میدان

از خیابان شریعـتی پاییـن تر از پل رومی روبروی خیابان دولت وارد کوچه امام زاده که بشوی در کمرکـش کوچه تابلوی سـبز رنگ کوچکی را می بینی که رویش نوشته شده :

میدان میوه و تره بار شهرداری ، وارد میدان که بشوی می بینی که چقدر مـحقر است . ده دوازده تا غرفـه چادری و یک کانتـینر پر از میوه و صیفی گندیده .

از ساعت ده صبح به بعد در اطراف کانتینر زنانی را می بینی که خود را در چادرهای به سیـاهی بختشان پوشانده اند و به دنبال میوه و صیفی گندیده زباله دان را می کاوند تا قوتی بسازند و بر سفره های خالی از نان شان بگـذارند . امروز در میان زنـان چادر بسـری که سخت رویشان را گرفته اند تا شناخته نشوند و آبرویشان در محل نرود ، زن جوان و مانتو پوش بلند بالایی را می بینم که بدون خجالت و شرمندگی کیسه اش را از خیار و بادمجان و هویچ پلاسیده پرمی کند . دستش به سیب بزرگ و لکه داری میخورد و همزمان با دست او دست دیگری روی سیب قرار می گیرد . لحظه ای درنگ و تردید ، سپس هر دو دست به سرعت پس می کشند ، دست دیگری سیب را می رباید . لبخند ماتی بر چهره زن جوان نقش می بندد و زیر لب نوش جان .

میراث

با حاج بانو در خانه دوستم آشنا شدم . او حاج بانو را برای پرستاری از مادرش در خانه استخدام کرده بود اما وظیفه حاج بانو تنها به پرستاری از پیرزن محدود نمی شد . او علاوه بر پرستاری می بایست کار نظافت منزل و آشپزی و خرید خانه را نیز انجام بدهد .

رفتار متین و چهره نجیب و منا عت طبع حاج بانو خیلی زود او را در قلب های اهالی خانه جای داده بود . رفتار حاج بانو به گونه ای بود که همه را وادار می کرد به او احترام بگذارند . مدتها طول کشید تا توانستم اعتمادش را جلب کنم و شریک رازهایش شوم ، روزی با او برای رفتن به خانه همراه شدم . حاج بانو به اختصار برایم از زندگیش گفت : گفت که دختر یکی یکدانه و عزیز کرده ای بوده که به صد ناز در دامان مادر و زیر سایه پدر بزرگ شده و بالیده تا به سن بخت رسیده .

و طبق سنت زمانه در ۱۶ سالگی ازدواج کرده و بقول خودش تا چشم گردانیده دیده که صاحب یک پسر و دو دختر شده . زندگی نسبتاً خوب و آبرومندی داشته . شوهری که دوستش داشت و فرزندانی سالم و سقفی بالای سر و سفره ای گسترده که فرزندان و عروس و داماد و نوه هایش را دورش جمع می کرد.

حاج بانو از چشم تنگی دنیا گله می کند که دیدن خوشبختی او را تاب نیاورد . شوهرش در پی یک سکته قلبی از دنیا می رود و از خودش مغازه ای که در آن کار می کرده و خانه ای کلنگی به ارث می گذارد . یکسالی از فوت همسر حاج بانو می گذرد . تا حاج بانو می آید به غـم از دسـت دادن شوهر باوفا و زحمت کـش اش خو کند ناسازگاریهـای بچه ها و دعوا بر سر ارث و میراث شروع

می شود . پسر حاج بانو دو تا پایش را در یک کفش می کند و ارثیه اش را می خواهد تا کسب و کار مختصرش را رونق دهد و خانه ای بخرد . دخترها هم زیر فشار های شوهرهایشان ارثیه شان را طلب می کنند . سهم حاج بانو از میراث شوهر دو تخته قالی نیمدار و تعدادی ظرف و ظروف مستعمل و به اصطلاح خودش یک هشتم هوایی بود .

حاج بانو میگفته باور نمی کردم در کمتر از دو سال پس از مرگ شوهرم میراث خواران او که فرزندانم باشند با فروش خانه و مغازه مرا که در سن بالای ۵۰ سال بدون سرپناه و مستمری در این شهر بزرگ با ۵ میلیون تومان به اصطلاح مهرالمثل رها کنند ! دلم از بچه هایم گرفت . آنها را ترک کردم . یعـنی چاره ای هم جزء ترک کردن آنهـا نداشـتم در آپارتـمان ۴۰ متری نوسازی که پسـرم خریده بود تا مستقل شود با وجود همسر و فرزندانش جایی برای من نبود . خانه دامادهایم هم مثل خانه پسـرم بود با این تفاوت که آنها اجاره نشین بودند . منهم سر پیری مستأجر شدم . با سه میلیون اتاقی در اسلامشهر رهن کردم و به دوست و آشنا سپردم کاری برایم پیدا کننـد . من جزء خانه داری کاردیگری بلد نیستم .

پس از یک عمر که خانم خودم و خانه ام بودم در ۶۰ سالگی مجبور شدم در خانه مردم کارگری کنم . دست و پایم از شدت کار درد می کنند به ازای ۵ روز کار در هفته از ساعت ۸ صبح الی ۵ بعدازظهر ماهی ۱۲۰ هزار تومان می گیرم . نه بیمه هستم و نه از حقوق بازنشستگی خبری هست . دعا کن از پا نیفتم و محتاج نشوم . دعایم کن . حاج بانو را تا ایستگاه مترو همراهی می کنم . هنگام خداحافظی سوال تلخی را به طعنه از من می پرسد . راستی آیا زنها حقی برای محقرانه زندگی کردن پس از مرگ شوهرانشان دارند ؟ و اگر دارند چه کسی و چه نهادی از این حق دفاع می کند ؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.