش مثبت شود، مي‌كشندش.

خودت هم مي‌ترسي؟

بله. خيلي مي‌ترسم خانم.

كم‌كم مي‌فهميدم چرا گلبهار از شير دادن به فرزندش خجالت مي‌كشيد. هيچ چيز براي پدرش به عنوان يك مرد روستايي در ايران، سخت‌تر از تحمل يك بچه نامشروع در آغوش دخترش نيست، چه برسد كه اين دختر بخواهد به اين بچه نامشروع شير هم بدهد. حالا مي‌فهميدم كه چرا كسي در خانواده گلبهار حاضر نيست براي فرزندش لباس بخرد. چون هيچ كس حاضر نيست ننگ خريد كردن براي يك فرزند نامشروع را تحمل كند.

گلبهار چند قدم دور‌تر از پدر و ديگر مردان خانواده‌اش كه او را در سفر به تهران همراهي كرده‌اند، ايستاده بود. ايستادن و يا نشستن يك زن در كنار مردان حتي اگر پدر، برادر و يا عموهايت باشند در عشيره گلبهار پذيرفتني نيست، چه برسد كه يك فرزند نامشروع هم در آغوش داشته باشد.

به همراه گلبهار به طرف پدرش رفتم. پدر سالخورده‌اي كه چين و چروك صورتش بيشتر خبر از رنج‌هاي بسيار مي‌داد تا پشت سر گذاشتن يك عمر طولاني. لباس‌هاي مندرسش هم نشان از فقر اقتصادي‌اش مي‌داد. گلبهار با چادر مشكي‌اش، خودش را پشت من قايم كرده بود، شايد چون نمي‌خواست چشم‌هايش توي چشم‌هاي پدرش بيفتد.

پدرش با چشمان غمگين و عصباني‌اش اول به گلبهار نگاه كرد، بعد آب دهانش را قورت داد و روبه من گفت:

«اگر بميرم از اين زندگي بهتر است. يك ذره آبرو برايم باقي نمانده. دخترم شوهر نكرده اما بچه‌ در بغل دارد. آيا ننگ بيشتر از اين هم مي‌شود؟ من چطور با اين دختر بعد از اين مي‌توانم در خانواده، روستا و عشيره‌ام سرم را بالا بگيرم.»

پرسيدم: «آيا اگر نتيجه آزمايش DNA مثبت شد، اجازه مي‌دهيد دخترتان با آن پسر ازدواج كند؟

– نه! هرگز! اين براي من، خانواده و طايفه‌ام ننگ بزرگي است كه چنين پسري داماد ما باشد.

پس بالاخره مي‌خواهيد چه كار كنيد؟

اين بار به جاي پدر گلبهار، پسر عمويش پاسخم را داد. شايد به اين خاطر كه در ميان عشاير عموها و پسر عموها جايگاه ويژه و مهمي در تصميم‌گيري براي سرنوشت يك دختر دارند. پسر عموي گلبهار گفت:

«بچه را به پرورشگاه مي‌سپاريم.»

– گلبهار و آن پسر چطور؟

“يك فكري هم براي آنها مي‌كنيم.”

همکارم را كه از دور ديدم، به طرفش دويدم و لباس بچه‌گانه را از دستش قاپيدم و با كمك گلبهار لباس را بر تن پسرش كـردم. در لباس تازه‌اش كه به رنـگ صورتي خوش رنـگ بود زيبايي‌اش دو چندان شد. بوسه‌اي بر پيشاني‌اش زدم و به آغوش مادرش سپردم و بعد پرسيدم:

– گلبهار! نكند بر سر بچه‌ات بلايي بياورند؟

“نه! نمي‌توانند.”

آخر از كجا اينقدر مطمئني؟

قاضي از آنها تعهد گرفته كه كاري به كار من و بچه‌ام نداشته باشند و اگر اتفاقي براي ما بيفتد سر و كارشان با دادگاه خواهد بود.

گلبهار كه از اتاق آزمايش بيرون آمد، فرياد فرزند‌ش به آسمان بلند بود. نمي‌دانم از گرسنگي بود يا از درد سرنگي كه خودنش را براي آزمايش مكيده بود. گلبهار فرزندش را نوازش مي‌كرد تا شايد آرام شود، اما همين كه سنگيني نگاههاي خشمگين عمو و پسر عموهايش را بر خود حس كرد، بچه را زير چادرش پنهان كرد.

او در حالي كه به همراه پدر و مردان طايفه‌اش از پله‌ها پايين مي‌رفت، بدون هيچ كلامي نگاهي به من انداخت، اما حتي دستش را هم به نشانه خداحافظي برايم تكان نداد. فقط نگاهم كرد. انگار با نگاهش مي‌خواست با من خداحافظي كند.

* * *

در راه بازگشت تمام وقت به گلبهار فكر مي‌كردم و چشمان درشت و سياهش. و به پسرش فكر مي‌كردم كه نامي نداشت چون مادرش از ترس پدر، برادر و عموهايش حتي جرأت نكرده بود نامي براي او برگزيند.

در مسير بازگشت وقتي از مقابل ساختمان دادگستري تهران عبور مي‌كردم مادر «ليلا فتحي» را ديدم كه به همراه شوهرش و به نشانه اعتراض به مجازات نشدن قاتلان دخترشان جلوي دادگستري به تحصن نشسته بودند. هر دو كفن پوشيده بودند، يعني براي ستاندن حق فرزند‌مان حتي براي مرگ هم آماده‌ايم.

ليلا فتحي، دختر 12 ساله، هفت سال پيش در راه مدرسه توسط سه مرد ربوده شد. هر سه نفر به او تجاوز كردند و سپس آنقدر كتكش زدند كه زير ضربه‌هاي متعدد مشت و لگدشان جان داد. آنها پس از هفت سال هنوز مجازات نشده‌اند.

مادر ليلا با اندوه فراوان روزي را به ياد مي‌آورد كه براي قاتلان دخترش حكم قصاص صادر شده بود. آن روز از دادگستري تهران با او تماس گرفته و گفته بودند: «اگر مي‌خواهي قاتلان فرزندت مجازات شوند بايد نصف ديه سه مرد كامل را پرداخت كنيد.»

بر طبق ماده‌اي از قوانين قضايي در ايران «حتي اگر مردي عمداً زني را به قتل برساند خانواده مقتول براي قصاص بايد نصفي از ديه را كه در ايران رقم قابل توجهي است به خانواده قاتل بپردازند. اما در‌باره زنان اين قانون به صورت معكوس اجرا مي‌شود. يعني اگر يك زن، مردي را به قتل برساند، علاوه بر اينكه آن زن اعدام مي‌شود، خانواده‌اش بايد نصف ديه را هم به خانواده مقتول بپردازند. خانواده ليلا بعد از تماس دادگستري تهران با فروش خانه، اتومبيل و همه لوازم زندگي‌شان در صدد حكم قصاص براي مي‌آيند كه به دليل نامعلومي اجرا نمي‌شود.

* * *

يك هفته بعد، پشت ميزم در هيأت تحريريه روزنامه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد. دوستي بود كه از شهر محل سكونت گلبهار تلفن مي‌زد و گفت: «برادر، عمو و پسر عموهاي گلبهار چند روز پس از بازگشت از تهران، گلبهار را در آتش سوزاندند. اول مي‌خواستند با طناب دارش بزنند اما هر بار از دستشان فرار مي‌كرد. بار آخر برادرش در يك لحظه مقدار زيادي بنزين رويش ريخت و يكي از پسر عموهايش فوري كبريت را كشيد… روز بعد هم بچه‌اش را با خوراندن سم كشتند. حالا هم براي فرار از مجازات شايعه كرده‌اند گلبهار خود‌سوزي كرده و بچه‌اش هم از گرسنگي مرده است.»

او يكريز حرف مي‌زد و من فقط سكوت كرده بودم. سكوتم آنقدر طولاني شد كه براي اطمينان از اينكه هنوز پشت خط هستم بارها الو، الو گفت، اما من نمي‌توانستم جوابش را بدهم. بغض راه گلويم را بسته بـود. فقط صـداي گلبهار توي سرم مي‌پيچيد كه «… نمي‌توانند بلايي بر سر من و بچه‌ام بياورند. آنها به قاضي تعهد كتبي داده‌اند.»

به تقویمی که روی میزم بود، نگاه کردم: 23 اسفند ماه 1380 بود . . . چندین صفحه به عقب برگشتم؛ آن روز که گلبهار را در پزشکی قانونی دیده بودم، 15 اسفند ماه بود. روی تقویم نوشتم: “گلبهار” به بهار نرسید.

پ.ن :در پاسخ کسانی که می پرسند عاقبت پسر چی شد:خانواده، اطرافیان و همشهری ها یکجورایی کار پسر را توجیه کردند، چون به هرحال ایشان مرد بود و نه زن!الان هم ازدواج کرده و زندگی اش را می کند و نمی دانم هیچ وقت یاد گلبهار می افتد یا نه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *