زنان در جنگ: غم رفته گان
آثار دهشت انگیز جنگ هشت ساله ایران و عراق با گذشت سالها از پایان آن، هنوز در میان زنان و مردان این دو کشور هویداست. جنگی که جان صدها هزار نفر (بنا بر برخی آمارها یک میلیون نفر) را گرفت و زندگی و آرزوهای بسیاری از زنان این جوامع را به نابودی کشاند.
سایت فارسی و عربی بی بی سی به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد آغاز جنگ مجموعه مطالب متعددی را تهیه کرده اند که آنچه که در پی می آید چند خاطره از زنان ایران و عراق از همان دوران است:
خاطرات از ایران
مریم محمد نژاد از آبادان
من مریم محمد نژاد از آبادان هستم. در همان اوایل جنگ که پالایشگاه را منهدم کردند، من با دو بچه کوچکم و یک نوزاد ۴۰ روزه با ۱۰ خانواده دیگر با هم یک وانت گرفتیم و به طرف مسجد سلیمان رفتیم. آنجا هم بمباران شدید بود.
مثل آواره ها همه جا دور دهات می گشتیم تا اینکه به اصفهان رفتیم و آنجا یک خانه گرفتیم.
من همه اش در نگرانی بودم چون شوهرم در جبهه بود. برای یک مدتی از همدیگر خبری نداشتیم. اصلا روز و شب نداشتم و همه اش در دلهره و اضطراب با بچه های کوچک زندگی می کردم. همه خیلی ناراحت بودیم.
وقتی جنگ دامن گرفت، بمباران شهرها به آبادان هم سرایت کرد.
سپهری
من سپهری هستم و ۴۲ سال دارم. همسرم در سال ۱۳۵۹ در جبهه کرخه به شهادت رسید. جنگ جنبه های بسیار مثبت و بسیار منفی در زندگی من داشته است.
جنبه مثبت این بود که با وجود به دنیا آمدن فرزندم بعد از فوت پدرش به تحصیلات دانشگاهی ام ادامه دادم. با کمک مادر و پدر و برادرم توانستم موقعیت سخت یک زن جوان بیوه در اجتماع را با موفقیت سپری کرده و پیشرفت کنم.
جنبه منفی آن این بود که در ۱۷ سالگی و با داشتن دو کودک باید سخت کار می کردم. من در سال ۱۳۵۹ فقط ۴۰۰۰ تومان حقوق داشتم و مستاجر بودم. ولی بیشتر خرجم را برادر و پدرم برای کمک به تحصیلات می دادند.
نمی توانستم در جامعه بدون کمک خانواده ام زندگی کنم چون بی نهایت از طرف مردم عامی و ارگان هایی مثل بنیاد شهید یا ارتش و بطور کلی از همه طرف در خطر بودم. این محیط برای یک زن ۱۷ ساله بیوه راحت نبود و بدترین عذابش برای بچه ها بود که نیاز به پدر داشتند.
پدرم محبت پدرانه را جایگزین می کرد و بچه ها تا ۷ و ۸ سالگی پدر مرا پدر خودشان می دانستند. ولی هر قدر که بزرگتر می شوند کمبود پدر را بِیشتر احساس می کنند، مثلا دختر من که امروز ۲۴ سال دارد روز ازدواجش خیلی دلتنگ بود که چرا نمی توانست با پدرش جشن بگیرد.
مریم از تهران
من پدرم مجروح شیمیایی بود و بدترین خاطراتم را من از این جنگ دارم.
یکی از بدترین خاطراتم نوروز ۱۳۶۶ بود که مامان، پدرم را در یک اتاق محبوس کردند تا ما بیماری او را نگیریم و ما پشت در اتاق گریه می کردیم. هنوز فقر و بدبختی که آشیانه ما را آتش زد یادم نمی رود.
من خیلی زود بزرگ شدم چون مجبور بودم از همان موقع شروع کنم به کار کردن. آن دوران کودکی تباه شده مرا کدام دولت می تواند به من برگرداند؟
ولی همه دنیا بداند این کابوس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۳ تمام شد، چون ما هر لحظه منتظر چیزی جبران نشدنی بودیم… پدرم برای همیشه رفت و دیگر درد نکشید. حالا من ماندم و یه دنیا خاطره تلخ. حالا من ماندم و یه دنیا حرف نزده.
سارا از تهران
من در سال ۱۳۶۴هفده ساله بودم . همراه یک فرزند دختر – شهر زیر موشکباران و بمباران دشمن – همسرم در جبهه بود و مدت ۵۳ ماه در جنگ شرکت کرد. یک بار در شهر ترور شد و یکبار هم شیمیایی که متاسفانه هیچ پرونده ای از آن زمان ندارد.
موج انفجار هم که احتمالا خوراک همه کسانی بود که به جبهه می رفتند ولی باز هم متاسفانه هیچ پرونده ای باقی نماند. گرفتاریها آنقدر زیاد بود که در این مقوله نمی گنجد ولی فقط به همین امر بسنده کنم که الان دو فرزندم می گویند برای چه جنگیدید؟ برای چه این همه مصیبت و زجر؟ ولی ما جوابی برای آنها نداریم .
فرزند اولم که در آن زمان زندگی می کرد از نظر اخلاقی بسیار متفاوت با فرزند دومم که بعد از جنگ متولد شده می باشد.
تنها خاطره ای که از سالیان جنگ برایمان باقی مانده اشک و ناله ای است که بر مزار عزیزانمان می کنیم و یاد و خاطره ان بهترینها که با بدترین حالت از دستشان دادیم را گرامی می داریم . ولی نمی دانم جواب آن پسر شهید را چه باید داد که الان در زمان دانشجویی جای خالی پدر را احساس می کند.
همیشه خدا را شکر می کنیم که همسرم زنده برگشت ولی آیا فقط زنده ماندن کفایت می کند؟ نمی دانم در ازای این نبودن چه به دست آوردیم؟ ولی نیک می دانم که چه چیزهایی را متاسفانه از دست دادیم. درست است که جنگ به ظاهر تمام می شود ولی عواقب آن تا نسلهای بعدی در خاطرات همه موجود است.
مینا از تهران
از دوران جنگ صدای آژیر قرمز – و صدای همسایه ها که شب از خواب بیدار می شدیم که به پایین ساختمان برویم.
کلاس ۲ دبستان بودم که گفتند عراقیها مدارس را شیمیایی می خواهند بزنند و ما دیگر تهران نماندیم و به شهرستان رفتیم.
من یادم میاد که پسر خاله ام که به جبهه رفته بود و مادر بزرگم و همه فامیل نگران از شهید شدن او بودند و می گفتند چرا او به جبهه رفته؟ وعاقبت هم شهید شد.
پسر عمه ام که تک پسر خانواده بود و بسیار زیبا بود و فوق مکانیک داشت با اینکه ۲ بچه نوزاد داشت به جبهه رفت و شهید شد. غیر ممکن است در هر خانواده ایرانی چه موافق و چه مخالف حکومت کسی عزیزی را از دست نداده باشد.
مونا از تبریز
وقتی جنگ شروع شد من ۶ ماهه بودم و از اوائل جنگ چیزی به یاد ندارم ولی یادم هست که به خاطر بمباران از شهر خارج شده بودیم.
مدارس تعطیل بود و هر بار که صدای هواپیمایی می آمد تنها پناهگاهمان زیرزمین بود و بس.
من عمویم را در این جنگ از دست دادم. شاید هم من چنین فکر می کنم، چرا که هنوز پس از ۲۱ سال جنازه او پیدا نشده و تنها دوستانش او را دیده بودند که گلوله ای به سرش شلیک می شود. او در حال حاضر پسری دارد که پدرش را ندیده و معنای پدر را نمی فهمد . تنها تصویر او از پدرش عکس روی دیوار است و بس.
خاطرات از عراق
هنا حسن علی (ام احمد) از بغداد
یک روز غم انگیز در عراق من با صدای کوبیده شدن به در آهنین منزلمان از خواب بیدار شدم. من با ترس از خواب بیدار شدم چون در خانه ما معمولا این طور کوبیده نمی شد و حس غریبی در آن بود که هنوز در خاطرم زنده است.
من در را باز کردم و دیدم دو مرد در لباس نظامی آنجا ایستاده اند. به نرمی سلام کردند و از من پرسیدند که آیا من همسر سامی محمد جاسم هستم. من گفتم بله.
بعد به من گفتند که شوهرم به “مقام والای شهدات” رسیده و در نبرد شرق الدجیل کشته شده است.
این دو مرد نظامی از من خواستند تا به همراه یکی دیگر از اعضای خانواده به همراه آنها بروم و جسد او را تحویل بگیرم.
از شدت شک و ناراحتی نقش بر زمین شدم. از ازدواج ما فقط دو سال می گذشت که ثمره آن دو فرزند بود.
غم، عزا و خشمی که من احساس می کردم حد و مرزی نداشت. چرا فردی مانند سامی باید میمرد؟ چرا من و فرزندانم باید بدون پشت و پناه می شدیم؟
دولت به خانواده شهدا یا قطعه ای زمین می داد یا پول که خانه بسازند. اما خانه برای ادامه زندگی کافی نبود و من هم که فارغ التحصیل رشته کشاورزی بودم نتوانستم در این زمینه کار دولتی پیدا کنم. من در ضمن نمی خواستم که از بچه هام جدا شوم چون بعد از کشته شدن پدرشان من فقط آنها را داشتم.
وضعیت خوبی نبود جستجوهای من برای یافتن راهی برای امرار معاش بی نتیجه بود تا این که یادم آمد که چرخ خیاطی دارم و می توانم تا پیدا کردن یک کار دولتی در خانه خیاطی کنم.
۲۲ سال از آن زمان می گذرد و من هنوز هم با چرخ خیاطی بد هیبت و چموش خودم کلنجار می روم. اما جالب این است که این ماشین بی روح در حمایت از من و بچه هایم از دولت و جامعه عراق که شوهر عزیزم برای دفاع از آنها جان خود را از دست داد، سخاوتمندتر بوده است.
من یک زن تحصیلکرده کوچک جثه و پر از امید و آرزو بودم که به بیوه ای موسوم به ام محمد خیاط تبدیل شدم؛ زنی تلخ و متوحش از آینده. هم و غم من فقط یک چیز بود: خوشی فرزندانم و این که تحصیل کنند.
من هم مادرشان بودم هم پدرشان چون هر بچه ای هم به لطافت مادر احتیاج دارد و هم به سختگیری پدر.
من با همان ماشین ساده خیاطی توانستم یک خیاط خانه باز کنم. سرانجام پسر بزرگم محمد ازدواج کرد. من هم به زندگی ادامه می دهم و امیدوارم که دولت تازه عراق به خانواده شهدا، اسرا و مفقودان جنگی توجه کند و راهی برای کمک به فرزندان آنها برای یافتن شغلی مناسب پیدا کند.
ام عمر از بغداد
مردم من را ام عمر صدا می کنند. شوهرم محمد شکری محمود در سال ۱۹۸۷ در نبرد نهر جاسم در بصره مفقود شد.
شوهرم افسر یگان مهندسی بود و سی و چند سال داشت. شغل اصلی او تعمیر هواپیما بود اما در آن سال لعنتی شوهر بیچاره من به خط اول جبهه فراخوانده شد و در همان جا هم مفقود شد. ما هرگز از او خبری بدست نیاوردیم.
وقتی نبرد نهر جاسم در جریان بود من از شدت نگرانی مریض شده بودم و به دلم افتاده بود که اتفاق بدی رخ خواهد داد.
من هفته ها و ماه ها منتظر خبری از او بودم اما خبری نشد و او هم برنگشت. ما همان موقع می دانستیم که او مفقود شده است اما امیدمان را که هنوز زنده است از دست ندادیم.
سالها گذشت و دو فرزندمان بزرگ شدند.
یک روز که با پسر بزرگم “عمر” به بازار نزدیک خانه امان رفته بودیم مردی میانسال جلوی ما را گرفت و نام پسرم را پرسید. من به او پاسخ دادم عمر. آن مرد به ما گفت در ایران اسیر جنگی بوده و یکی از اسیران عراقی همراه وی اسمش ابو عمر بوده که به پسر من خیلی شباهت داشته است.
من آنچه را که می شنیدم باور نمی کردم. آن مرد نه تنها گفت که تردیدی ندارد بلکه ابو عمر پیش از اسیر شدن در نبرد به شدت زخمی شده است اما دفعه آخری که او را دیده حالش خوب بوده است.
من از خوشی در پوست خودم نمی گنجیدم و امیدم به زندگی دوباره زنده شده بود.
من فکر کردم که شاید از او خبری شود یا حتی به ما تلفن بزند، شاید هم وضعیت او آنقدر نامناسب بوده که نمی توانسته است با تماس بگیرد.
اما از شوهرم به ما خبری نرسید و آن مرد را هرگز دوباره ندیدم.
من در مدت زمانی که شوهرم مفقود بوده است شرایط عادی نداشته ام. من در بدترین شرایط مالی و روحی قرار داشته ام و هرگز حق و حقوقی را که دولت باید به همسر یک مفقود جنگی بدهد، دریافت نکرده ام.
تنها چیزی که من دادند مقداری پول بود.
من مجبور شدم در خانه کاری را شروع کنم تا فرزندانم را با غرور و احترام بزرگ کنم. در خانه خرید و فروش کالاهای جزئی را آغاز کردم تا بتوانم اجاره خانه را تامین کنم. هیچیک از افراد فامیل نمی توانست به ما کمک مالی کند.
من موقعیت های زیادی برای ازدواج مجدد داشتم و پدر و مادرم مرتب به من می گفتند که من جوانم و طبق قانون شرع اجازه دارم که مجددا ازدواج کنم. اما زیربار نرفتم چون همیشه فکر می کردم که ابو عمر یک روز باز خواهد گشت.
روابط من و ابو عمر رابطه ای خاص بود. ما خالصانه عاشق یکدیگر بودیم و من نمی توانستم پیوند محکم عاطفی بین ما را فراموش کنم. اما تنهایی ذره ذره وجود مرا می خورد و مسئولیت بزرگ کردن بچه ها در بحبوحه مشقات زندگی در عراق کار ساده ای نیست.
دردناک ترین مسئله برای من به خاطر آوردن پیغامی است که همسرم پیش از مفقود شدنش برای ما فرستاد. او در این پیغام گفت که آرزوی دیدار هر چه زودتر ما را دارد و این که طاقت این دوری را ندارد.
آرزوی من زنده بودن اوست و این که ما دوباره دور هم جمع شویم و اوقات از دست رفته را جبران کنیم.
عروبه حمزه از بغداد
اجازه بدهید من داستان برادر شوهرم را برایتان تعریف کنم. طارق مظلوم عثمان هفده ساله بود که در سال ۱۹۸۵ در جبهه مفقود شد.
شوهرم با بردار کوچکتر خود خیلی نزدیک بود. مادرشان وقتی طارق طفلی بیش نبود درگذشت و شوهرم مانند یک پدر از او مراقبت کرده بود.
طارق پسر خوش قلبی بود و به هیچ گروه و دسته سیاسی وابسته نبود. بیشتر به فوتبال و موسیقی علاقه داشت.
طارق در سال ۱۹۸۵ به نظام فراخوانده شد چون در امتحاناتش رد شده بود. در آن زمان دانش آموزانی که در امتحانات سطح متوسطه قبول نمی شدند باید به ارتش ملحق می شدند.
کمتر از یک ماه از آموزش نظامی طارق گذشته بود که به خط مقدم جبهه اعزام شد. سال ۱۹۸۵ یکی از بدترین سالهای جنگ بود. در آن سال نبرد تاج المعارک جان هزاران سرباز عراقی و ایرانی را گرفت.
ما دقیقا نمی دانیم چه بر سر طارق آمده است. تنها چیزی که می دانیم این است که او از این نبرد بازنگشت و به مرخصی ماهیانه اش هم نرفت. ما با مسئولان یگان او بارها تماس گرفتیم و تنها پاسخی که می شنیدیم این بود که در باره این سرباز اطلاعی ندارند.
دوستان طارق هم خبری از او نداشتند و می گفتند که احتمالا اسیر شده است.
با این که احتمال مرگ او زیاد بود باز ما می خواستیم باور کنیم که او اسیر شده است. تا دو سال هم نه جسدی به ما تحویل داده شد و نه مدرکی دال بر اسارت طارق به ما داده شد. سرانجام حزب بعث یادداشتی برای ما فرستاد که طارق احتمالا کشته شده یا در خاک دشمن در اسارت است و آنها پرونده او را مفقود الاثر اعلام کردند.
احتمال کشته شدن طارق هرگز از ذهن ما دور نشده است و در بیست سال گذشته بر تمام زندگی ما چه خوش باشیم و چه مغموم سایه افکنده است. شوهرم تلخی از دست دادن برادر کوچکترش را چشیده است و من هم از مشاهده انتظار بی پایان او و درد و اشکهایش که با به زبان آمدن نام طارق از چشمهایش جاری می شود، رنج می کشم.
ما هنوز هم امیدواریم که او بازگردد و تا کنون اجازه نداده ایم که کسی به ما به خاطر این که احتمالا کشته شده است، تسلیت بگوید.
پس از پایان جنگ هر بار که گروهی از هزاران اسیر آزاد شده عراقی به کشور باز می گشتند ما به نواحی مرزی و به استقبال کاروان های آنها می رفتیم. اما متاسفانه هر بار مایوس باز می گشتیم تا این که یک بار از یکی از اسرای آزاد شده پرسیدیم که آیا فردی با مشخصات طارق را دیده است. او گفت که طارق اسیر شده و هنوز در ایران است و به زودی باز خواهد گشت.
ما از آن زمان دلمان به این گفته خوش است و این که او بالاخره بازخواهد گشت.
