دختر که باشی

کانون زنان ایرانی

زیبا فرحزاد

این فقط و فقط غلیان احساسات در نیمه شب است، بعداز اینکه خبر مرگ دردناک ستایش دختر شش ساله افغانستانی را شنیدم:

دلگیرم از این اجتماع سیاه قلب که هر روز و هر ثانیه اش آبستن حوادث فجیع است و ما همه را به تماشا نشسته ایم… در این میان کودک که باشی صدایت هرگز شنیده نمی شود، مرگت انگار برای والدین و مسئولین حق طبیعی می شود، مگر هر روز و هزاران بار زیر مشت و لگد پدر و مادرت نمردی و صدای کسی درنیامد؟ مگر چندین بار در اردوهای مختلف به دلیل نیندیشیدن تمهیدات کافی جان تو بازیچه نشد و فریاد دادخواهی والدین جگر سوخته ات از ترس خاموش نشد؟

دختر اگر باشی، انگار پیشاپیش مجرم ناخواسته ای هستی، اگر نگاهت به چهره نامحرمی افتاده باشد، ممکن است خونت بر مردان خانواده حلال شود، هر روز و هر لحظه، در کوچه و خیابان باید پذیرای هر تحقیر و توهینی باشی و دم نزنی که نجابتت زیر سئوال نرود، دختر که باشی حتی اگر درشکم مادرت هم بمیری دیه ات نصف مردان محاسبه می شود، انگار حتی مادرت هم برای به دنیا آوردن تو درد و انتظار کمتری کشیده است… اما از همه اینها بدتر، در این جامعه، در اقلیت که باشی، انگار خونت بر همگان حلال می شود، انگار حتی شمشیر کودک و زن بودنت هم برنده تر می شود. در کوی و برزن سنگینی نگاهشان را احساس می کنی، در مدرسه بی هیچ دلیلی کتک می خوری و اگر بعد از هزاران بار دوندگی برای دو مورد اول صدا و شکایتت به جایی می رسید، این بار اقلیت بودنت انگار مثل برگ برنده ای بر میز قاضی فرود می آید. دیگر نه راه پیش داری، نه راه پس… حتی مرگت هم در بی تفاوتی و سردی نگاه اطرافیان گم می شود و سوگواری برای مرگت اگر شانس بیاوری به دوش سازمان های مردم نهاد می افتد و باز هم کسی پاسخگو نیست. دراقلیت که باشی در این اجتماع حتی بعد از مرگ هم حقت را نمی توانی بگیری، چه حقی؟

دلگیرم از این اجتماع سرد و خشن که در زیر گام های فولادینش من و تو را می فرساید. اما مگر این اجتماع فراتر از من و توست؟ آیا ما نیستیم که باسردی نگاهمان زندگی ستایش ها را به تندباد مرگ می سپاریم؟ پس بیا از امروز مهربانتر، انسان تر باشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.