گفتند نه! نمی خواهیم فرمان بریم، ما دختران آنتیگون هستیم ،رضا معینی
نیچک :
عجیب نیست که در دورترین خاطره ی بشری نافرمانی مدنی به یک زن نسب می رسد. آنتیگون!
تراژدی می گویند و تلخ تکرار آن تا امروز ماست .
چه کسی جز یک زن می تواند عشق و صلح و پایداری را با کازاری برای دانستن در برابر جنگ و جهل و کینه بگذارد؟ و خود به قول “زنانه اش” دلیرانه عمل کند. در شهر مردان، مردانی که سکوتشان حیرت آورترین انتظار “نوبت خویش است” آنهم بی هیچ لبخندی.
عجیب نیست که نوادگان آنتیگون هنوز فرمان شاهان را نمی پذیرند، که با مشتی خاک بر پیکر برادر سکوت را می شکنند، تا حرمت آدمیان، کرامت بشری را پاس دارند.
با احترام به خاطره ی زنده گان بی حرمتی بر مرده گان را نپذیرد! خاوران کجاست و سالهاست مادران و خواهران و همسران با کاروانی برای برابری مردگان در راهند.
خواهر. که قانون قلب را به جای فرمان شاهان می نهد تا پیکر برادر را به گور بسپرد. نا فرمان می شود و می پذیرد زنده در دیوار محصورش کنند.
چشم بند بر چشم نمی پذیرد، نگهبان تاریکی نمی بیند که کاروان به راه افتاده است تا مقصد راهی نیست چند نسل شاید! اما راهی نیست چند نسل به هم پیوسته اند تا از میدان با غرور و شادی بگذرند. نگهبان نمی بیند، که بینایی این زن از مرز سنگسار و اعدام و ارعاب گذشته است.
می گوید جنگ است شهید یک سوی و دشمن یک سو! شهیدان را به خاک می سپاریم به فرمان شاه، دشمن را نه!
آنتیگون می گوید : اینان برادرند! جنگ قدرت جنگ نیست! برادر کشی ست
از دورترین حادثه ی تاریخ می آید از شهری که جنگ آئین اش بود و هست هنوز
نگهبان سلول های فراموشی به یاد نمی آورد، تاریخ در چشمش مرده است، که اینسان زن را فقط زنا می داند،!
اویک زن است. از دورهای شهری که شما ساختید آمده تا قانون شهر شما را نپذیرد ، فرمان شاهان را گردن ننهد، عشق در قلب خواهر همان قانون است، مالکان مهر و پایداری
او یک زن است، برای پایداری و مهر و عشق همراه و برابر
نگهبان پیر به یاد نمی آورد ! آنان از سالهای دور تر از ذهن پلیدش آمده اند با گل های سفیدی بر سینه
پیش از شهرزاد بدنیا آمده است ، قصه ها برای زیستن آموخته! تا قانون شهر شما را نپذیرد!
به یاد نخواهی آورد در ذهن تو حافظه مرده است!
سکوت شب را او شکست، با خاکی که بر جسد برادر ریخت، دختری ست، از دختران آنتیگون
نگهبان تاریکی کلیدش را در قفل می پیچاند اما کاروان به را افتاده است. تا به پیشواز صبح رود.
نگهبان نمی داند شید با همان اولین کلام کارزار میدان تازه ای برای نورافشانی سپیده گشوده است.
مقدمش مبارک. نورش از سلول ها خواهد گذشت
با آنکه امروز باز سعیده ای پر مهر و عشق به فردایی تهی از ستم و مرگ و جهل، چشم از جهان فرو بست، یادش نور و گل و پایداری است که از دیوار سلول ها تاریکی عبور خواهد کرد تا ویرانی زندان ها!
نگهبان پیر جهل و تاریکی نمی داند کاروان گل و بهار و برابری در راه است ! و هیچ چشمبند و سلولی محصورش نخواهد کرد.
با یاد عزیز پوران بازرگان به خواهرانم در زندان ها
************
آنتیگون در اسطور های یونانی دختر ادیپ است که برادارانش پلنیس و ایتکل در جنگی برای کسب قدرت در تِبس کشته می شوند. کرئون عموی شان به قدرت مى رسد و بر تخت شاهی می نشیند . به جرم “خیانت” در میدان نبرد تدفین پلنیس ممنوع مى کند. آنتیگون می گوید که از ” قلب فرمان می برد” و برادر را به خاک مى سپارد. به مرگ محکوم می شود زنده در دیوارش می نهند. نافرمانی آنتیگون را اولین اقدام به ” نافرمانی مدنی” در تاریخ بشری نام برده اند.
