درباره سمیه مهری و رعنایش
کانون زنان ایرانی – این آخرین گفتگوی مکتوبی است که با سمیه داشتیم.در مجله زنان امروز کار شد. همراه روایت دیگر قربانیان اسید پاشی . بعدش بارها با سمیه حرف زدیم به خانه اش رفتیم، خانه ای کوچک در جنوب شهر تهران که با کمکهای مردمی تهیه کرده بودند تا خود و دخترش به مراکز درمانی دسترسی بهتری داشته باشند، حالا او رفته است . صبح امروز برای همیشه رفت از دردها و رنج هایش رها شد. اما رعنا و تن رنجور و روح آسیب دیده اش ماند، نازنین ماند و غم بی مادری شان .
سمیه مهری و دختر شش سالهاش رعنا را این بار در بیمارستان طرفه حوالی میدان بهارستان میبینیم، جایی که این روزها به خانه اول سمیه و رعنا تبدیل شده است. آنها این روزها بیشترین وقتشان را در بیمارستان میگذرانند و بارها تحت عمل جراحی قرار گرفتهاند. این بار اما برای جراحی سر رعنای شش ساله .
اردیبهشت ماه سه سال پیش بود. ساعت سه نیمه شب بود که سمیه با احساس سوختگی شدید از خواب پرید. فریادش بلند بود: «سوختم، سوختم» خودش هم نمیدانست چه بلایی سرش آمده فقط احساس میکرد که صورتش میسوزد. خودش را به سختی به حوض خانه می رساند. احساس میکرد موها و پوست صورتش کنده میشوند. صدای فریادهای نازنین(دختر بزرگش) تازه به او فهماند که رعنای سه ساله هم آسیب جدی دیده است. پس از آن بود که همسایه ها به کمکش شتافتند و خانوادهاش را در جریان قرار دادند.
در این حادثه سر رعنا به شدت آسیب میبیند و بینایی یکی از چشمانش را از دست می دهد. بدن این دختر که اکنون شش ساله است به شدت سوخته است. دست های نازنین هم کمی آسیب دید، آثار این سوختگی هر چند چندان عمیق نیست اما هنوز بر دست های این دختر ۹ ساله دیده میشود. شوهر معتاد سمیه هنگامی که او اعلام کرد قصد جدایی از او را دارد نیمه شب به قصد انتقامگیری این حملۀ اسیدی را انجام داد.
از سمیه اجازه میگیریم کمی پرده ها را کنار بزنیم و پنجره ها را باز کنیم تا هوای اتاق عوض شود:«من به این اوضاع عادت کردهام.» اتاق بیمارستان تاریک است و پنجرهها بستهاند. پرده را کناری میزنیم و نور اندکی اجازه دارد وارد اتاق شود. سمیه نور را که تشخیص میدهد هراسان میگوید:« لطفا پرده را کنار نزنید» لطفا را محکم میگوید و ما نیز فوری پرده ها را به حالت قبلی بر میگردانیم و او را در تاریکی اتاق کوچک بیمارستان که به آن عادت کرده برای لحظهای تنها میگذاریم. چند لحظهای سکوت میشود. میپرسیم:« سمیه نمیخواهی چیزی بگویی؟» سرش رو به پایین است و دستش روی پیشانی:«چی بگویم؟ گفتنیها را گفتهام»
مکث میکند و کمی فکر میکند:«هر کدام از ما ۵۵ بار و یا شاید بیشتر اتاق عمل را تجربه کردهایم؛ اوایل برای خارج کردن عفونتهای پوستی و گوشتهای اضافۀ بدنمان و بعدها برای جراحیهای دیگر.»
این بار برای عمل جراحی سر رعنا از روستای« برات آباد» بم راهی تهران شده است. مسیری که او و رعنا هر بار برای رسیدن به تهران طی میکنند۱۸ ساعت است، آنها مجبورند با اتوبوس عبور و مرور کنند و گاهی دو بار در هفته این مسیر طولانی را طی میکنند.
سمیه که حالا ۳۱ سال دارد، بیحوصله و عصبی به نظر میرسد. جواب آزمایشهای رعنا آمده است، در خونش عفونت دیده شده و باید تا بهبود عفونت منتظر بمانند تا دخترش جراحی شود:« الان دردها و رنجهای خودم برایم مهم نیست، با چهرهام کنار آمدهام، همین طور با دردهایم، فقط دلم می خواهد رعنا از این همه درد و رنج خلاص شود .»
سمیه این روزها ترجیح میدهد با شال آبی رنگی که همه صورتش را میپوشاند اینور و آنور برود. آهی میکشد:«خودم هم از دیدن صورتم هراس دارم، مردم چه گناهی دارند که بخواهند با دیدن این چهره اذیت بشوند. با پوشاندن صورتم حس بهتری دارم و مجبورهم نیستم هر بار برای همه توضیح بدهم که چه اتفاقی برایم افتاده است.»
سمیه دوست دارد مردم با او عادی رفتار کنند، هرچند میداند که دیدن صورتش برای همه سوال به وجود میآورد و همه میخواهند بدانند چه بلایی سرش آمده اما این روزها از توضیح دادن هم خسته است. جراحیهای متعدد، دردهای ناشی از سوختگیهای عمیق، آمد و رفت مدام از بم به تهران دیگر توانی برایش باقی نگذاشته است.
سمیه به قول خودش دختری روستازاده و کشاورز بوده است. در اطراف بم پدر و همۀ خانوادهاش کشاورزی می کردهاند. هنوزهم پدر سمیه زمین کشاورزی دارد هر چند بعد از حادثۀ اسید پاشی برای درمان سمیه مجبور شد بخشی از این زمینها را بفروشد.
رعنا شش ساله که جثهاش کوچکتر از سن واقعیاش به نظر میرسد روی تخت سفید بیمارستان نشسته است، روسری رنگ و وارنگش را طوری برایش بستهاند که بیشتر سمت سالم صورتش معلوم باشد. دفتر نقاشیاش را در دست گرفته، تصویری از ابر و درخت و چهرهای که فقط صورتش پیداست نشانمان میدهد .
اطرافیانش میگویند او این روزها با مفهوم زیبایی مشکل پیدا کرده، اگر عروسکی زیبا برایش بخری در عرض چند دقیقه خرابش میکند. چشمهایش را میکَنَد و نقاشیهای زیبایش را بعد از تعریف اطرافیان زشت و خطخطی میکند.
رعنای کوچک کم حرف میزند. وقتی از او سوال میکنیم خیلی کوتاه و مختصر جوابمان را میدهد. سعیمی کند لبخند تحویلمان دهد. گوشهای نشسته و لاکهای صورتی ناخنهایش را میجود. سمیه میگوید:«دکتر کلانتری قرار است عملش کند. پوست سرش را بکشد آنقدر که همه جای سرش یک اندازه شود تا موهای سرش رشد کنند و یک دست شوند.»
سمیه تنها خواستهاش را سلامتی و زیبایی رعنا میداند. رعنای کوچک هم دوست دارد زیبا شود اما اتفاقات سالهای گذشته که در گوشۀ ذهنش جا خوش کرده اجازه نمیدهد به زیبایی فکر کند. او از کلمۀ«زیبا» و «قشنگ» بدش میآید. تا به دستش عروسکی میدهی و میگویی چه عروسک قشنگی داری، فوری عروسک را تکهتکه میکند .جرات نمیکنیم بگوییم چرا؟ فقط میگویند او به «زیبایی» حساسیت دارد و هر چیز زیبا را نابود میکند درست مثل زیبایی خودش که به دست پدر نابود شده است.
حالا سمیه و دخترانش نازنین و رعنا در روستای براتآباد در همان خانۀ قدیمی زندگی میکنند. اما سمیه حتی پایش را از خانه بیرون نمیگذارد:« با هیچ همسایهای رابطه ندارم یعنی دوست ندارم با کسی رابطه داشته باشم. تنها خانواده پدریام به خانۀ ما میآیند.»
اما رعنا دوست ندارد در خانه بماند. وقتی در روستایشان برای بازی با کودکان میرود آنها مسخرهاش میکنند و به ظاهرش میخندند، رفتاری که خواهر بزرگترش نازنین را هم ناراحت و افسرده میکند با این همه سمیه از نازنین میخواهد که همهجا با خواهرش رعنا باشد و از او حمایت کند.
همسر و برادرشوهر سمیه که در ماجرای اسید پاشی با او همدست بوده هر دو در زندان کرمان نگهداری میشوند. آنها منکر دخالت در این حادثه هستند و دادگاه هم از سمیه میخواهد برای اثبات حرفهایش شاهد بیاورد .
موبایل قرمز رنگش را کمی از صورت دور میکند :« سه نیمهشب از کجا شاهد بیاورم. او(شوهرش عباس) اسید را در حالی که ما خواب بودیم روی صورتمان پاشید و فرار کرد. قبل از آن هم بارها تهدید کرده بود که اگر درخواست طلاق کنی زندگیات را نابود میکنم . من خواهان مجازات جدی آنها هستم و هرگز کسانی را که زندگی من و دخترم را نابود کردند نمیبخشم.»
سمیه معتقد است:« اسید اسلحۀ بیصدا شده است و مطمئنم در آینده زن های دیگری را هم نشانه میگیرد. چون در این سالها توجه جدی به این مساله نشده. سرنوشت من و بچهام تباه شد،یعنی سرنوشت همه قربانیان اسیدپاشی تباه می شود.»
گفتگو: ترانه بنی یعقوب-فریده غائب
عکس:ایسنا- همت خواهی

