زندگی روزانه یک زن در نوار غزه
زنستان_ ترجمه:فرناز سیفی:زنان و کودکان قربانیان اصلی همه جنگ های تاریخ هستند؛ جنگ هایی که دامنه انها تا انتهای پستوی خانه هایشان هم آمده و محدودیت ها و مشکلات چند برابری برای آنها به همراه دارد. در این میان فلسطین، سرزمینی است که تار و پود زندگی مردمان آن با جنگ و بوی باروت و صدای انفجار تنیده شده است. سرزمینی که این روزها در آتش جنگ میسوزد و گوشهای از رنجنامه زنانش را می توان در شعر معروفی از «فدوا توقان» شاعر زن و برجسته فلسطینی دید، آنجا که میگوید:
چیز دیگری نمی خواهم
جز اینکه در سرزمین خود چشم از جهان فرو بندم
جز محو شدن و فرو رفتن در چمن ها
زندگی را به گلی بخشیدن
که کودکی از سرزمینم ان را از شاخه خواهد چید
همه انچه می خواهم
ماندن در آغوش وطن است
به سان خاک،
چمن
یا گلی.
برشی دیگر از زندگی این روزهای زنان فلسطینی، شاید نوشتهای باشد که یک زن فلسطینی برای سایت اینترنتی زنان تحت قوانین کشورهای اسلامی WLUML.org نوشته است:
ساعتی پیش به رادیو گوش می دادم که مجری شعر معروف « غیر ممکن چونان بیست» سروده شاعر معروف فلسطینی، «تفیق زیاد» را می خواند. دلم می خواست گریه کنم!
دلم می خواست گریه کنم! ما واقعا موجودات غیر قابل پیش بینی هستیم. نمی دانم ما چطور تحت این شرایطی که زندگی می کنیم هنوز می توانیم زندگی کنیم، بخندیم، عاشق شویم،به هیجان آییم، غذا بخوریم، بخوابیم و…
مردم عادی فکر می کنند و برای آینده خود برنامه ریزی می کنند، اما ما نمی توانیم. صبح که از خواب بیدار می شوم اولین سوالی که به ذهنم می آید این است: « برق داریم؟ هنوز آب قطع نشده است؟ یخچال هنوز کار می کند؟ تلویزیون چطور؟ می توانم قبل از اینکه به سرکارم بروم دوشی بگیرم؟ بعد از استحمام می توانم موهایم را خشک کنم؟ امروز می توانم از سوپرمارکت ماست و پنیر بخرم؟می توانم برای ماشین بنزین پیدا کنم؟ امروز برق خواهیم داشت تا بازی نیمه نهایی فوتبال را تماشا کنیم؟» صبح ها، به محض اینکه چشم هایت را باز می کنی سوال های مشابه بسیاری به ذهنت هجوم می اورند. به نظر احمقانه می آید، اما از هفته گذشته بسیاری از ما هر روز صبح با سوالات مشابه ای از خواب بیدار شده ایم.
بعد، «ل» از خواب بیدار می شود. بیست و یکم اگوست او چهارساله خواهد شد. هنوز هم تا بلند می شود می گوید: «صبح بخیر» اما بلافاصله می پرسد: « برق داریم؟ می توانم حمام کنم مامان؟» امروز این را هم اضافه کرد:« کی دریا می رویم؟ خیلی وقت هست که آنجا نرفته ام مامان! می خواهم شنا کنم، دلم برای دریا تنگ شده است.» به او جواب می دهم: « این روزها نمی توانیم به دریا برویم.» می پرسد: « چرا اخه مامان؟ دیروز از تو ماشین دیدم که دریا هنوز سرجایش هست.» به او می گویم: « دریا الان امن نیست که انجا برویم. وان حمام را پر می کنم و تو می توانی داخل وان شنا کنی.» می گوید: :« اما گفتی که نمی توانیم این کار را بکنیم چون برق نداریم و این یعنی اینکه آب هم نداریم، گفتی این روزها فقط می توانم خیلی سریع دوشی بگیرم.» یادم می آید که به او گفتم وقتی شیر آب را باز می کند باید مراقب باشد و قبلتر مشکل کمبود برق و آب را به او توضیح داده ام. نمی توانم به او پاسخی بدهم، نمی خواهم بداند که ممکن است اسرائیلی ها ساحل دریا را بمباران کنند، همانطور که نیروگاه برق را بمباران کردند.(او اصلا نمی داند که چند هفته پیش چه بر سر خانواده قلیا امد) من فقط سعی می کنم هرچه زودتر راهی محل کارم شوم تا از سوالات او فرار کرده باشم.
در محل کار، ما خوشبختیم؛ چرا که به یمن ژنراتور برق داریم. من حتا سشوار خود را هم با خود اورده ام تا بتوانیم موهای خود را مرتب کنیم. خوب ما هنوز انسانیم، زنیم، و هنوز علی رغم این اتفاق ها دوست داریم ظاهری مرتب و آراسته داشته باشیم. هنوز تنها موضوعات مورد بحث اینها هستند: دیروز هرکس در محله خود چند ساعت برق داشته است؟ چند پوکه فشنگ را شمرده اند؟ آیا از صدای آپاچی هایی که بیرون ساختمان ما بودند از خواب بیدار شدند؟ صدای بمباران دانشگاه اسلامی را شنیدید؟ وغیره…
نوشته سامیا با عنوان « ژوئن ۱۹۸۲، بیروت، ژوئن ۲۰۰۶، غزه» را می خوانم. من در بیروت هم زندگی کرده ام، شباهت ها بسیارند. اما آن زمان شانزده ساله و نیمه بودم. مسئولیتی نداشتم، نگرانی نداشتم، پدر بود که نگران من و خواهرهایم بود. و مادر در دمشق بود. می دانستم که باید کاری بکنم، پس نیروی داوطلب مقاومت مدنی شدم و تمام دوران جنگ را در بیمارستان ها کار کردم. حالا چهل و یک ساله هستم، یک بچه دارم و هیچ یک از اعضای فامیل دیگر پیش من نیستند، همه انها خارج از منطقه در سه کشور سوریه، اتریش و آمریکا پخش شده اند.
در بیروت نمی دانستم ترس چیست. حالا! خدای من! می فهمم پدر و مادرم آن زمان چه احساسی داشتند. من همیشه در هراسم، بیشتر از همه هراس از اینکه مبادا بچه ام را از دست بدهم، حالا چه مستقیم به دست نیروهای اسرائیلی کشته شود و یا اینکه بیمار شود، ن دارویی برای درمان او ندارم.
این دشوارترین مسئولیت دنیا است. نوشتن، نوشتن، نوشتن…!
همه از من می خواهند درباره زندگی روزانه خود در شرایط کنونی غزه بنویسم، بنابراین این چیزی است که امروز احساس کردم باید بنویسم. امیدوارن ناامیدتان نکرده باشم، چرا که خودم ناامید نیستم. باور کنید، امروز میزی را در یک رستوران رزرو کرده ام تا بتوانم بازی نیمه نهایی فوتبال بین دو تیم آلمان و ایتالیا را تماشا کنم، و من طرفدار ایتالیا هستم.
غزه- چهارم ژوئن ۲۰۰۶
