سه تصویر از فقر زنان

برای پرداخت قبوض تلفن و برق و آب که به یکباره برسرم نازل شده بودند به بانک رفتم. پشت باجه پنج شش نفر ایستاده بودند ، پرسیدم نفر آخر کیست ؟ و پشت آخرین نفر به صف ایستادم صف به کندی حرکت میکرد . مأمور باجه به هر بهانه ای میزش را ترک میکرد . آنها که در صف ایستاده بودند با تکان دادن سر و نگاههای استفهامی به یکدیگر انداختن و آه کشیدن اعتراض شان را به کندی کار و رفتار مأمور بانک، به یکدیگر نشان میدادند. کسی به مأمور باجه اعتراض نمیکرد، بلکه وقتی نوبتش می‌رسید سلام و علیک گرمی می‌کرد و خسته نباشدی هم به او میگفت !؟ با خانم میانسالی که جلوتر از من ایستاده بود و چادر مندرسی بسر داشت سر صحبت را باز کردم . از باران شب پیش و خنکی مطلوب هوا و از اینکه رمضان یواش یواش به تابستان نزدیک میشود و از اینکه چقدر مأمور باجه کند و بی اعتنا به صف طولانی مردم کارش را انجام میدهد …. با هم صحبت کردیم تا متوجه گذران زمان نشویم و هدر رفتن زمان را با هم صحبتی وهمدلی به فایده تبدیل کنیم .

بالاخره نوبت خانم جلویی شد ، صحبتمان را قطع کردیم و من توجه ام را به سمت خیابان برگرداندم و از شیشه قدی بانک به آسمان ابرآلود نگاهی انداختم ، ابرهای سیاه در آسمان گله گله جا خوش کرده بودند ، در فکر آسمان و ابر و باران بودم که صدای خانم جلویی را شنیدم که با لحن التماس آمیز و بغض آلودی به مأمور گیشه میگفت آقا من تمام هفتاد و پنج هزار تومان را میخواهم . لازم دارم . و مأمور باجه میگفت نمیشود. اگرهفتاد و پنج تومان را بشما بدهم در حسابتان فقط ۳ هزار تمان میماند . برای اینکه حساب شما مفتوح بماند باید حداقل ده هزار تومان در حسابتان پول باشد . و خانم میانسال اصرار میکرد که من با همین هفتاد و پنج هزار تومان اموراتم نمیگذرد، حالا تو میخواهی ده تومانش را هم کم کنی، اصرار خانم و انکار مأمور بانک مدتی طول کشید ، صدای اعتراض از صف مراجعان بلند شد به آرامی به خانم گفتم اجازه میدهی ۷ تومان به شما قرض بدهم تا حسابت بسته نشود و شماره حسابم را میدهم تا هر وقت داشتی قرضت را به حسابم بریزی ؟ بر افروخته از خشم و شرم گفت لازم نیست ، من که اضافه نمیخواهم چند سال است که حقوق و مستمری ماهانه ۷۵ هزار تومان بازنشستگی شوهرم را دریافت میکنم ، حالا هم باید بگیرم. خانم باجه بغلی وارد گفتگو خانم میانسال و همکارش شد و با وساطت او قرار شد خانم هفتاد تومان بگیرد تا حداقل ۸ تومان در حسابش بماند و به خانم میانسال گفت شما که راضی نیستید همکار من به خاطر رعایت حال شما مورد بازخواست مأمور بانک قرار بگیرد . ماجرای خانم جلویی با گرفتن ۷۰ هزار تومان فیصله یافت و نوبت من شد و وجوه قبوض را پرداختم و از بانک خارج شدم . خانم میانسال هم که شمارش هفتاد هزار تومان را تمام کرده بود همراه من از بانک خارج شد . هم مسیر بودیم سر درد و دلش باز شد که . همسرم پنج سال است فوت کرده . ۳۵ سال زن و شوهر بودیم . کارگر صنعتی بود .سه تا بچه از او دارم . یک دختر و دو پسر . پس از بیست سال که از زندگی مشترکمان میگذشت و به لحظه اینکه خانه ۶۰ متری خریدیم ، شوهرم هوس زن جدید کرد و زن گرفت و او را هم به همین خانه آورد . از او هم سه فرزند دارد . پس از مرگ شوهرم مستمری اوکه ۱۷۵ هزار تومان است بین من و هوویم تقسیم میشود . چون فرزندان من بالای ۱۸ سال دارند به من ۷۵ هزار تومان میرسد و به هوویم که بچه هایش کوچکترند ۱۰۰ هزار تومان . دخترم محصل است و اما پسرهایم کارگرند و بخور و نمیری در می آورند ، اما دلم برای هوویم میسوزد . او با سه بچه صغیر بدبخت تر از من است هرچه دستم برسد به او کمک میکنم!

او هم از زندگی و جوانیش خیر ندیده ، شرمنده من است ! اما برای چه باید شرمنده باشد، شرمنده باید شوهر مرده ام باشد که به دو تا زن و ۶ بچه ظلم کرد. زبان من و هوویم نمیچرخد که یک خدا بیامرز پشت اسمش بگذاریم . بچه هایش که اسمش را جزء با بد و بیراه به زبان نمی آورند! آهی به سردی باد پاییزی به سینه اش میکشد. به آسمان نگاهی می اندازم . قطره ای باران بر چشمم می افتد و با اشکم مخلوط میشود . بغض آسمان پس از یک رعد و برق پر سر و صدا می ترکد و سیلاب اشکش روان میشود . من و دوست جدیدم دوان دوان و سراسیمه در جستجوی سر پناهی برمی آئیم

میدان

از خیابان شریعـتی پاییـن تر از پل رومی روبروی خیابان دولت وارد کوچه امام زاده که بشوی در کمرکـش کوچه تابلوی سـبز رنگ کوچکی را می بینی که رویش نوشته شده :

میدان میوه و تره بار شهرداری ، وارد میدان که بشوی می بینی که چقدر مـحقر است . ده دوازده تا غرفـه چادری و یک کانتـینر پر از میوه و صیفی گندیده .

از ساعت ده صبح به بعد در اطراف کانتینر زنانی را می بینی که خود را در چادرهای به سیـاهی بختشان پوشانده اند و به دنبال میوه و صیفی گندیده زباله دان را می کاوند تا قوتی بسازند و بر سفره های خالی از نان شان بگـذارند . امروز در میان زنـان چادر بسـری که سخت رویشان را گرفته اند تا شناخته نشوند و آبرویشان در محل نرود ، زن جوان و مانتو پوش بلند بالایی را می بینم که بدون خجالت و شرمندگی کیسه اش را از خیار و بادمجان و هویچ پلاسیده پرمی کند . دستش به سیب بزرگ و لکه داری میخورد و همزمان با دست او دست دیگری روی سیب قرار می گیرد . لحظه ای درنگ و تردید ، سپس هر دو دست به سرعت پس می کشند ، دست دیگری سیب را می رباید . لبخند ماتی بر چهره زن جوان نقش می بندد و زیر لب نوش جان .

میراث

با حاج بانو در خانه دوستم آشنا شدم . او حاج بانو را برای پرستاری از مادرش در خانه استخدام کرده بود اما وظیفه حاج بانو تنها به پرستاری از پیرزن محدود نمی شد . او علاوه بر پرستاری می بایست کار نظافت منزل و آشپزی و خرید خانه را نیز انجام بدهد .

رفتار متین و چهره نجیب و منا عت طبع حاج بانو خیلی زود او را در قلب های اهالی خانه جای داده بود . رفتار حاج بانو به گونه ای بود که همه را وادار می کرد به او احترام بگذارند . مدتها طول کشید تا توانستم اعتمادش را جلب کنم و شریک رازهایش شوم ، روزی با او برای رفتن به خانه همراه شدم . حاج بانو به اختصار برایم از زندگیش گفت : گفت که دختر یکی یکدانه و عزیز کرده ای بوده که به صد ناز در دامان مادر و زیر سایه پدر بزرگ شده و بالیده تا به سن بخت رسیده .

و طبق سنت زمانه در ۱۶ سالگی ازدواج کرده و بقول خودش تا چشم گردانیده دیده که صاحب یک پسر و دو دختر شده . زندگی نسبتاً خوب و آبرومندی داشته . شوهری که دوستش داشت و فرزندانی سالم و سقفی بالای سر و سفره ای گسترده که فرزندان و عروس و داماد و نوه هایش را دورش جمع می کرد.

حاج بانو از چشم تنگی دنیا گله می کند که دیدن خوشبختی او را تاب نیاورد . شوهرش در پی یک سکته قلبی از دنیا می رود و از خودش مغازه ای که در آن کار می کرده و خانه ای کلنگی به ارث می گذارد . یکسالی از فوت همسر حاج بانو می گذرد . تا حاج بانو می آید به غـم از دسـت دادن شوهر باوفا و زحمت کـش اش خو کند ناسازگاریهـای بچه ها و دعوا بر سر ارث و میراث شروع

می شود . پسر حاج بانو دو تا پایش را در یک کفش می کند و ارثیه اش را می خواهد تا کسب و کار مختصرش را رونق دهد و خانه ای بخرد . دخترها هم زیر فشار های شوهرهایشان ارثیه شان را طلب می کنند . سهم حاج بانو از میراث شوهر دو تخته قالی نیمدار و تعدادی ظرف و ظروف مستعمل و به اصطلاح خودش یک هشتم هوایی بود .

حاج بانو میگفته باور نمی کردم در کمتر از دو سال پس از مرگ شوهرم میراث خواران او که فرزندانم باشند با فروش خانه و مغازه مرا که در سن بالای ۵۰ سال بدون سرپناه و مستمری در این شهر بزرگ با ۵ میلیون تومان به اصطلاح مهرالمثل رها کنند ! دلم از بچه هایم گرفت . آنها را ترک کردم . یعـنی چاره ای هم جزء ترک کردن آنهـا نداشـتم در آپارتـمان ۴۰ متری نوسازی که پسـرم خریده بود تا مستقل شود با وجود همسر و فرزندانش جایی برای من نبود . خانه دامادهایم هم مثل خانه پسـرم بود با این تفاوت که آنها اجاره نشین بودند . منهم سر پیری مستأجر شدم . با سه میلیون اتاقی در اسلامشهر رهن کردم و به دوست و آشنا سپردم کاری برایم پیدا کننـد . من جزء خانه داری کاردیگری بلد نیستم .

پس از یک عمر که خانم خودم و خانه ام بودم در ۶۰ سالگی مجبور شدم در خانه مردم کارگری کنم . دست و پایم از شدت کار درد می کنند به ازای ۵ روز کار در هفته از ساعت ۸ صبح الی ۵ بعدازظهر ماهی ۱۲۰ هزار تومان می گیرم . نه بیمه هستم و نه از حقوق بازنشستگی خبری هست . دعا کن از پا نیفتم و محتاج نشوم . دعایم کن . حاج بانو را تا ایستگاه مترو همراهی می کنم . هنگام خداحافظی سوال تلخی را به طعنه از من می پرسد . راستی آیا زنها حقی برای محقرانه زندگی کردن پس از مرگ شوهرانشان دارند ؟ و اگر دارند چه کسی و چه نهادی از این حق دفاع می کند ؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.