دخترم چریک فدایی ، محمد سطوت

۱ فرار از خانه

حادثه در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۵ هنگامیکه از طرف وزارت نیرو برای انجام مأموریتی به استان خراسان و شهر سبزوار رفته بودم، آغاز شد. هنوز دوهفته ای از اقامتم در محل مأموریت نمیگذشت که اطلاع یافتم همسرم از تهران تلفن کرده و خواسته هرچه زودتر با اوتماس بگیرم.

چون مدت زیادی از اقامتم در مأموریت نمیگذشت حدس زدم باید موضوع مهمی اتفاق افتاده باشد که او تلفن کرده است.
نگران از اینکه چه اتفاقی ممکن است روی داده باشد فوری با منزل یکی ازهمسایگان که با ما دوست بود تلفن و از اوخواهش کردم چنانچه امکان دارد خانمم را پای تلفن بخواهند. آنها نیز محبت کرده بدون درنگ برای خبرکردن خانمم رفتند. ( در آنموقع هنوز درخانه خودمان خط تلفن نداشتیم).

بمجرد اینکه صدای خانمم را که پای تلفن حاضر شده بود شنیدم و قبل از اینکه دهان را برای سؤال باز کنم او با کلماتی مقطع و درحالیکه بشدت گریه میکرد گفت: “ملی چند روز است خانه را ترک کرده و دیگر باز نگشته است”.

سپس همانطور که صدایش از فرط گریه به هق و هق افتاده بود از من خواست هرچه زودتر به تهران باز گشته برای پیدا کردن دخترمان کاری بکنم و در جواب سؤال من که پرسیدم: “آیا در این چند روزه هیچ تلفنی نکرده و یا قبل از رفتن هیچ نوشته ای از خود برجای نگذاشته است تا معلوم شود برای چه رفته و یا چرا و کجا رفته است” گفت: “تنها روز بعد از رفتنش به همین خانه تلفن کرده و خواسته بما اطلاع دهند که دیگر برنمیگردد و ضمنا” اضافه کرده است نگران او نباشیم و بدنبالش هم نگردیم”.

بیش از این نتوانستیم صحبت کنیم چون هق هق گریه امانش نمیداد تا کلمات را بدرستی ادا کند و منهم که سخت نگران شده بودم بهتر آن دیدم تا برای پی گیری موضوع هرچه زودتر بسمت تهران حرکت کنم.

با اینکه برای پرواز مشهد – تهران بلیط هواپیما داشتم ولی چون تاریخ آن برای دوهفته دیگر بود بهتر آن دیدم تا از همان سبزوار با اتوبوسهای مسافری که چندان سریع السیر و راحت هم نبودند بسوی تهران حرکت کنم زیرا باین ترتیب میتوانستم زودتر بتهران برسم.

ساعت هشت همان شب سوار بریک اتوبوس، سبزوار را بسوی تهران ترک کردم. فکرم بدرستی کار نمیکرد و نمیتوانستم افکار پریشانم را که از خبر ترک دخترم از خانه به مغزم هجوم آورده بود متمرکز کنم. در عقل و درایت و درستی او شک نداشتم و مطمئن بودم چنانچه پای عشق و دلبستگی به مرد جوانی درمیان بوده باشد خیلی راحت و بدون ترس از توبیخ و یا بازخواست میتوانست من و یا مادرش را در جریان امر بگذارد چرا که میدانست ما نه تنها مانع خوشبختی او- چنانچه این خوشبختی در ازدواج با جوانی خلاصه میشد – نمیشدیم بلکه با کمال میل وسائل رسیدن آنها را بیکدیگر فراهم میکردیم.
درخانه و همچنین در معاشرت با دوستان و همکلاسیهایش آزادی کامل داشت و بهیچوجه و درهیچ مورد در فشار نبود تا مجبور شود برای حصول به آزادی بیشتر خانه را ترک کند، من و مادرش درعین حال برای او دوست و همدم مهربانی نیز بودیم و باو که در آنزمان دختری بیست و یک ساله و بالغ و فهمیده بود دیگر بچشم یک دختربچه نگاه نمیکردیم.
بسرعت افکارم متوجه مسائل سیاسی شد، میدانستم دخترم تحت تأثیر افکار و عقاید سیاسی من به نیروهای چپ گرایش دارد. اغلب میدیدم در بحث ها از نظریات من دفاع میکند و ضمنا” به افراد سیاسی که چند سالی را در زندانهای شاه و “ساواک” گذرانده اند با دیده احترام مینگرد و از آنها چون قهرمانان یاد میکند. دراین اواخر و برخلاف گذشته اورا میدیدم سعی دارد خودرا با سختیهای زندگی دمساز کند و از رفاه موجود در زندگی خود فاصله بگیرد، درعین حال که از وسایل راحت زندگی چیزی کم نداشت سعی نمیکرد مثل یک دختر معمولی لباسهای لطیف و زیبا بپوشد، از شرکت در جشنهای فامیلی و عروسیها امتناع میکرد و دیگر چون گذشته به رقص و شادی در جمع دختران فامیل و هم سن و سال خود توجه نداشت و دعوت به چنین مجالسی را قویا” رد میکرد ولی برای بحث و گفتگو درباره مسائل سیاسی روز همیشه آماده بود و بشدت بآن ابراز علاقه نشان میداد.

میدیدم او هم مثل خیلی از جوانها به مبارزات چریکی روی خوش نشان میدهد و از آنها دفاع میکند و اخبار حرکات و حملات آنها برای او جاذبه ای بیش از اندازه دارد.

من تمام اینها را میدیدم ولی آنها را حمل بر شور و عواطف دوران جوانی میکردم و هیچگاه باورم نمیشد که این رفتار و هواخواهی بگونه ای باشد که بخاطر آن، او حاضر شود خانه و خانواده را ترک کرده دست از جان بشوید و به گروههای چریکی آنزمان بپیوندد. اطمینان داشتم رشته های عاطفی بین افراد خانواده ما آنچنان مستحکم است که هیچ عاملی نمیتواند آنرا بآسانی از هم بگسلد. هنوز نمیتوانستم قبول کنم که او خانه و محبت مادری را به یکباره فراموش کرده و قدم در راه نابودی خود و خانواده اش گذاشته است. زیرا بطور قطع او مطلع بود که با قدم گذاشتن دراینراه خانواده اش نیز از تعقیب و آسیب سازمانهای امنیتی در امان نخواهند ماند. مطمئن بودم اگر او قدم دراینراه نهاده باشد بزودی متوجه اشتباه خود شده خیلی زود بخانه باز میگردد.

****

چند سالی بود که نسل جوان و پرشور ایران عدم آزادی بیان و اختناق بیش از اندازه و اعمال قدرت بیحساب رژیم شاه را در جهت دستگیری و زندان و شکنجه آزاد مردان کشور بر نمیتافتند و با تجربه تلخی که از مبارزات پارلمانی حزب توده و جبهه ملی داشتند و همچنین تحت تأثیر مبارزات چریکی و جنگهای رهائی بخش در نقاط مختلف دنیا بخصوص در چین و کوبا و آمریکای لاتین، برای مبارزه با رژیم شاه و سیستم پلیسی وحشتناک آن مشی مسلحانه را انتخاب کرده و هر از گاه مراکز پلیس و خانه های ساواک را مورد حمله قرار میدادند و یا یکی از امرای خیانتکار ارتش را ترور میکردند.
این حملات پراکنده و محدود بیشتر بمنظور انتقام گیری از سران جنایتکار ارتش و سردمداران رژیم و درعین حال با هدف جلب افکار مردم دنیا به استبداد حاکم بر ایران و نشان دادن فقدان ابتدائی ترین آزادیهای ممکن برای مردم ایران انجام میشد که البته نمیتوانست ضربات کاری و مؤثری بر پیکر رژیم شاه وارد سازد ولی سازمانهای پلیس و “ساواک” شاه کلیه نیروهای جهنمی خودرا برای قلع و قمع این جوانان جان بر کف که تحت نام چریکهای فدائی و یا مجاهدین خلق میجنگیدند بسیج کرده بودند.

سازمان امنیت وسیع شاه که با کمک سازمان جاسوسی اسرائیل (موساد) و درآمد بیحساب نفت قدرت بیحسابی یافته بود درتمام کارخانه ها، مدارس و بیشتر خانه های مردم مأمورانی دست به مزد و یا خبرچین داشت. آنها با کمک کدخدایان فاسد و عوامل ژاندارمری، کلیه روستاهای کشور را زیر نظر داشتند وحملات پراکنده چریکها را با ریختن خون آنان پاسخ میدادند.

هر روز می شنیدیم اینجا و آنجا یک یا چند خانه تیمی مورد هجوم مأمورین “ساواک” قرار میگیرد و تنی چند از چریکها در خون خود میغلطند. این مبارزین جوان بخوبی میدانستند درصورت زنده گرفتار شدن شکنجه هائی بدتر از مرگ درانتظار آنهاست از اینرو درصورتیکه راه فرار را برخود بسته میدیدند آخرین فشنگ را در مغز خود خالی میکردند و یا با انفجار یک نارنجک جنگی خود و درصورت امکان عده ای از مأمورین امنیتی را با خود نابود میساختند. اکثر آنها در تمام ساعات روز و شب یک قرص سیانور در دهان داشتند و درآخرین لحظه قبل از دستگیری آنرا جویده به حیات خود خاتمه میدادند.

این عوامل سبب میگردید تا احساس و عواطف مردم نسبت به حرکات چریکها جلب شده در میان جوانان از طبقات مختلف طرفدارانی مشتاق و هواخواه پیدا نمایند.

****

خسته و فرسوده از کار روزانه و هجوم افکار دردآلود تصمیم گرفتم حداقل تا رسیدن به تهران و روشن شدن موضوع از تصورات بیهوده خودداری نمایم. در صندلی خود قدری جابجا شدم و سر را بعقب تکیه دادم تا شاید لحظه ای بخواب رفته تمدد اعصاب نمایم. صدای یکنواخت موتور اتوبوس که درجاده صاف حاشیه کویر حرکت میکرد کم کم آرامشی به اعصاب خسته من داد که چنانچه در مواقع عادی بود میتوانست خوابی عمیق چاشنی آن کند ولی فکر دخترم که الان در کجاست و چه میکند قلب و روحم را در تنگنا گرفته و بسختی میفشرد، برایم باورکردنی نبود که ممکن است دیگر اورا نبینم. ناگهان باین فکر افتادم که نکند وضع طور دیگری باشد که همسرم آنچنان در تلفن میگریست و نمیتوانست خودرا کنترل کند، یعنی ممکن است غیر از آنچه بمن گفته حادثه دیگری اتفاق افتاده باشد ولی بزودی این احتمال را رد کردم چون میدانستم همسرم قدرت پنهان کردن یک چنین چیزی را از من ندارد. حقیقت امر و عمق فاجعه که نمیخواستم آنرا باور کنم با سماجت تمام سعی در تسخیر وجودم داشت و لحظه به لحظه عمیق تر میشد ولی درمقابل منهم سعی داشتم تا آنجا که میتوانم آنرا ازخود دورکنم زیرا میدانستم درصورت تسلیم نابود خواهم شد.

با خود میگفتم: “فاجعه تازه آغاز شده و تو برای مقابله با آن احتیاج به نیروی مقاومت و ایستائی کامل داری و نباید در مقابل خانواده خود و دیگران ضعف نشان دهی فقط در اینصورت است که میتوانی جگر گوشه ات را از راهی که رفته دوباره بخانه باز گردانی”. آرزو میکردم با رسیدن به تهران اورا درخانه بیابم و همه چیز به خیر و خوشی پایان پذیرد.
سالها بود از طرف وزارت نیرو به مأموریتهای دور و نزدیک میرفتم و اغلب در طول راه میخوابیدم و بعد مسافت را حس نمیکردم ولی در آنشب برای اولین بار متوجه طول راه و بعد مسافت میشدم، زمان بسیار کند میگذشت، عقربه های ساعتم بر روی صفحه آن میخکوب شده و از جا تکان نمیخوردند، خدا خدا میکردم تا ساعتها تبدیل به دقیقه و ثانیه ها شوند و زودتر بخانه برسم، سیاهی جاده درنظرم چون چاهی عمیق جلوه میکرد که دهان باز کرده و درنظر داشت مرا درخود فرو برد.

از خود پرسیدم: “این اشتباه نبود که با اتوبوس براه افتادم، بهتر نبود به مشهد میرفتم و با هواپیما سفر میکردم، شاید میتوانستم بلیطم را عوض کرده زودتر بمنزل برسم، آنوقت این نگرانی و بیخبری که چون کوهی بر قلبم سنگینی میکرد زودتر پایان مییافت”.

بالاخره خستگی بر اعصاب فرسوده من فائق آمد و بخواب رفتم، گرچه درگذر از هر پیچ و خم راه، با هر تکان اتوبوس مثل دیگر مسافران قدری جابجا میشدم ولی آنچنان نبود که مرا از دنیای خواب و بیخبری به جهنم بیداری پرتاب کند.
تازه سپیده صبح از افق مشرق دمیده بود که اتوبوس در مسافرخانه ای نزدیک دامغان برای صرف صبحانه توقف کرد، همینکه چشم باز کردم کابوس فکر و خیال دوباره بمغزم هجوم آورد. برای خوردن صبحانه از اتوبوس پیاده شدم و بسوی رستوران کنار جاده رفتم. با اینکه هوای صبحگاهی حاشیه کویر لطیف و ملایم بود و لباس کافی نیز در بر داشتم ولی سردم بود و میلرزیدم، فوری خودرا به رستوران رسانده بگوشه ای خزیدم، اشتهائی برای خوردن صبحانه نداشتم، برای گرم شدن لبه کتم را بالا کشیده زانوهایم را بین بازوها تا کردم و سر بر آن نهادم. بیاد همسرم افتادم که دراین چند روزه به تنهائی در رویاروئی با این حادثه چه زجری کشیده است، شاید اگر من نزد او بودم میتوانستم قوت قلبی باو داده با شرکت در اندوهش قدری از آلام او بکاهم.

– طبیعت آدمی چنین است که فشار غم و اندوه را در تنهائی بیشتر حس میکند ولی هنگامیکه فرد یا افرادی را با خود همدرد می بیند از بار غمش کاسته میشود، از اینرو فامیل و دوستان در هنگام بروز مصیبت برای یکدیگر تأکید میکنند که: “ما هم در غم شما شریک هستیم” تا بدینوسیله از شدت بار غم دیگری بکاهند –
اتوبوس درساعت هفت صبح دوباره براه افتاد، مسافران که صبحانه خورده و سنگین شده بودند پس از لحظاتی مجددا” بخوابی عمیق فرو رفتند. برای اولین بار در عمرم احساس کردم باین آدمهای خوشبخت که میتوانستند اینگونه راحت و بی خیال و با سرعت بخواب روند حسادت میکنم.

با خود گفتم: “ممکن است دربین این مسافران افراد دیگری هم باشند که مشکلی شبیه من داشته باشند”. نمیدانستم چرا سعی داشتم بر این باور پای فشارم که درحال حاضر دخترم بیکی از گروههای چریکی آنزمان پیوسته و درحال حاضر در یکی از خانه های تیمی زندگی میکند در حالیکه هنوز چیزی از اصل موضوع نمیدانستم.

نمیتوانستم باور کنم که دختری چون او بتواند به یکباره تمام رشته های عاطفی خودرا از خانواده گسسته و ساکن یک خانه تیمی که هر لحظه درخطر هجوم مأمورین پلیس و ساواک قرار میگیرد زندگی کند، یعنی تا چه اندازه من و مادرش در رسیدگی به مسائل عاطفی او کوتاهی کرده بودیم که او حاضر شده بدینگونه دست از جان بشوید و به استقبال مرگ برود. بطور حتم اشتباهی در نحوه برخورد ما با او وجود داشته که باین آسانی از ما بریده است، یعنی امکان نداشته قبل از ترک خانه و انتخاب این راه پر خطر ما را درجریان امر قرار دهد، شاید میتوانستیم راه حل بهتری با هم پیدا کنیم”.

دراینموقع ناگهان با یادآوری گذشته خود آهی از سر افسوس کشیدم چرا که ناگهان جواب سؤالم را در دوران جوانی خود یافتم. “مگر این من نبودم که در آن دوران بی خبری در پی مبارزات سیاسی رفتم، مگر من با پدر و مادرم درباره کارهایم صحبت میکردم و یا نظر آنها را جویا میشدم، وقتی در چاپخانه های مخفی کار میکردم و یا بخانه های تیمی میرفتم و روزها و هفته ها غیبت میکردم آیا کوچکترین توجهی بمسائل عاطفی آنها داشتم، آیا هیچ فکر میکردم با کارهای خود چه ضربه های هولناکی بقلب و روح آنها میزنم؟ درست است که شرایط آن زمان با حال بسیارمتفاوت و در بدترین حالت شکنجه و زندان بود ولی بهرحال برای پدر و مادرم که عمرشان را در پای من پیر کرده و در وجود من امیدهای آینده خودرا جستجو میکردند تحملش آسانتر از حال نبود؟”

برگرفته از وبلاگ مهدی فتاپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.