روایتی از یک خیانت

کانون زنان ایرانی

نویسنده:میم.ر*

چندی پیش بود که به نظرم رسید آخرین مرحله گذر از این بحران، برون ریزی است. نه درد و دل و یا گفتن به اطرافیان بلکه سر برآوردن از درون خود، بیرون آمدن از مِه و تاریکی. برای همین تصمیم گرفته ام وبلاگی راه اندازی و فرصتی ایجاد کنم برای بیان برای طرح موضوع برای خیانت دید گان خیانت کنندگان و آنها که شریک جرم خیانت بوده اند، خواستم که فاش بگویم.
راجع به خیانت نیز چون بسیاری دیگر از دردها و آسیب های این جامعه سکوت می شود و پنهان کاری، برای همین مهم است که بگوییم از تجربیاتمان و بشنویم از زنان و مردانی که چنین تجربیاتی داشته اند و کمک کنیم به هم و فریاد بزنیم این درد مشترک را و شاید کسانی که خیانت هم می کنند و آنهایی که شراکت هم می کنند جرات و جسارت پیدا کنند و بگویند.
م – ر هستم ۴۸ ساله (هیچ ابایی از ذکر نام و فامیلم نداشتم و این توصیه حقوقی بود که پذیرفتم) یکی از نمی دانم چند هزار یا چند صد هزار یا چند میلیون زنی که بهش خیانت شده است. داستانی تکراری است اما این تکرار از عمق فاجعه نمی کاهد. مثل مرگ است هر قدر هم اتفاق افتاده باشد تجربه خاص خودت را داری و انگار اولین بشری هستی در این تاریخ سه هزار ساله که چنین رویارویی داشتی.

بیش از دو دهه است که برای حقوق کودکان و زنان کار می کنم و خود ر ا یک کنشگر اجتماعی می دانم. زندگیم بسیار از روزمرگی به دور بوده است. ارزش هایم و باورهایم از جنسی متفاوت هست حریم های شخصی را می شناسم و محترم می شمارم. تفکیک حوزه های قدرت را می دانم. برای ازدواج مشاوره کرده بودم. طی ۱۴ سال زندگی مشترک همواره تلاش کردم و سعی ام بر این بود که بدون فکر و برنامه کاری نکنم. رعایت و ملاحظه بخشی از وجودم شده بود. همه آنچه لازم بود را به گمانم انجام دادم اما حتما نه همه آنچه را کافی بود. خیلی کم به تاثیر ژن و بافت خانواده باور داشتم. متاسفانه فکر نمی کردم رفتار خائنانه نیز می تواند مثل رنگ پوست و قد به ارث برسد. این ضرب و المثل که مادر را ببین دختر را بگیر یک بخش کم دارد که پدر را ببین و بعد با پسر ازدواج کن.

باور داشتم آدم های بزرگ به خودشان سخت میگیرند و آدم های کوچک به دیگران و نمی دانستم یا نمی خواستم باور کنم با چه آدمی ازدواج کرده ام.
سال ها به نظرم ضرب المثل هایی چون گرگ زاده عاقبت گرگ شود اگرچه با آدمی بزرگ شود و یا اصل بد نیکو نگردد چون که بنیانش بد است را رد می کردم چون روی تربیت و خواست اراده آدم برای تغییر خط بطلان می کشید. اما ناچارم اعتراف کنم با تجربه ای که داشتم دیگر در پی رد این ضرب المثل ها نیستم.

قرار مان بر روراستی بود. خیانت از خط قرمزهایم بود و این را گفته بودم. وقتی رفتارهایش تغییر کرد حتی صراحت به زبان آوردن پیشنهاد طلاق را نداشت. وقتی پی گیر شدم و به پیشنهادهایم که بریم مشاوره – حرف بزن و… منفی پاسخ داد، خودم بودم که گفتم می خواهی طلاق بگیریم و این بار پاسخش مثبت بود. اما مدت کوتاهی بعد ابراز پشیمانی کرد و این که یک حرفی زدم چرا جدی گرفتی. دادخواست طلاق توافقی دادیم اما روز دادگاه نیامد. با این احوال به من خیانت کرد. همه از یک بی ثباتی بلا تکلیفی سرچشمه گرفت همه آنچه من و چندین نفر دیگر را درگیر کرد از این بود که همسر سابق نیز با اندیشیدن و مشورت گرفتن بیگانه بود و تنها به آموخته هایش بسنده می کرد که متاسفانه کافی نبود و الگوهایی که داشت همین گونه رفتار کرده بودند.
(پدر همسر سابقم با داشتن ۶ پسر که دوتای آن مجرد هستند تا کنون ۹ عروس داشته برای خودش رکوردی است.)
به یکباره زندگیم تا حد پاورقی مجلات زرد سقوط کرد. چرا که یک نفر (همسر سابق) بدون فکر – بدون بررسی تبعات بدون آینده نگری با زنی از بستگان من که مادر سه بچه است
(یک جوان – یک نوجوان و یک کودک) رابطه برقرار می کند.

زندگی من – همسر اول آن خانم و سه فرزندشان و سه فامیل تحت الشعاع خیانت یک مرد و شریکش قرار می گیرد.روزهای تاریک و دردناکی گذشت. استرس و فشار عصبی مرا دچار حمله های عصبی مکرر می کرد. دچار نفس تنگی عصبی شدم. هفته ای چند بار کارم به اورژانس و بیمارستان می کشید. زنده بودم اما توان زندگی کردن نداشتم نه رنگی را می دیدم و نه طعمی را می چشیدم، حس هایم فلج شده بود کیلومترها با خود واقعیم با مینای اهل زندگی، خونگرم و شاد و فعال فاصله گرفته بودم. این مینای جدید برایم غریبه بود نمی شناختمش و از درکش عاجز بودم.

با مراجعه به روانپزشک اوضاع خیلی بهتر شد. کم کم خودم را بازیافتم به علایق قبلی ام برگشتم – توانستم راجع به موضوع حرف بزنم توانستم با دوستانم ارتباط بگیرم.

یک شب با خودم فکر می کردم و دیدم خسته شدم از این منی که من نیست از این منی که نمی شناسم، دلم صدای خنده هایم را می خواست دلم کتاب خواندن – فیلم دیدن و زندگی کردن می خواست. وهم و رویا نیست واقعا چیزی از درونم سر برآورد از خاکستر خودم برخواستم از درون خودم جوشیدم در صفحه فیس بووکم نوشتم دوباره میسازمت … خیلی از حس هایم زنده شد و شروع کردم به باز سازی و ترمیم خودم.

بسیار مرور کردم زندگیم را بسیار خودم را زیر ذره بین گذاشتم از بسیاری از دوستانم خواستم من را برای خودم تشریح کنند تا بتوانم از منظر دیگران خودم را ببینم.

همه چیز می توانست انسانی، متمدنانه، محترمانه و معقول پیش برود – می توانست با شرایط معاصر و فضای زندگی ام همخوانی داشته باشد. می توانست از من جدا شود و بعد ببیند می خواهد چه کسی همراهش باشد. شاید قضاوت بی رحمانه ای است اما اگر توان ارتباط برقرار کردن داشت لااقل فرد دیگری را برای خیانت انتخاب می کرد چون شکل متعارفی هم از خیانت نبود که معمولا مردها دنبال زنی جوانتر از همسرشان می روند و نه فردی مسن تر و از بستگان همسر اول. در ازدواج سومش هم نشان داد که به دنبال دم دست ترین آدم هاست.

خیانت برایم به یک پدیده اجتماعی تبدیل شد و از من و همسر سابق در آمد دیگر خصوصی و شخصی نبود یک سونامی بود که برای من روی داده بود.

نمی دانم اگر خدای ناکرده با پیش بینی هایی که می شود تهران زلزله بیایید مایی که علی رغم این دانسته ماندیم و در تهران زیستیم گناهکار محسوب میشویم که خود را در معرض این خطر قرار دادیم؟ بدون آن که سهم و نقش خودم را نادیده بگیرم و یا فکر کنم حیطه اختیار و اثر نداشتم اما به جرات می گویم من عابری بودم، در پیاده رو می رفتم حالا که راننده های مست و اوردوز کرده منحرف شده و به من زده این گناه من نیست. این از ترس از عدم اعتماد به نفس از ژن و از معضلات روحی فردی است که نتوانسته و جرات نداشته زندگیش را مدیریت کند.
اس ام اس های زیادی از دورانی که همسر سابق نادم و پشیمان باز گشته بود دارم. به تعبیر خودش گندی که بالا آورده بود و من تنها کسی بودم که می خواست و می توانست باهاش حرف بزند و عذرخواه بود. اما این همه هیچ بود و هیچ انگاشتم در مقابل آنچه بر من گذشت.
واکنش های اطرافیان نیز بخش غریبی از این تجربه بود. برادرش می خواست نام فامیلش را تغییر دهد و تبری بجوید از این ننگ – خواهر ش گمان می کرد برادرش گول خورده – مادرش گریه می کرد و پدرش می گفت باور نمی کند. برادر آن خانم شریک خیانت از هردو با الفاظ رکیک نام می برد و خواهر آن خانم معتقد بود شوهر(سابق) من او را گول زده است.
از آن تیپ رفتارهای موقعیتی عجیب، فرافکنی و پاسخ همسر
( سابق)که نمی دانم چرا این کار را کردم – نمی دانم چه شد.

زدودن شوهرم از زندگی، یکی از کارهای دشوار و انرژی بر بود. اعلام به همسایگان، اصلاح معدود اشخاصی که مرا به نام فامیل او می نامیدند. عادت کردن به این که همه تخت خواب دونفره متعلق به خودمه عادت های غذایی و خیلی جنبه های خوش آیند و ناخوش آیند دیگر.
به گمانم قدم اول سقوط سخت است بعدش دیگر سراشیبی است همسر سابق با قدم اولی که برای خیانت برداشت در سراشیبی افتاد.

وقتی این خیانت آشکار شد هم همسر سابقم و هم شریکش مورد هجوم همه جانبه قرار گرفتند، تحقیر شدند – فحش شنیدند به بدترین شکل ممکن از همه سو قضاوت شدند حاضر نیستم حتی یک لحظه آن حال را تجربه کنم بعد هم رفتارهای غیر معمول و معقول زیادی نشان دادند همسر سابق صیغه آن خانم را یک طرفه لغو کرد، در تهران تعقیب و گریز داشتند و برخورد فیزیکی.

بعد هم آن خانم مزاحمت هایی برایم فراهم کرد چرا که دنبال همسر سابق می گشت و همسر سابق هم فرار می کرد. می پرهیزم از این که صفتی را به او اختصاص دهم. بعدها محضر دار و خود همسر سابق گفتند که درست یک روز بعد از صیغه رفته اند و فسخ کردند و طی دوران کوتاه ۵ بار برای فسخ آن اقدام کردند.. خیانت مجموعه ای از پنهانکاری و رفتارهای بیمار گونه را به همراه دارد همیشه یاد شهلا جاهد و ناصر محمدخانی و همسرش می افتادم در این مدت.

به نظرم دنیا جایی برای امثال همسر سابقم ندارد دنیا و ایران به آدم هایی با ثبات فکری و متعادل نیاز دارد آدم هایی که اگر خیرشان به کسی نمی رسد لااقل شرشان هم دامنگیر نشود.

با این که همسر سابق بارها اذعان کرده بود به خاطر تعدد زوجات پدرش کودکی سختی داشته و همواره به عنوان ریشه مشکلاتش به این قضیه اشاره می کرد و تنش هایی که شاهد بوده اما خودش همان مسیر را رفت و زندگی سه بچه را خراب کرد اعتمادشان را خدشه دار کرد و باورشان را نسبت به خودشان، او و مادرشان از بین برد. مثل بسیاری از مجرمینی که وقتی کودکیشان بررسی میشود معلوم می گردد روزی قربانی بوده اند.

به گمانم خیانت نه یک اشتباه که جرم است. برایش نقشه کشیده میشود – شریک جرم پیدا می شود. پنهانکاری می شود – دروغ گفته می شود – ابعاد مادی و معنوی یک زندگی دیگر مورد سوء استفاده قرار می گیرد و… باشد تا تنبیهی مناسب این جرم برایش یافت شود.

*نام نویسنده نزد کانون زنان ایرانی محفوظ است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.