دادِ بیداد
“سالهای ۵۰ و ۵۱ شمسی را میتوان دوران آغاز جدی روند رهسپارشدن زنان مبارز به دادگاههای سیاسی و شعبات دادرسی ارتش و شکلگیری پدیدهای بهنام زندانی سیاسی زن دانست. شاید بر این مدعا بتوان شاهدی از خاطرات یکی از همان زندانیان سابق آورد که در اینباره و در شرح ماوقع انتقال خود و گروهی از دوستانش از اوین به زندان قصر مینویسد: “بالاخره بعد از چند روز آوارگی، اتاق چسبیده به اتاق خانم دکتر زندان را که روبهروی بهداری بود، اختصاص دادند به بند سیاسی زنان. این نخستین بند سیاسی زنان، اتاقی بود حدود سهمتر در چهارمتر و نیم، با زیلویی کهنه و کثیف، بیهیچ وسیلهای جز چند تا پتوی سربازی چرک و پر از پرز…”
نگاهی به کتاب “دادِ بیداد”
به کوشش ویدا حاجبی تبریزی
پروین امامی:دهه پنجاه شمسی در ایران با رشد و تعمیق مبارزات چریکی و مسلحانه علیه رژیم پهلوی آغاز میشود. پس از واقعه سیاهکل در سال ۱۳۴۹، باور ضربهپذیری نظام سیاسی وقت از جنبش انقلابی معتقد به مشی مسلحانه، خود را بیش از پیش وارد حوزه عمل انقلابیون جوان ایرانی کرد.
رژیم پهلوی که حدود یک دهه پیش از آن با رویکرد به انجام اقدامات رفرمیستی اصلاحطلبانه ـ از قبیل انقلاب سفید ـ سعی در پیشگیری هر نوع تحرک انقلابی و ایجاد انفعال در نیروهای پیشتاز جامعه داشت، به موازات ظهور جنبشهای رهاییبخش ملی در بسیاری نقاط جهان ازجمله خاورمیانه، کوبا، الجزایر، ویتنام و… و تأثیر آن بر جنبش مبارزه مسلحانه در ایران، بهتدریج دریافت که چارچوب اصلاحات دولتی نتوانسته بر بخش مهمی از بدنه اجتماعی جامعه؛ یعنی جوانان آرمانگرا موثر واقع شود.
سیاستهای متنوع و مهارکننده رژیم، هر چند از یکسو برخی بازدههای مثبت اقتصادی را دربرداشت، اما ازسوی دیگر به اعمال سرکوبها و ایجاد محدودیتهای گسترده سیاسی منجر شده بود. در چنان شرایطی انتقال مسالمتآمیز قدرت، یا مشارکت سیاسی توده مردم در امر تعیین و تأثیرگذاری بر سرنوشت خویش، پنداری موهوم و خوابی تعبیرناشدنی مینمود.
فضایی با این مختصات، زمینه بسیار مساعدی بود برای رواج مدلهای قهرآمیز مبارزه سیاسی؛ مدلهایی که در متن آن “سلاح”، کارکردی دوسویه مییافت، از یکسو شمایلی آرمانی به زوایای مختلف مبارزه میبخشید و ازسوی دیگر رژیم حاکم را در هراس از دستدادن ثبات سیاسی خود، ناگزیر به بازنمایاندن ماهیت درونی سرکوبگرانه خود مینمود.
دهه پنجاه شمسی با چنین مشخصههایی آغاز میشود و کتاب “داد بیداد” که به بازخوانی اجمالی مقاطعی از سرگذشت گروهی از زندانیان سیاسی زن و شکلگیری نخستین زندان سیاسی زنان در آن دوران میپردازد، بیآنکه داعیه نتیجهگیری از شیوه مبارزات گروههای سیاسی علیه حکومت پهلوی را داشته باشد، گاه از قلم برخی مبارزان پیشین به نقد مبارزه مسلحانه و طرح این پرسشها میپردازد که: “… سالها بار سنگین شهیدنشدن با بقیه رفقا را به دوش کشیدم. امروز اما، استفاده از واژه “شهید” حتی برایم مشکل است و با این پرسش همواره دست به گریبانم که اگر آنها هم زنده میماندند، باز هم آن طرز فکر و آن نوع ایثار و شهادت را قبول داشتند؟” (ص ۴۳)
“پس از انقلاب، هنگامی که برای اولینبار به گورستان بهشتزهرا رفتم، با دیدن نام هریک از این انسانهای پاکباخته بر سنگ قبری بهعنوان “شهید”، اندوهی سنگین قلبم را فشرد. انسانهایی که هرکدام میتوانستند منشأ خدمات باارزشی در جامعه و محیط خویش باشند. امروز از خود میپرسم، اگر زنده میماندند، درباره آن دوره چه فکر میکردند و امروز منشأ چه دگرگونیهای فکری میبودند.” (ص ۱۷۸)
این مسئله که “مردم” بهعنوان بستر انقلاب و مهمترین مولفه به رسمیت شناخته شده در میدان تقابل میان یک نظام سیاسی مستبد و یک گروه مبارز، تا چه حد باید در محدوده درک ضرورتها و ابعاد فعالیتهای انقلابی قرار گرفته، آن را تأیید یا از آن برائت جویند، نکتهای است که اگر در محافل سیاسی ـ مبارزاتی آن دوران، مطرح هم بوده، دستکم نمود بارزی در ساماندهی تحرکات انقلابیون جوان نداشته است. این مدعا را میتوان بهسادگی از تحلیلهای صادقانه برخی راویان خاطرات کتاب ـ جایی که از برخی همبندهای خود بهعنوان زنان زندانی عادی یاد میکنند ـ دریافت: “ما در تحلیلها و تفسیرهایمان از زنهای عادی، قضیه را اینطور برای خودمان توضیح میدادیم که اگر این زنها از مبارزات ما بیخبرند، طبیعی است؛ چون لومپن هستند، وگرنه خلق باخبر است.” (ص ۸۰)
تکیه به این استدلال البته از زنان جوان مبارزی که پیش از آن تجربهای عینی و دقیق از مفهوم مبارزه، سیاست، زندان، شکنجه، اعدام و… نداشتهاند پذیرفتنی است. مبارزه سیاسی پیش ازآن دوران، بهطور عام به مردان اختصاص داشته؛ مردانی که چه بر مسند وعظ و خطابه، چه درقالب هنرمندان ناراضی، چه در کسوت مخالفان سیاسی و چه در قامت مبارزان مسلح، تجربه بیش از پنجاهسال حرکت را در خود انباشته بودند و این تجارب، فاصله بسیار داشت با گامهای مردد و نامطمئن دختران و زنان جوانی که عموماً بیهیچ رهتوشه عینی و صرفاً در پی اندیشههای آرمانگرایانه و آزرده از بیعدالتیها و نابرابریهای اجتماعی، پای در میدان مبارزه گذاشته و عمیقاً بر این باور بودند که در راه جنبش انقلابی، همه چیز را باید فدا کرد؛ حتی جان را و ایثار و جانفشانی برای فردایی بهتر، اصل تردیدناپذیر پیروزی است.
این تفکر در اذهان زنان جوانی سیلان داشت که نوعاً برخاسته از طبقه متوسط و سنتی جامعه بوده و در آن مقطع، فعالیتهایشان بیشتر در اشکالی ازجمله اظهارنظر علیه حکومت، حمایت کلامی از مبارزه مسلحانه، خواندن چند کتاب ممنوعه سیاسی، رونویسی یا تایپ چند جزوه، نگارش داستان و شعر با ادبیات نیمهسیاسی، خویشاوندی با فعالان موثر در عرصه مبارزه مسلحانه؛ و در شکل کیفیتر، حضور در خانههای تیمی، اقدامات جسته و گریخته در راستای یاریرسانی به جنبش انقلابی و… خلاصه شده بود. حضور این زنان در زندانها ـ اگر از بخشی از آنان که دستگیریها و محکومشدنشان به زندان، حاصل سوءتفاهمها و غلبه فضای سیاه و تیره سیاسی کشور بود، صرفنظر شود ـ ماحصل شتابزدگی مبارزات مسلحانه در ماهها و سالهای پس از واقعه سیاهکل بود؛ زمانی که عملزدگی فرصت تأمل نمیداد و اخبار مربوط به وقوع عملیات مسلحانه به تناوب در روزنامهها منتشر میشد.
سالهای ابتدایی دهه پنجاه از این منظر، واجد ویژگیهای قابل تأملی است؛ ویژگیهایی که براساس آن و به مرور، با گسترش فضای آزادیخواهی جوانان مبارز، بهتدریج سلولهای زندانیان سیاسی ـ اعم از زن و مردـ شاهد حضور کسانی شد که با شور بیشتر و هدفمندی دقیقتر، صفحه شطرنج سیاسی رژیم پهلوی را به سمت ماتشدن شاه شکل میدادند.
(ص ۶۲)
ویدا حاجبی تبریزی در مقام گردآورنده خاطرات گروهی از زندانیان سیاسی زن در رژیم پهلوی ـ که بخش عمدهای از آنها در حال حاضر خارج از ایران زندگی میکنند ـ در قسمتی از مقدمه خود بر کتاب بهدرستی تصریح میکند: “… رفتهرفته متوجه شدم که زندان یا بند ما زنان سیاسی بازتابی است از واقعیتهای جامعه، منتها به شکلی شدیدتر و پررنگتر. هریک از ما متأثر از همان فرهنگ، طرز فکر و نگاهی بودیم که در خانواده و محیط زندگیمان به ما منتقل شده بود.” (ص ۱۴)
اشاره حاجبی به زنان جوانی است که متأثر از شرایط فردی، خانوادگی، اجتماعی و طبقاتی خود، ارادی یا غیرارادی، ماهها یا سالهایی را در ایستگاههای متعدد مبارزات سیاسی توقف کرده و سپس به سمت ایستگاه بعدی به حرکت درآمدند، زنانی که همواره در جامعه مردسالار ایران در جستوجوی روزنههایی برای اثبات هویت فردی و انسانی خود بوده و عدالتطلبی در معیار عمومی را نماد دستیابی به حقوق فردی خود قرار داده بودند: “… در خانه تیمی بهعنوان یک انسان مختار ارزش داشتم. از نظر اجتماعی هم یک دختر کنجنشین شهرستانی نبودم، بلکه یک چریک فدایی بودم که با خونم جامعه آزاد آینده را آبیاری میکردم…” (ص۴۰)
این زنان مبارز که خود را عضوی از جامعه انقلابیون پیشرو بهشمار میآوردند و البته حکومت به آنان اتهام “مقدمین علیه امنیت کشور و اشرار مسلح” وارد میآورد، گاه چنان در سیطره روابط درون زندان و حجم انبوه بایدها و نبایدها، صفبندیهای انقلابی و ضدانقلابی، مرزبندی با اخلاقیاتی که در فرهنگ روابط انقلابی، “بورژوامآبانه” تلقی میشدند، انتقاد از خود و… گرفتار میآمدند که بعضاً داوریهای سخت و غیرمنعطفی در کارنامه رفتار با همکیشان خود باقی میگذاردند؛ تا جاییکه یکی از راویان خاطرات در توضیح موقعیت بند خود درقبال دیسیپلین خشک و جزمگرایانه حاکم بر آن، نارضایتمندانه مینویسد: “… هرچه را که بد میدانستند، به بورژوازی نسبت میدادند. هرچه خوب بود به زحمتکشان تعلق داشت و با یک مهر “انقلابی” حقانیت پیدا میکرد. راه میانهای باقی نمیماند. یا باید دربست معیارها و ارزشهای آنها را میپذیرفتی، یا به آدم مشکوکی تبدیل میشدی و سرانجام هم در صف دشمن و بورژوازی قرارت میدادند.” (ص ۲۶۰)
“صبحها باید سر ساعت شش بلند میشدیم، مدتی ورزش میکردیم، سر ساعت باید صبحانه میخوردیم، سر ساعتی معین باید دور هم مینشستیم و انتقاد و انتقاد از خود میکردیم. همه کارها با باید و نباید اجرا میشد و کمترین خطا به خودخواهی و تکروی تعبیر میشد.” (ص ۷۵)
این دغدغه که زندان زنان سیاسی، بخشی از تاریخ سیاسی کشور ایران و زاویهای کمتر شناختهشده از منشور چندوجهی مبارزه سیاسی در این سرزمین است، دستکم دیگر در این دوران امری پوشیده نیست. حضور نمایندگان بخشی از ملت ایران ـ که تاریخ همواره آنان را در پس دیوارهای بلند تعصب، “جنس دوم” دانسته ـ در کارزار پیکارگریهای پاکبازانه همواره آغشته به دو عنصر “تردید” و “یقین” بوده است؛ تردید به اینکه: “… به آن سالها که نگاه میکنم، فکر میکنم اگر ما میتوانستیم مبارزه را متناسب با شرایط جامعه خودمان ببینیم، چهبسا این عزیزانی که رفتند، نمیرفتند و زنده میماندند و چهبسا امروز با بودنشان خدمت بیشتری میکردند تا با مرگشان. من به تجربه دیدم که از خون کسانیکه رفتند، هزاران لاله نرویید و…” (ص ۳۲۷)
و البته در کنار تمام این تردیدهای اندوهناک که پس از گذشت سالها، همچنان قلب این گروه از بند رستگان و همتایان آنها را میفشارد، یقینی آرامبخش هم بود که آنان را که میخواستند از پای نیفتند، به ادامه صبورانه راه دعوت میکرد؛ حتی اگر مرگ، پایان این راه میبود: “… باید کاری میکردیم که از حدت شکنجه بکاهیم و زمان را بخریم. در زندان روز به روز آموخته بودم که هیچچیز در طول زمان پایدار نیست. تجربه آدم در برابر بازجویی و شکنجه بیشتر میشود و ترس کمتر… در آن جهنمی که مرگ به معنای رهایی بود.”
منبع:چشم اندار ایران،شماره ۳۲
